هیچ سنت فلسفی با تکرار خود زنده نمیماند. آنچه تاریخ اندیشه را استمرار میبخشد، نه انباشت تفاسیر، بلکه امکان بازگشت مداوم به پرسشهایی است که هر نسل ناگزیر است آنها را از افقی دیگر طرح کند. از این منظر، تاریخ فلسفه نه حافظهای ایستا، بلکه عرصهای از دیالوگهای پایانناپذیر است؛ دیالوگهایی که در آن، متن، مفسر و زمانه همواره یکدیگر را از نو به پرسش میکشند. فارابی۱نیز از این قاعده مستثنا نیست.
اندیشهٔ سیاسی او را نمیتوان در قالب یک قرائت نهایی یا دستگاهی بسته محصور کرد. هر خوانش، تنها یکی از امکانهای فهم اوست؛ امکانی که در نسبت با متون، زبان، تاریخ و افقهای فکریِ خواننده شکل میگیرد. از همین رو، وفاداری به فارابی نه در تکرار گزارههای او، بلکه در تداوم دیالوگ با او تحقق مییابد؛ دیالوگی که همواره میکوشد میان آنچه او گفته است و آنچه امروز میتوان از خلال آثارش اندیشید، نسبتی تازه برقرار کند.
اگر فلسفه، به تعبیر افلاطون، زندگی در پرتو پرسش است، تاریخ فلسفه نیز چیزی جز تاریخِ دیالوگها نیست؛ دیالوگهایی که گاه میان متفکران، گاه میان متون و گاه میان قرائتهای متفاوت از یک متن شکل میگیرند. ازاینرو، هیچ سنتی را نمیتوان تنها از یک زاویه یا از خلال یک روایت فهمید. هر سنت فکری زمانی زنده میماند که بتوان آن را از منظرهای گوناگون بازخوانی کرد و امکان رویارویی خوانشهای مختلف را فراهم آورد.
دیالکتیکی که در ادامه میآید، با همین هدف شکل گرفته است. مقصود آن، اثبات یک تفسیر نهایی از فلسفهٔ سیاسی فارابی نیست، بلکه گشودن مجالی برای مواجهه با یکی از دقیقترین خوانشهای معاصر از آثار اوست؛ خوانشی که پروفسور چارلز ای. باترورث۲، با تأکید بر دقت متنشناسانه و احتیاط فلسفی، طی چند دهه در پژوهشهای خود پرورده است. …
















