اینجا معراجالشهدای بهشت زهرای تهران است، جایی که دیوارهایش نفس درد را میشناسند و خانوادهها وارد لحظاتی میشوند که هیچ قلبی برای آن آماده نیست. هوا سنگین است؛ نه از سکوت، بلکه از دلتنگیای که انگار روی شانهها مینشیند. اینجا، اولین دیدار دوباره آغاز میشود؛ لحظهای که دنیا برای چند دقیقهای متوقف میشود. مادر دستش را روی صورت فرزندش میکشد؛ آهسته، انگار میترسد لمسش هم تمام شود. پدر همانجا میایستد، اما پاهایش دیگر از خودش نیستند. همسری آرام اسمی را تکرار میکند؛ مثل دعا، مثل بغضی که نمیخواهد …