آشنایی شما با ایشان چگونه آغاز شد؟
زمستان سال ۹۳بود که از طریق اقوام به ما معرفی شدند. بعد از تأیید پدرم، مسعود و خانوادهشان به منزل ما آمدند. چند ماهی طول کشید تا آشنا شویم، اما انگار دل آقا داماد از همان اول در خانه ما ماندگار شد و بهار سال ۹۴نامزد کردیم و در روز ولادت امام رضا (ع) با توکل به ایشان، پیمان ازدواج بستیم.
از روحیه جهادی ایشان بگویید، آیا این موضوع در زندگیشان نمود داشت؟
مسعود نظامی نبود، اما روحیه جهادی داشت. در روزهای سخت جنگ، هرچند در تهران بود، اما معتقد بود مردم به او نیاز دارند و گاهی حتی به جاهای خطرناک میرفت تا به مردم کمک کند. شبها به تجمعات مردمی میرفت، چون باور داشت برای نگهداشتن کشور باید در میدان بود. در عین حال، چون میدانست من نگران میشوم، مدام تماس میگرفت تا خیالم از حالش راحت باشد.
از شهادت رهبر متأثر شده بود و چند روز قبل از شهادت، نشانی را روی سینهاش به من نشان داد و گفت: «اگر اتفاقی برایم افتاد، از این نشانه من را بشناس.» آن موقع خیلی ناراحت شدم و سعی کردم از حرفش بگذرم. حتی برای ۲۸اسفند برنامه ریخته بود که ما را به مشهد ببرد تا تحویل سال را آنجا باشیم و استرس بمبارانها کمتر شود، اما تقدیر چیز دیگری بود.
از روز آخر و لحظات آخر حضورشان در کنار خودتان بگویید، این ایام چگونه گذشت؟
۲۴اسفند از من خواست به خانه مادرم بروم تا در شبهای بمباران تنها نباشم. صبح ۲۵اسفند، ابتدا به خانه آمد و با مهربانی همیشگیاش تمام کارهای خانه را انجام داد. حوالی ظهر که میدان شهدا بمباران شد، سریع زنگ زدم. با آرامش گفت: «نگران نباش، کارهای خانه را کردم، دارم میروم سر کار و زود برمیگردم.»، اما آن بازگشتی که منتظرش بودم، هرگز اتفاق نیفتاد. …



































































































































































