خبر آمد که یک صبح زمستان بیخبر رفتی...
فرهیختگان/ خبر آمد که یک صبح زمستان بیخبر رفتی چه اسفندانه با شور و حرارت شعلهور رفتی همیشه مژدهی نوروزمان میدادی و آخر به استقبال فروردین، تو اما زودتر رفتی قرار ما نبود اینکه پریشانتر کنی ما را قرار ما تو بودی، پس چرا بی ما سفر رفتی؟ تو بودی عاشق ما و دریغا دیر فهمیدیم به قربان تمام بچههایت