یادداشتهای علم، شنبه ۲ تیر ۱۳۵۲: شمس تعریف کرد «یک وقتی رفتم پیش بابا گفتم، من میخواهم زنده نباشم و بمیرم؛ ایشان شروع به گریه کرد و گفت چرا تو بمیری؟ کاش من برای تو بمیرم»
یادداشتهای اسدالله علم: سر شام رفتم مطلب مهمی نبود. صحبت در مورد اعلیحضرت شاهنشاه فقید بود که خیلی احساساتی بود و حتی برای بچه های خودشان گریه میکرده است. این حکایات را والاحضرت شاهدخت شمس تعریف میکردند که یک وقتی من عصبانی شدم و رفتم پیش بابا گفتم، من میخواهم زنده نباشم و بمیرم. ایشان شروع به گریه …