رنه ژیرار، در کتاب خشونت و تقدس، بر کارکرد مفهوم «تقدس» در جوامع ابتدائی(ماقبل نهادهای سیاسی-قضایی) تمرکز میکند. بهتصریح ژیرار، چنین جوامعی بر اساس «مکانیسم قربانی» اداره میشوند: «در اوج بحران، امیال و اوهام همگی همانند می شوند و هیچ کس توانایی توقف این غلتک برفی را ندارد». یعنی همه شبیه هم می شوند، مرزها از بین می رود و هرج ومرج شروع می شود. پیمانی نامقدس (البته بهظاهر مقدس) «همه علیه یک نفر» برای پایاندادن به جنگ داخلی که از «بحران تقلیدی» اعضای جامعه ناشی میشود، شکل میگیرد. بحران تقلیدی mimetic crisis همان وضعیتی است که چندین سوژه در جایگاهی برابر، در تقلید از یکدیگر همزمان مجذوب یک ابژه میشوند و برای رسیدن به ابژهی موردنظر، با یکدیگر در رقابت و مصاف میگردند.
این ابژه، در نزد این سوژهها، از تعریف و کارکردی مشخص برخوردار است، اشتراکپذیر نیست، و از آنرو مجذوب آن هستند که دیگری نیز در تمنای آن است یا آنرا در اختیار خویش دارد. بحران تقلید، موجب و موجد وضعیتِ «جنگ همه علیه همه» میشود، زیرا در فرایند رقابت و مصاف میان سوژهها، اندکاندک تمایزها محو میشوند و نوعی شباهت میان آنان ایجاد میگردد، و چون در این شباهت و همسانی به نهایت میرسند و در تشخیص و تعیین این مهم که ابژهی مورد نزاع باید به کدامیک از آنها تعلق یابد، ناکام میمانند، در ره خشونت با یکدیگر میشوند: خشونتی که هدفش نه دیگر تسخیر آن ابژه، بلکه حذف و طرد رادیکال دیگری (رقیب) است. سوژهها گرگ همدیگر میشوند و نظم و نظام موجود را در آتش خشم خود میسوزانند.
در این ناوضعیت، دو راه پیداست: نخستین، راه بهننگ آغشته و روی بهسوی تباهی و ویرانی، و دو دیگر نیز، به ننگ آغشته، اما روی بهسوی مانایی و ماندگاری. راه دوم، همان طریق و طریقت قربانی است. بر سر هر پیچش و خمش این راه، آیینها و مناسک قربانی برپاست و گنهکار و معصیتپیشهای (بلاگردانی)، از میان ناهمسانترینها، بر سر دار.
دو
اما لحظهی آشکارشدگی بیگناهی قربانی، همان لحظهی بحران مشروعیت و مقبولیت نظم و نظام مستقر نیز هست. نظم و نظامی که با قربانی تداوم یافته، توسط شبح آن قربانی فرومیپاشد. به بیانی دریدایی، شبحِ قربانی، دیر یا زود، از گور برمیخیزد، و دیگر کسی را توان و امکان کنترل آن نیست. دقیقا در این دقیقه است که از بلاگردان بلا میخیزد، و قربانی به انگیزهی قربانیکردن آنانی که قربانیاش کردند، بازمیگردد. خشونت آغاز میشود، و نظم برای تثبیت و تداوم خود، در جستوجوی قربانیای دیگر میشود. این فرایند مستمر میل به قربانیطلبی، بنیانی در میل دیگری دارد. به بیان ژیرار، «همسایهی ما، الگوی تمام خواستهها و تمناهای ماست».
میل دیگری، همان است که یک «ابژه» را برای ما نیز، قابلیت میلشدگی میبخشد. در این دقیقه، ما اسیر تقلید بیشطلبانهای میشویم که ارادهی مستقل و معطوف به آگاهی را از ما میستاند و میل و ارادهی ما را رونوشتی از میل و ارادهی دیگری قرار میدهد، تا جهان و جامعه و رخدادها را از دیدگشتِ میانجی تجربه و فهم کنیم. پس، از این منظر، تقلید نه تقلید رفتاری یا یادگیری اجتماعی، که تقلید امیال است. میل مشترک به یک ابژه، سرانجام ره به نزاع و ستیزش آنتاگونیستی میان سوژهها میبرد، و در فرایند این ستیهندگی ابژهی میل از میانجی (سوژهای که از او تقلید میشود) به خودِ رقیب انتقال مییابد.
سه
تقلید، گاه توقف و انجماد و استحالهی مقلد در میل میانجی (الگو) را بههمراه دارد. در این حالت، مقلد با میانجی یگانه میگردد و در او مستحیل و ذوب میشود. این دورنیشدن میانجی، دیگر آن کارکرد «میانجی درونی» ژیرار – تعارض امیال و ستیزش – را ندارد، بلکه اینجا با سوژه منقاد یا منحرفی (به بیان لکان) مواجه هستیم که هستی او تابعی از هستی میانجی است. توجه داشته باشیم وقتی حکومت استالین فروپاشید، خاطرات مردم پراگ محدود شده بود به روزهای سخت مقاومت در برابر سرکوب نیروهای پلیس و دسیسههای حزب؛ آنها مدام از تعقیب و گریزهایی میگفتند که میان قربانی-دژخیم (مردم-دولت توتالیتر) در جریان بود. آن لمسها و نجوای انگشتان، عطر موها، بوی خاک بارانخورده و سکوت ماه نیلگون، وقتگذرانیهای پنهانی و مغناطیس کلمات نو، گرمای تنهایی که درهممیآمیخت، بازیگوشیها و پیچوتابهای سبک روح که هر یک از آنها بهطور پراکنده و خاموش در دلباختگیهای شبانهی خویش تجربه کرده بودند، همه را از یاد برده بودند. آنها دقیقا داشتند همان کاری را میکردند که استالینیسم عادتشان داده بود: تقلیل زندگیها به فعل و انفعالات سیاسی و جناحی و عقیدتی. به قول سوزان سانتاگ، آنها هنوز به دورانی تعلق داشتند که «جریان زندگیشان را تاریخ تعیین میکند، نه روانشناسی، بحرانهای عمومی تعیین میکند، نه بحرانهای خصوصی.»
تا زمانی که چنین تقلیلگراییای سیطره دارد، همچنان شبحِ استالین دست از سرشان برنداشته است. استالینیسم یک حکومت نبود، عادت و منش و مکانیسم تقلیلگرایی بود که همچون چاقوی سلاخخانه زندگیها را میبرید و مثله میکرد و دور میانداخت. در رمان بار هستی، سابینا پس از آنکه به خارج از کشور گریخت، وقتی در جمع اپوزیسیون خارج از کشور شرکت کرد، با تعجب دریافت که آنها چقدر شبیه اعضای حزب کمونیست چک بودند که داعیهی دشمنی و مبارزه با آنها را داشتند؛ اپوزیسیون به همان بیماری رژیم استالینی دچار شده بود؛ آنها فقط نقل مکان کرده بودند، ذهنشان را اما در کشور جا گذاشته بودند.
چهار
بگذارید برای پرهیز از اطناب کلام، به قربانی و بلاگردان برگردیم و با طرح آن از منظری دیگر، نتیجه بگیریم. گفتیم آدمیان برای عبور از مرحلهی زندگی طبیعی به زندگی مدنی، به «مکانیسم قربانی» توسل جستند. مکانیسم قربانی، نقش عامل رهایی از بحران را ایفا میکند که تقلید موجب و موجد آن است. میل تقلیدی ما آدمیان، چیزها را نه بهخاطر خودشان، بلکه چون دیگری آنها را دارد یا میخواهد، طلب میکند. میل ما، یک رابطهی دوطرفه نیست، بلکه سهضلعی است: «من»، «آن چیز»، و «کسی که آن چیز را دارد. این «کس» هم الگو و هم رقیب ماست. قربانی یا بلاگردان چهرهای ژانوسی دارد: هم آب است و هم آتش. میلِ به قربانی اشباعناپذیر است و تحقق آن جز از رهگذر خشم و خشونت و برانگیختن میل به قربانیکردنِ قربانیکننده در دیگران، ممکن نیست. از این منظر، شاید بتوان گفت، اگرچه عمارت تمدن و سیاست بشری بر روی جسد قربانیها بنا شده است، اما آنچه موجب فروپاشی تمدنها و حکومتها شده نیز، شبح قربانی بوده است.
پنج
آنچه اکنون، در بستر این تمهید نظری، میخواهم تکرار کنم سه چیز است: نخست، شبح قربانی با خشونت برمیگردد. اینجا پای یک میل ناخودآگاه در میان نیست، پای خشونت متقابل است. هر کسی به دیگری ضربه زده، ضربه پس گرفته است. دو دیگر، گاه قربانی یک انسان، توام است با قربانی انسانیت و تمامی ارزشها و هنجارها و ایستارها و باورها و اعتقادات انسانی. بنابراین، آن قربانی که تداوم «بودن» یک نظم و نظام را موجب میگردد، ممکن است «وجود و هستی معنایی-هویتی» آنرا قربانی کند. سه دیگر، گاه تنها راه رهایی از بحران و در-امان-ماندنِ جامعه و نظم و نظام مستقر از فروپاشی، پذیرفتن مسئولیت تمامی یا قسمتی از شرور و قربانیکردنِ خود است. درست همچون ادیپ که در پایان نمایشنامه، تن بهنوعی «فارماکوس» -قربانی بلاگردان – میدهد، و زانپس، چهرهای دوگانه مییابد: هم پلید است (چون پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده)، هم مقدس (چون با رفتنش شهر آرام میشود).
این قربانیکردن «خود»، ضرورتا به «محو فیزیکی یک بدن» دلالت نمیدهد، بلکه گسترهی فراخ عصبیتها، دیدگشتها، نگاهها و احساسها، کردارها و رفتارها، منشها و روشها، تصمیمها و تدبیرها، تاکتیکها و استراتژیها، و... شامل میشود. بهعنوان کلام آخر، تا زمانیکه اصحاب قدرت و حکومت در یک جامعه یک رگشان هوشیار نگردد که مشکل آنان هستند، و آن «منِ» بحرانآفرینِ آنان باید از میان برخیزد، و تا زمانیکه تخت پروکرستس (آن تخت که طول و عرض آن میزان کژی و راستی، خودی و ناخودی، حق و باطل، زیبایی و زشتی، خوبی و بدی و... است) ذهنی آنان در آتش افکنده نگردد، چرخهی بحرانزای قربانی و خشونت و شورش ادامه خواهد داشت.



































































































































































