رضا یکی از بستگان مجاهد حدود ساعت 15 دوشنبه با تماس پدربزرگ احمد از حادثه باخبر میشود: «وقتی رسیدم دیر شده بود، احمد با تن سوخته و برهنه وسط خیابان بود. لباسهایش در آتش سوخته بودند با این حال ماموران شهرداری میخواستند او را سوار وانت کنند. خبری از نیروی انتظامی و کلانتری نبود، بعد از مدتی آمبولانس آمد و احمد را برد، مادرش را هم ماموران پشت وانت گذاشتند و باخودشان بردند. بعد از آن بود که ماموران کلانتری سررسیدند.»