شهادت او به دست شقیترین اشقیا تجسم روضه عاشورایی بود
یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و خیلی بوسیدم. مدام او را بوسیدم. هنگام بوسیدنش سرش را پایین میآورد، چون قد و قامت بلندی داشت و قد من به او نمیرسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچوقت از تو سیر نمیشوم. محمد چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.»