هفته پیش تولد پسرم بود. 17 سالش میشد. هرچه کردم در آن هفته و پیرامون سالگرد تولدش با او تماس بگیرم نشد. به خودم دلداری دادم: «خُب، نوجوونه دیگه، هزار و یک فکر تو سرشه، دوست داره با دوستاش بپلکه، برای همین محلام نمیذاره، جواب پیامهامو نمیده». سال پیش بود که به آن سوی دریاها رفت تا با خانواده مادریاش زندگی کند. شش ماهی پیشش بودم تا جدایی راحتتر شود و الان سال آخر دبیرستان است.