فاش گفته بود که فارسی معشوقش است و در شب آخر، قلم و کاغذی برمیدارد تا آخرین ستایش و شکوهاش را به کاغذ بسپارد. چنین مینویسد: «تا در وصل معشوق بودم از وصلش بیخبر؛ چون در غربت از معشوق جدا افتادم، چنانکه ماهی از آب بیرون افتد، از مخاطب برخوردار از گنج او و آشنا به راز و رمز او دور افتادم، چنانکه درمان هجر جز به وصل او میسر نبود.