او را به بهای بهشت خریدند
دوستش میگفت: انداختمش روی دوشم. در ظاهر بدنش سالم بود. گفت «پام درد میکنه، فقط به بابام بگین.» میگفت: «روی دوشم بود تا آمبولانس رسید.» وقتی آمبولانس آمد، مهدی هنوز نفس میکشید، حرف میزد. حتی به یک خانم گفته بود: «به بابام زنگ بزنید، بگید حالم اینطوری شده.»، اما توی بیمارستان بیهوش شد. وقتی ما رسیدیم …