این فرمول البته زمانی جواب داد؛ آنقدر خوب که فرهادی را به یکی از مهمترین نامهای سینمای ایران تبدیل کرد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که این شیوه روایت از یک انتخاب هنری به یک جهانبینی تبدیل میشود؛ جهانبینیای که در آن تردید نه ابزار شناخت، بلکه خودِ حقیقت است.
فرهادی از «درباره الی» تا «جدایی نادر از سیمین» و سپس «فروشنده» و «قهرمان»، بارها انسان را در موقعیتی قرار داده که میان چند انتخاب اخلاقی سرگردان است، اما کمتر پیش آمده که خود فیلمساز مسئولیت داوری درباره آن موقعیت را بپذیرد. انگار تمام حقیقت در یک اتاق بسته میان شخصیتها تقسیم شده و هیچکس حق ندارد بلندتر از دیگری سخن بگوید. این بیطرفی ظاهری، در نگاه نخست نشانه بلوغ اخلاقی به نظر میرسد؛ اما میتوان پرسید آیا واقعاً بیطرفی است یا نوعی فرار از موضع؟
مشکل فرهادی دقیقاً همینجاست؛ او بهشدت به «پیچیدگی» علاقهمند است، اما پیچیدگی الزاماً به معنای عمق نیست. گاهی یک مسئله اخلاقی آنقدر در میان سوءتفاهمها، رازها، سکوتها و اطلاعات ناقص پیچیده میشود که در پایان، آنچه باقی میماند نه کشف حقیقت، بلکه احساس سرگردانی است. تماشاگر تصور میکند با اثری عمیق روبهرو شده، چرا که پاسخ روشنی دریافت نکرده است؛ حال آنکه بیپاسخ گذاشتن یک پرسش، بهتنهایی فلسفه تولید نمیکند.
این همان نقطهای است که «داستانهای موازی» نیز میتواند بهجای یک تجربه جسورانه، نشانهای از بحران فکری فیلمسازی باشد که بیش از دو دهه با یک دستگاه فکری مشخص کار کرده است. انتقال جغرافیای داستان از ایران به پاریس، استفاده از بازیگران شناختهشده فرانسوی و فاصله گرفتن از درامهای خانوادگی آشنای فرهادی، به خودی خود تحول محسوب نمیشود. تغییر دکور، جهانبینی را عوض نمیکند. …































































