داستان گربه لاغر و بوی کباب: حکایتی زیبا و جذاب درباره قناعت کردن و پرهیز از حرص و طمع
یک پیرزن بینوا بود که در خانه خرابهای زندگی میکرد و گربهای داشت لاغر و رنجور که از بچگی در آن خانه بزرگ شده بود و با پیرزن انس گرفته بود و چون یکبار بچهها او را در کوچه ترسانده بودند و یکبار هم سگها دنبالش کرده بودند دیگر پا از خانه بیرون نمیگذاشت و به گرسنگی و قناعت ساخته بود….