کوهستک حالا شهری است که شادی یک عروسی، خاطرهای تلخ از مرگ و سوگ برایش به جا گذاشته؛ شهری که سه هفته بعد از آن شب، هنوز با جای خالی عزیزانش کنار نیامده.
سراغ برخی از خانوادهها و مردم کوهستک رفتیم تا از حال و روزشان باخبر شویم. پای صحبتهای مادر امیرمحمد کریمی، کودک پنج سال و ۹ ماههای که آن شب به شهادت رسید، هم نشستیم؛ کودکی که دو ماه پیش از این حمله، مدام از آرزویش، یعنی شهید شدن، حرف میزد.روایت آنها، تصویر شهری است که هنوز از شوک بیرون نیامده؛ شهری که میان سوگ، جای خالی آدمهایش و خاطره یک عروسی ناتمام، روزهایش را میگذراند.
کودکی که آرزوی شهادت داشت
امیرمحمد کریمی پنج سال و ۹ ماهه بود. مادرش، الیزا قورچیزاده، معلم است. همان ابتدای گفتوگویمان، پیش از آنکه از امیرمحمد بگوید، درباره سنش توضیح میدهد؛ انگار حتی عددی که سن کودک را نشان میدهد، حالا برایش مهمتر شده است.
میگوید: «بچهام پنج سال و ۹ ماهه بود، اما سنش هر جا یک چیزی اعلام شده. او هنوز شش سالش نشده بود.»
امیرمحمد بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. کیانا، خواهرش، هم زخمی شد؛ از ناحیه کلیه و مثانه آسیب دید و حالا دوره نقاهتش را میگذراند. کیانا، امیرمحمد و پدر و مادر داغدار، هنوز با جای خالی پسری کنار میآیند که در شهر کوچکشان به هوش و ذکاوت مشهور بود.
مادر هر روز عصرها ساعتها بر سر مزار فرزندش مینشیند و با او درد دل میکند. بعدازظهرها هم اقوام و دوستان به دیدنش میآیند. به قول خودش: «اینجا قوم و قبیله هستیم و هر روز به دیدنم میآیند.»
مادر با مکثی طولانی میگوید: «هنوز رفتن امیرمحمد را باور نکردهام.»
شاید هیچوقت باور نکند. …



































































































































































