****
جنگ جهانی دوم است. اقیانوس اطلس مثل یک هیولای تاریک، کشتیهای تجاری بریتانیا را میبلعد و اژدرهای زیردریاییهای آلمانی، پهلوی فولادی کشتیها را یکی پس از دیگری میشکافند. در این میان، لارنس هولت، مالک یکی از بزرگترین خطوط کشتیرانی، متوجه یک معمای دیوانهکننده میشود: وقتی کشتی غرق میشد و ملوانان در آبهای یخزده و تاریک اقیانوس برای زنده ماندن دستوپا میزدند، جوانان بیستسالهای که مثل پلنگ ورزیده بودند و بازوهای درهمپیچیده داشتند، خیلی زودتر از پیرمردان شصتهفتاد سالهی ضعیفالجثه تسلیم مرگ میشدند!
آمار بازماندگان، تمام معادلات پزشکی و فیزیکی را به هم ریخته بود. چرا عضلههای سفتوسخت جوانی در برابر استخوانهای پوک پیری کم میآوردند؟ کشف عضلهی جانسختی
هولت برای حل این معما دستبهدامن کورت هان شد؛ یک معلم جسور که از چنگ نازیها گریخته بود. پاسخ هان به این معما، خط بطلانی بود بر تمام باورهای رایج. او گفت مشکل جوانان، ضعف فیزیکی نیست؛ فقدان تابآوری احساسی است. پیرمردها زنده میماندند، چون در طول عمرشان بارها شکست خورده بودند، بارها ناامید شده بودند و یاد گرفته بودند چطور در تاریکترین لحظات، به لنگرگاه درونی روانشان متصل بمانند. اما جوانان خام، به محض اینکه متوجه میشدند زور بازویشان حریف اقیانوس نمیشود، دچار فروپاشی روانی شده و آب دریا را قورت میدادند. …
































































