مرد جوان با دیدن این صحنه بهتزده روی زمین نشست آنقدر از اتفاقی که رخ داده بود شوکه و ناراحت بود که وقتی دستبند مأموران پلیس دور دستش گره خورد توان حرف زدن هم نداشت.
بعد از این اتفاق سه فرزند مرد میانسال از حسن، مرد مغازهدار، شکایت کردند و پسر 27 ساله راهی زندان شد. 3 ماه و پنج روز، حسن پشت میلههای زندان بود و دعا میکرد که مرد میانسال از کما بیرون بیاید اما در نود وهشتمین روز از این ماجرا وقتی خواهرش با رنگ و رویی پریده و چشمانی گریان به ملاقاتش رفت و از مرگ مرد میانسال خبر داد دنیا برای حسن تیره و تار شد. خیلی زود پرونده به قتل تغییر کرد و او با مجازات قصاص روبهرو شد. کابوسی که 15 سال طول کشید و زندگی و جوانیاش را نابود کرد. اما از آنجا که اگر خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد بعد از 15 سال در نهایت با تلاش واحد صلح و سازش و گذشت اولیای دم سرانجام درهای زندان رشت به روی این مرد جوان باز شد و حسن بعد از 15 سال پای در دنیایی گذاشت که به اندازه یک دنیا با گذشته فرق کرده بود. نه تنها شهر و وضعیت اقتصادی، بلکه مردم هم تغییر کرده بودند و او همان لحظه مردد شد و بار دیگر به خانه برگشت.
حالا با گذشت یک سال و نیم از آزادیاش مردی که به قول خودش پول کرایه ماشین برای رفتن به خانه را نداشت، توانست با تلاش و کوشش برای خود کار و کاسبی راه انداخته و اعتبار و اعتمادی را که سالها قبل کاسبان محل به او داشتند، برگرداند.
مرا قصاص کنید …



































































































































































