«ساعت حدودسه بامداد بود. صدای موشک اومد. با بابا و داداشم رفتیم پشتبوم. بابام گفت:“هر جا بود، داغون شد. ” اومدیم پایین. تلفن زنگ خورد. گفتن خونههای بغل خونه عموم رو زدن.» چند ساعت بعد، زیر آوارِ خانهای که هنوز گرمای خوابِ کودکان در آن مانده بود، پیکر حسین ملکی و دو پسر خردسالش پیدا شد.
این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
همشهری آنلاین - ثریا روزبهانی، روزنامهنگار: «ساعت دو و نیم، سه بامداد بود. تازه رسیده بودیم خونه. صدای موشک اومد. با بابا و داداشم رفتیم پشتبوم. بابام گفت: “هر جا بود، وحشتناک بود. ” اومدیم پایین. تلفن زنگ خورد. گفتن خونههای بغل خونه عموم رو زدن.» چند ساعت بعد، زیر آوارِ خانهای که هنوز گرمای خوابِ کودکان در آن مانده بود، پیکر حسین ملکی و دو پسر خردسالش، شاهین و شاهان، پیدا شد. پدری که در اصفهان او را با زمین فوتبال، دستگیری از بچههای کمبضاعت و مرامِ پهلوانی میشناختند. این اما پایان مصیبت نبود. همسرش که از دل همان آوار زنده بیرون آمده بود، دو ماه بعد تابِ داغ همسر و فرزندانش را نیاورد و به آنها پیوست.
بامداد پنجشنبه، ششم فروردین ۱۴۰۵، صدای انفجارهای پیدرپی، سکوتِ شهر را درید. سبحان ملکی، برادرزاده شهید حسین ملکی که خود از اولین شاهدانِ آن فاجعه است، از شبی که خانواده عمویش به همراه بیش از ۲۰نفر از ساکنان محله هفتون اصفهان آسمانی شدند، برایمان تعریف می کند.
دست در دستان پدر تا ابد
با دستان خالی به جان زمین افتاده بودند تا عزیزانشان را از دل آوار بیرون بیاورند. سبحان از لحظهای میگوید که ناامیدی در جانشان رخنه کرد: «خانههای اطراف را زده بودند. میدانستیم وضعیت قرمز است، اما جانِ عزیزانمان زیر آن آوار بود. هرشخصی از فامیل که میتوانست به کمک آمد. عمقِ فاجعه فراتر از تصور بود. با هزار مکافات خود را به داخلِ خانه رساندیم، سقفِ طبقه دوم بر سرِ ساکنان فرو ریخته بود. با دستِ خالی و با ناخنهایمان، خاک و آجرها را کنار میزدیم تا ردی از حسین و بچهها پیدا کنیم. ساعت حدود ۹صبح بود که بیلِ مکانیکیِ امدادگران نزدیک شد. همانطور که خاکها را کنار میزدم، گوشهای از یک پتو را دیدم. با فریاد جلوی دستگاه را گرفتم. زنعمو زنده بود، اما رمق نداشت. …