«میدونم چرا علی تصمیم گرفت با تو ازدواج کنه.» اما اگر این جمله حقیقت داشته باشد، سحر باید با سؤالهایی روبهرو شود که سالها از خودش نپرسیده است؛ آیا ازدواج او با علی واقعا انتخاب خودش بوده؟ چه چیزی در گذشته خانوادگیاش پنهان مانده؟ و چرا مادرش سالها پیش جملهای گفته بود که حالا معنای دیگری پیدا کرده است؟ در قسمت دوم «صندلی شماره ۱۴»، سحر برای نخستین بار مجبور میشود به گذشتهای نگاه کند که شاید ریشه بسیاری از رفتنهای امروز او در همانجا پنهان شده باشد.
سحر چند ثانیه به مرد خیره ماند. ترمینال شلوغ بود. آدم ها با عجله از کنارشان رد می شدند؛ یکی دنبال تاکسی بود، یکی چمدانش را می کشید و زنی دست کودکش را گرفته بود و مدام می گفت:
- مواظب باش.
اما سحر به آنها توجهی نداشت. فقط جمله مرد را در ذهنش تکرار می کرد: می دانم چرا علی تصمیم گرفت با تو ازدواج کند.
دسته چمدان را محکم تر گرفت.
- شما کی هستید؟
- فرهاد.
- فرهاد چی؟
- فرهاد رستگار.
اسم برای سحر آشنا بود، اما نمی دانست کجا شنیده است. چند لحظه به صورتش نگاه کرد؛ موهای سفید، چین های کنار چشم و پیراهن آبی که یقه اش کمی کج شده بود.
- من شما رو می شناسم؟
فرهاد مکث کرد.
- سال ها پیش منو دیدی. شاید یادت نباشه.
- علی رو از کجا می شناسید؟
- از شیراز. از وقتی خیلی جوان بود.
- و مادرم رو؟
- از قبل از اینکه تو به دنیا بیای.
سحر نگاهش را از او نگرفت.
- از کجا می دونستید امروز می رسم؟
فرهاد به سمت نیمکت کنار خروجی اشاره کرد.
- خاله ات خبر داد. گفت میای خونه اش و خواست مطمئن بشم کلید به دستت می رسه.
سحر گوشی را از کیفش بیرون آورد. پیامی از خاله اش داشت که در شلوغی رسیدن ندیده بود:
- سحر جان، به آقای رستگار گفتم اگر تونست بیاد ترمینال. دوست قدیمی خانواده است. کلید همچنان دست همسایه است. رسیدی خبر بده.
سحر پیام را دوباره خواند. حضور مرد دیگر بی توضیح نبود، اما حرفش درباره علی هنوز بود.
- خاله ام به شما گفته من از خونه اومدم بیرون؟
- فقط گفت چند روز میای شیراز.
- پس چرا درباره ازدواج من حرف زدید؟
فرهاد نگاهش را پایین انداخت.
- شاید نباید از اونجا شروع می کردم. …

























































































































