سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷ / Tuesday, 14 August, 2018

بهشت ایران جایی خارج از نقشه‌ی ایران


بهشت ایران جایی خارج از نقشه‌ی ایران
تعطیلات پیاپی مردادماه فرصت خوبی برای اهالی سفر بود تا از زندگی پر هیاهوی شهری گریخته و خود را در دامان طبیعت رها کنند. هرچند که خیلی‌ها این فرصت را تبدیل کردند به شهرگردی و اقامت یکی دو روزه در هتل و ویلایی شبیه خانه خود و یا کمی کوچک‌تر از خانه همیشگی‌شان!
چند روزی قبل از مبعث، بیژن با من تماس گرفت و از تعطیلات آخر هفته گفت. من که هنوز تصمیم مشخصی نگرفته بودم چند جایی را که از روی گزارش و عکسهای دوستان طبیعت دوست پسندیده بودم برایش شمردم! یکی از این مسیرها دیلمان ـ درفک بود که تقارن زمانی برنامه با مراسم علامت‌کِشی در روستای شاه شهیدان شوق رفتن به دنیای طبیعت و سنت را در آدم دوچندان می‌کرد.
بیژن هم با یکی دو نفر مشورت کرد و نهایتا قرار بر این شد که عصر روز پنجشنبه به مقصد دیلمان حرکت کنیم. سرپرستی برنامه و جمع کردن افراد با بیژن بود (احتمالا از این جمله خیلی خوشش می‌آید!)، به همین دلیل اغلب گروه با هم آشنا بودند و این اولین برنامه‌ای بود که من و همسرم زهره با دوستانی ناآشنا همراه می‌شدیم تا تجربه‌یِ جدیدی را بیازماییم.
بیژن و خواهرش رویا به همراه شکوفه و هلیا، مهدی و همسرش فرزانه، احمد و رفیقش محمد، مینو، آزاده و فرشته، به همراه مهدی عکاس گروه (که عکسهای این گزارش و پست قبلی همه از اوست) و امید راهنمای برنامه، همسفران ما بودند. راستی رؤیا هم پزشک تیم بود!
تا پیش از رسیدن به سیاهکل، مسیر و موقعیت دامنه‌های درفک را با امید نوروزی، راهنمای جوان و پرحرف گروه بررسی کردیم. با توجه به طولانی بودن مسیر و فرصت اندک ما، نهایتا تصمیم گرفتیم که به پیشنهاد امید به منطقه ییلاقی املش که زادبوم خودش هم بود برویم. هرچند که او در این مسیر هم ساعتها را گم کرد و کمی بیش از انتظار راه طولانی شد اما به نظر تصمیم درستی می‌آمد. مخصوصا که همه از شلوغی مسیر شاه شهیدان ما را ترسانده بودند.
شب اول، ساعت حوالی یازده بود که در پارک سیاهکل، کنار استخر بساط کردیم و بعد از خوردن شام به داخل چادرها خزیدیم. هوا مرطوب و کمی گرم بود.
صبح خروس خوان، پیش از بیدار شدن گروه، سحرخیزان سیاهکلی برای ورزش صبحگاهی به پارک آمدند. صبحانه را در همان پارک خوردیم که از برنامه عقب نمانیم و سپس به طرف لاهیجان و املش حرکت کردیم. پس از عبور از لاهیجان از کنار املش گذشته و بعد از پشت سر گذاشتن اطاقوار کمی ارتفاع گرفتیم. نخستین روستایی که در دامنه با آن برخورد کردیم بلوردکان بود.
اهالی در دو سوی جاده بساط کرده و مشغول خرید و فروش در جمعه بازار سنتی بودند. با توجه به گرمای شب گذشته و مسیر نسبتا طولانی‌ای که در منطقه جلگه‌ای طی کرده بودیم خیلی انتظار رسیدن به جای خنک را نداشتیم و کم کم خود را برای مواجهه با یک برنامه‌ِ متوسط آماده می‌کردیم. اما چند ساعت بعد همه چیز تغییر کرد.
از بلوردکان که خارج شدیم جاده‌ای جنگلی با پیچهای پی در پی در دامنه‌های کوهستان آغاز شد. بالارفتن از این مسیر حدود سه ساعت طول کشید. در لابلای پیچها گاهی روستایی زیبا از پشت درختان انبوه به چشم می‌خورد. بعد از سه ساعت آن قدر بالا آمده بودیم که همه چیز زیر پایمان بود: جنگل، روستا و ابرها!
امید گفت که اینجا هِلودشت است (یکجایی در وبلاگها دیدم نوشته هالی دشت) ظاهرا این نام به دلیل وفور نوعی آلوی جنگلی (آلودشت) بر آنجا نهاده شده است. (چون راه‌های این مسیر و نام روستاها، از بلوردکان به بعد، روی اطلس راه‌های ایران نبود نتوانستم اطلاعات خیلی بیشتری بدهم) با مشاهده‌ی منظره زیبای کوه و جنگل همه هیجان زده بودند.
بعد از صرف چای و کمی استراحت در خانه‌ی خاله‌ی امید، با یک دستگاه جیپ! که در عکسها می‌بینید هر ۱۴ نفر به جاده‌ی کوهستانی رفتیم. ماشین عجیب و غریبی که احتمالا بیش از نیم قرن از عمرش را در بالا و پایین راه‌های نیمه خراب آن منطقه سپری کرده بود به هر زور زدنی بود ما را به چشمه‌ی آب کم رمقی در پای درختان تنومند جنگل رساند.
گروهی از بچه‌ها بدون کوچکترین مکثی به دل جنگل زدند و من و احمد و محمد هم مشغول روشن کردن آتش و راه انداختن بساط ناهار شدیم. بیژن هم چرت می‌زد و گاهی غر! یک ساعتی از ظهر گذشته بود که در حال خوردن ناهار، قطرات باران هم به استقبالمان آمدند.
اول خیلی جدی نگرفتیم ولی آنها از ما سمج‌تر بودند. به سرعت سه تا چادر برپا شد و همه به داخل آن پناه بردیم. احتمالا نمی‌توانید تصور کنید که در نیمه مرداد آنهم سرِ ظهر، هوا آن قدر سرد باشد که چاره‌ای جز پناه بردن به چادر وجود نباشد. دو ساعتی به این وضع گذشت ولی از باران و مه غلیظ کاسته نشد. ما که وسایل اقامت را در خانه‌ی خاله خانم گذاشته بودیم چاره‌ای نداشتیم جز اینکه به سرعت خود را به روستا برسانیم تا گرفتار تاریکی و سرما نشویم.
امید کمی زودتر راه افتاد تا بلکه بتواند ماشینی برای بازگشت به بالا بیاورد اما راه، گل‌آلود و هوا خراب‌تر از آن بود که امیدی به آمدن ماشین باشد.
بعد از یک ساعتی از پیاده‌روی به سمت پایین کمی از برودت هوا و بارش باران کاسته شد. امید هم با یک دستگاه از همان ماشینهای عتیقه به ما رسید. هلیا که کمی ناخوش بود به همراه وسایلی که در دست داشتیم با ماشین بازگشت و ما یک ساعت دیگر مسیر آکنده از مه را تا روستا پیاده گز کردیم. کسی دلش نمی‌آمد طبیعت به آن زیبایی را رها کند.
نزدیکهای غروب به روستا رسیدیم. البته روستایی که ۴ تا خانه داشت و یک رستوران! بخاری هیزمی خانه روشن بود! بچه‌ها لباسهای خیس و مرطوب را عوض کردند و هر کسی در گوشه‌ای خودش را سرگرم کرد. من و زهره به همراه مهدی و فرزانه باید شام را آماده می‌کردیم. برای شام تدارک کشک بادمجان را دیده بودیم.
آزاده هم سنگ تمام گذاشت و با تمام دانش آشپزی‌اش به کمک ما آمد. یکی دو ساعتی طول کشید تا کشک بادمجان حاضر شد.
بعد از شام احمد و مهدی به سراغ ظرفها و رفتند. روز خیلی خسته کننده‌ای نداشتیم به همین خاطر تا دو سه ساعتی بعد از شام، بازی و شوخی و گپ و گفتگو ادامه داشت. ساعت از یک بامداد گذشته بود که خاموشی زده شد!
صبح روز سوم، بعد از خوردن خامه و عسل راه افتادیم. هوای بیرون آنقدر دلچسب و فضا چنان رویایی بود که دلمان نمی‌آمد سوار ماشین بشویم. یک ساعتی را با ماشین رفتیم و بعد یکی دو کیلومتر راه را پیاده طی کردیم. حدود ظهر بود که به لاهیجان رسیدیم.
چون می‌خواستیم به شلوغی شهر برخورد نکنیم از زیبایی‌های لاهیجان به بازدید از بقعه‌ی شیخ زاهد گیلانی مرشد و مراد شیخ صفی‌الدین اردبیلی جد دودمان صفویه بسنده کردیم.
تصمیم گرفتیم که ناهار را در امامزاده هاشم (قبل از رودبار) بخوریم اما اوضاع یک روز تعطیل در جاده رشت ـ قزوین ما را به رودبار رساند. در آنجا بچه‌ها به خرید زیتون مشغول شدند و پس از کمی پرسه زدن به طرف منجیل راه افتادیم. در آنجا هم نتوانستیم ناهار بخوریم نهایتا تصمیم گرفتیم املت درست کنیم. جایی بین منجیل و لوشان توقف کردیم و یک شانه تخم مرغ را با یک کیلو گوجه فرنگی در عرض چند دقیقه پخته و نوش جان کردیم.
خوشبختانه مسیر خیلی خوب بود و ترافیک یک روز تعطیل لذت سفر را به کام ما تلخ نکرد! بدون مشکل خاصی حدود ۸ شب به تهران رسیدیم و سفر را با یک جلسه‌ی کوچک انتقاد و پیشنهاد به پایان رساندیم.
با اینکه در سالهای گذشته بارها به نقاط مختلف سفر کرده‌ام اما بدون شک مناظری که در این سفر دیدم یکی از زیباترین‌ جلوه‌های طبیعت بود که در تمام عمرم با آن مواجه شده‌ام.

http://natureiran.persianblog.ir

مطالب مرتبط

شهرستانک آشیانه خورشید

شهرستانک آشیانه خورشید
در ارتفاعات البرز مرکزی ، آنجا که کوه ها باز و به بازوی هم آنقدر دامن می کشند که سرانجام از گذرگاه سر به اوج کوه های شمال باختری خراسان خود را به کوه های هندو کش و فلامت پامیر میرسانند. دهکده ای با پیشینه تاریخی بسیار کهن آرمیده است. با مردمی صبور اما دلیر و تیز هوش که این همه را وام دار طبیعت شوق برانگیز اما پیکار جوی پیرامون خویش اند. کمتر از ۴۰ سال پیش ، شمار ساکنان روستا به زحمت از مرز ۱۶۶۹ نفر می گذشت ؛ امروزه اما جمعیت منطقه به ۵۰۰۰ نفر نیز می رسد و این میزان از رشد جمعیت ؛ بیانگر مهاجرت بی دریغ فرزندان کوهستان به شهرهای پیرامون منطقه ، خاصه به تهران غبار آگین است.
در سینه کش البرز مرکزی آنجا که دمای تابستانی آن به زحمت از ۱۵ درجه سانتی گراد می گذرد و در بلندی های ، این میزان به ۵ درجه کاهش می یابد ، دهکده کوهستانی شهرستانک دامن کشیده است. جایی که ناصر الدین شاه قاجار از طبیعت بکر آن غافل نماند و قصر تابستانی خود را در آن پی افکند.
البرز سحرانگیز ، با دهکده ها و روستا ـ شهرهای شمار ناپذیر خود ، گویی قاره ششم سیاره ما است . با صدها رود دائمی و هزار ها جوبار بهاری و به همین تعداد چشمه و یخچال و حوضچه کوهستانی.
البرز ، این پدیده آمده از رسوبات دوران های اول تا سوم زمین شناسی ، قاره ای است با تمدن هایی که پیشینه بسیاری از آنها به اعماق تاریخ می رسد. جایی که خود آفریننده تمدن های شگفت تاریخی بوده و حاشا که در طول هزارها سال ، سد راه انتقال رطوبت و ابرهای دریای خزر به تمدن های این سوی خویش شده است.
بدینگونه البرز با کارکردی دوگانه ، بر جغرافیای پیرامون خود حتی تا حواشی خلیج فارس نیز تاثیر گذاشته است.
در گوشه ای از این دریای سنگ و صخره که طول آن به ۳۳۳۰ کیلومتر و عرض متوسط آن به ۸۵ کیلومتر می رسد ، دهکده خوش منظر شهرستانک سر بر آورده است . این تابع دهستان “ لورا ” در ۶۳ کیلومتری شمال غربی کرج و ۱۰ کیلومتری پل دو آب ، بر سر راه کررج ـ چالوس ایستاده است. در منطقه ای سردسیر که اقتصاد آن عمومامتکی بر کشت و زرع غلات ، گردو ، پرورش زنبور عسل ، تولید لبنیات ، دامداری و سپس جاجیم و شال بافی است.
با هم به شهرستانک می رویم.
● در راه شهرستانک
تهران نشسته در غبار رارها می کنیم ، تا دمی در هوای پاک “ شهرستانک ” بیاساییم. این نام برای شهر وندان دلخسته و گرما زده “ تهرانی ” آشنا است.
از جادة پر پیچ و خم چالوس می گذریم و بزرگترین تونل زمینی ایران را با ۲۱۴۵ متر طول پشت سر می گذاریم . به زودی ، تابلو “ آسارا ” نمایان می شود : راه شهرستانک در پیش روی ما است. راهی که قرار است با عبور از طبیعت بی آلایش و بکر پیرامون ، ما را به آشیانة خورشید برساند.
“ آسارا” در آغاز راه شهرستانک ، با سروها و تبریزی های شکوهمندش ما را در میان گرفته است. به عقیدة استاد “ سکاکی ” ( یکی از همراهانمان ) آسارا در گذشته های نه چندان دور “ آب سرا ” بوده است و مصداق استدلال او در رود پر آبی است که از شهرستانک سرچشمه می گیرند. سکاکی می گوید :
“ اهالی شهرستانک آب را “ او ” تلفظ می کنند و “ اوسرا ” به مرور زمان به “ آسارا ” تغییر کرده است. ” جاده خاکی سمت راست را پیش می گیریم ، از دهکده کوچک “ سرک ” می گذریم و راهی شهرستانک می شویم. از دور شبحی سبز رنگ دیده می شود. نزدیک که می شویم سروها و تبریزی های سر به فلک کشیده نمایان می شوند.
● گذرگاه خورشید
آسمان را رنگهای نارنجی و قرمز پر کرده است. خورشید در حال طلوع کردن است. اشعه های شنگرف گون خورشید چشمانمان را خیره کرده است. می پرسیم : “ انگار خانه خورشید همین جا است ! ”.
دکتر مرتضی مسعود نیا ، راهنمای ۷۵ ساله ما می گوید : “ بله ! رشته کوه های البرز به صورت یک رشته شرقی ـ غربی اییران را از مشرقق به “ هندوکش ” و “ هیمالایا ” و از مغرب به کوههای “ الپ ” ، “ پونتیک ” ، “ تورس ” و “ آنتی تورس ” در کشور ترکیه وصل می کند. اکثر دره هایی که در این رشته کوه قرار دارند ، شمالی ـ جنوبی اند. و تنها دره ای که شرقی ـ غربی است همین شهرستانک است. این جا گذرگاه خورشید است ! یعنی از لحظة طلوع تا غروب آفتاب را می توان در این دره دید. به خاطر طول مدت تابش خورشید ، این دره بهترین آب و هوای ییلاقی ایران را دارد. و همین ویژگی ( شرقی ـ غربی بودن دره ) باعث شده ببود ، ناصر الدین شاه که خوش گذران ترین پادشاه سلسلة قاجاریه بود ، قصری بر بلندترین نقطه شهرستانک بنا کند که هنوز بعد از گذشت ۱۲۰ سال بقایای آن دیده می شود.
● امکانات شهرستانک
در مسیر دهکده تابلو مدرسة “ آیت الله طالقانی ” را یم بینیم که بر بالای آن روی پارچه ای نوشته اند : “ مقدم میهمانان را گرایم می داریم” می پرسیم ، مگر مدرسه باز شده است ؟ سرایدار مدرسه می گوید : “ نه ! ”
● پس این تابلو برایی چیست ؟
“ چندی پیش ، یک عروسی مجلل و شکوهمند در این ده برگزار شده بود و چون جا برای همه میهمانان نبود ایم مراسم را در مدرسه برگزار کردند که هنوز تاببلو آن را بر نداشته اند. ”
فرصت را غنیمت می شمریم و از او می خواهیم که از شهرستانک برایمان بگوید :
“ این ده با داشتن ۵۰۰۰ نفر جمعیت تنها دو مدرسه دارد. یکی دخترانه ( مدرسه آیت الله طالقانی ) و دییگری پسرانه ( استاد مطهری ) از بیمارستان و درمانگاه هم که خبری نیست. تنها یک بهداری در این جا داریم که هفته ای یک روز باز است. انگار ما باید تنها در همان یک روز مریض شویم ! یک جادة خاکی پر از دست انداز داریم که چند سال است مدام به ما وعده آسفالت کردن آن را می دهند ؛ وعده هایشان وعدة سرخرمن است . ”
دست روی نقطه حساسی گذاشته ایم . گویی اگر تا غروب هم پای درد دل این سرایدار بنشینیم گله هایش تمامی نداررد. می خواهیم راه بیفتیم که دخترکی راهمان را سد می کند. دختر بچه به یک عروسک سوئدی می ماند. می خواهد خودش را بزرگ جلوه دهد ، حرفهای بزرگسالان را بزند اما به قیافه اش نمی خورد . برای این که شخصیتش جرییحه دار نشود وانمد می کنیم حرفهای او را جدی گرفته ایم. با دقت به حرفهایش گوش می دهیم.
“ من این را پیدا کرده ام ، این مال شماست ، من پیدا کرده ام . ”
خم می شوم و در دستهای کوچک دخترک خیره می مانم. سپس به چشمهای معصوم صمیمی او نگاه می کنم. چشم هایش از شوق می درخشند.
خدایا ! مگر می شود ؟ مگر چنین چیزی می شود ؟
ناگهان دستش می لرزد و آنچه در کف دست او است پیش پایم به زمین می فاتد. دخترک چیزی را که در مسیر راه گم کرده بودم یافته بود و به هر قیمتی خود را به من رسانده بود تا “ امانتی ” را به صاحبش رسانده باشد.
صداقت کودکانة او ، همه ما را غافلگیر می کند.
● ویرانه های قیصر ناصر الدینشاه
به سوی قصر ناصرالدین شاه که در بلندترین نقطة شهرستانک ساخته شده است حرکت میکنیم . از جادة خاکی که تا قلة کوه کشیده شده است می گذریم.
به توصیه راهنمایمان ـ دکتر مرتضی مسعودنیا ـ از قله ، ته دره را نگاه می کنیم ؛ جایی که قصر ناصرالدین شده بنا شده است. از آن قصر باشکوه تنها دیوار ه هایش باقی مانده است.
وی به گفته می افزاید : “ ناصر الدین شاه در شهرستانک هر سال مراسم آشپزان به راه می انداخت. اعتماد السلطنه در کتاب خاطرات خود در این باره می نویسد هر سال در یک روز معین ناصر الدین شاه به اتفاق وزرا و رجال و شاهزادگان و دیگر نزدیکان خود به شهرستانک می آمد و مراسم مخصوص آشپزان را به راه می انداخت.
طبق این مراسم ، هر یک از بزرگان و شاهزادگان باید گوشه ای از کار را می گرفتند و به دسست “ مبارک ” (!) خود سبزی پاک می کردند و آش می پختند .سپس سوگلی حرمسرای ناصر الدین شاه کاسه آش را بر می داشت و به دست ناصر الدین شاه می داد.
ناصرالدین شاه برای سفر به شهرستانک از جادة مخصوص شاهی عبور می کرد. این جاده از راه “ پس قلعه ” و “ توچال ” به شهرستانک می رسید . اما خدمه و چاکران شاه مجبور بودند از راه باریک و خطرناک رودخانه به شهرستانک بروند . همیشه در جریان این رفت و برگشت ، تعدادی از خدمه شاه به رودخانه سقوط می کردند و جان می سپردند.
به همین دلیل ، ناصرالدین شاه در “ سرخ حصار ” قصری ساخت و مراسم آشپزان خود را به آنجا منتقل کرد. ”
دکتر مسعود نیا می گوید : “ اگر پنجاه ـ شصت سال پیش به این جا می آمدید می توانستید کاغذ دیوارهای روغنی قصر را هم که به سفارش ناصر الدین شاه از آلمان آورده بودند ببینید. حتی درهای بزرگ اصطبل را که به آن “ اوروسی ” می گفتند و با شیشه های رنگی تزئین شده بود را هم می شمردید. پس از گذشت حدود ۱۰۰ سال از مرگ ناصرالدین شاه ، فدراسیون کوهنوردی وقتی دید سازمان میراث فرهنگی هیچ توجهی به ضرورت بازسازی و نگهداری این قصر ندارد ، در وسط حیاط قصر ندارد ، در وسط حیاط قصر پناهگاهی ساخت برای کوهنوردانی که از قله توچال به سوی شهرستانک سرازیر می شوند.
غرروب نزدیک است. باید بازگردیم اما پیش از عزیمت ، سرو رویمان را در چشمه ای که شهرستانک را سیراب می کند می شوییم : چشمه “ گله کیکت ” در ارتفاع ۲۸۰۰ متری زمین با آبی سرد و گوارا از دل کوه می جوشد.
خورشید بر تیغة افق مغرب نشسته است و با سر و رویی خونین در مرز روز و شب ایستاده است . انگار با چشمان خون پالا و اندوهناک خود به قامت ما خیره شده است.
باید بازگردیم . قدم در راه می گذاریم …
شهرستانک با ۵۰۰۰ نفر جمعیت ، تنها دو مدرسه دارد ، با یک بهداری که هفته ای یک روز باز است.
بعد از۱۲۰ سال هنوز بقایای قصر ناصر الدین شاه بر بلندترین نقطه شهرستانک دیده می شود .
فدراسیون کوهنوردی وقتی دید سازمان میراث فرهنگی توجهی به ضرورت بازسازی و نگهداری قصر ناصرالدین شاه در ارتفاعات شهرستانک ندارد. در وسط حیاط قدیمی قصر پناهگاهی ساخت برای کوهنوردی که ازز قله توچال به سوی شهرستانک سرازیر می شوند.
راهنمای محلی : دره شرقی ـ غربی شهرستانک . به خاطر طول مدت تابش خورشید. بهترین آب و هوای ییلاقی ایران را دارد.

وبگردی
تریلی در اهواز چپ کرد، مردم بارش را غارت کردند!
تریلی در اهواز چپ کرد، مردم بارش را غارت کردند! - یک تریلی در اهواز واژگون شد و مردم به جای کمک به راننده مصدوم بار تریلی را بردند
بازگشت گوگوش به ایران و نحوه برخورد با او در فرودگاه
بازگشت گوگوش به ایران و نحوه برخورد با او در فرودگاه - در ویدئوی زیر روایت فائقه آتشین (گوگوش) را از بازگشت به ایران بعد از انقلاب و نحوه برخورد پاسدار فرودگاه و دادستانی با او می شنوید. او این خاطرات را سال ۲۰۰۰ در تورنتوی کانادا روایت کرد.
ماجرای عکس متفاوت وزیر جوان و هشتگ‌های توییتری
ماجرای عکس متفاوت وزیر جوان و هشتگ‌های توییتری - نكته جالب در اين ميان، گستردگي و تنوع واكنش‌ها به پوشش «وزير جوان» بود. تا آن‌جا كه در ميان كاربران بودند گروهي كه اين پوشش را در حد «شق‌القمر» بالا برده و اين تفاوت ظاهري را نشانه‌اي از تفاوتي عميق در نوع نگاه آذري‌جهرمي تحليل كردند و در مقابل، طيفي نيز «وزير جوان» را به‌خاطر تلاش براي آنچه ازسوي اين كاربران نوعي «پوپوليسم» و «عوام‌فريبي» خوانده شد
اظهارات تند احمدی نژاد علیه روحانی و دولت!
اظهارات تند احمدی نژاد علیه روحانی و دولت! - محمود احمدی نژاد با انتشار پیام ویدیویی تندی علیه رئیس جمهور، وی را هم دست رئیس دو قوه دیگر نامید و خواستار کناره گیری حسن روحانی از مقام ریاست جمهوری شد.
فیلم | قرار نبود روحانیت در همه چیز اظهارنظر کند!
فیلم | قرار نبود روحانیت در همه چیز اظهارنظر کند! - فیلم - مدتی قبل حجت الاسلام زائری مهمان خبرآنلاین بود و در کافه خبر به بررسی مسایل فرهنگی و اجتماعی ایران و نقش روحانیت در جامعه پرداخت.
فیلم | چرا مردم مسئولین را مسخره می‌کنند؟
فیلم | چرا مردم مسئولین را مسخره می‌کنند؟ - فیلم - چرا مردم مسئولین را مسخره می‌کنند؟ پاسخ این سوال را در ویدئوی زیر ببینید.
فیلم سانسور شده خوانندگی سحر قریشی در یک برنامه
فیلم سانسور شده خوانندگی سحر قریشی در یک برنامه - سکانس سانسور شده مسابقه «13 شمالی» که در آن سحر قریشی ترانه های مشهور چند تن از خوانندگان را می خواند، ببینید. اولین قسمت این مسابقه در شبکه نمایش خانگی توزیع شده است.
عاشق شدن لیلای سریال پدر،داستانی کاملا واقعی!
عاشق شدن لیلای سریال پدر،داستانی کاملا واقعی! - روایت نازنین پیرکاری،مجری و تهیه کننده تلویزیون از عاشق شدن خود که داستان سریال پدر شد...
یک ژن خوب تازه: جان متاعی است که هر بی سروپایی دارد
یک ژن خوب تازه: جان متاعی است که هر بی سروپایی دارد - مهمترین بخش های سخنان او اینجاست که عنوان می کند: چه کسی در جریان انقلاب بوده؟ اگر یک عده ای جان دادند، یک عده ای هم این وسط پول دادند. او که گویا دستی در شعر هم دارد، سخن عجیب تری از آنچه پیش از این گفته بر زبان جاری می سازد و با به کار بردن این بیت که «جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم *** این (جان) متاعی است که هر بی سروپایی دارد» ...
۳ یا ۶ ماه دیگر گفتگو‌های ایران و آمریکا شروع می‌شود
۳ یا ۶ ماه دیگر گفتگو‌های ایران و آمریکا شروع می‌شود - به گفته امیر احمدی، مقامات ایران موضعی گرفته‌اند که توجیه انجام مذاکرات بر سر توافق هسته‌ای را سخت می‌کند. آن‌ها در حال حاضر درباره مسائلی، از جمله یمن، و احتمالا بزودی درباره سوریه، گفتگو می‌کنند. بنابراین، به جای توافق هسته‌ای، آن‌ها به احتمال زیاد درباره سایر مسائل، بخصوص مسائل منطقه‌ای، گفتگو خواهند کرد.
ترامپ حتی به شلیک یک گلوله نیاز ندارد
ترامپ حتی به شلیک یک گلوله نیاز ندارد - برای آمریکا کم هزینه‌ترین استراتژی ادامه وضع موجود است. ترامپ در یک سال گذشته کاری کرد که ۳۰ میلیارد دلار دارایی ایران از کشور خارج شود. این پول به کشور‌هایی مثل ترکیه، گرجستان، ارمنستان، مالزی و ... که از ثبات و امنیت برخوردارند رفت و در این کشور‌ها سرمایه گذاری شد. همین موضوع کمر اقتصاد ایران را می‌شکند. در این یک سال دلار به نزدیک ۱۰ هزار تومان رسیده است. ترامپ حتی به شلیک یک گلوله نیاز ندارد. اگر…
سحر تبر چهره واقعی‌اش را آشکار کرد!
سحر تبر چهره واقعی‌اش را آشکار کرد! - سحر تبر سال گذشته برای اولین بار در رسانه‌های جهان دیده شد. گمانه زنی می‌شد که او برای شباهت پیدا کردن به آنجلینا جولی ۵۰ عمل جراحی داشته است. اما او در نهلایت شبیه شخصیت "عروس مرده" تیم برتون به نظر می‌رسید.
ترجیح می‌دهید کدام‌ زن همکار شوهر شما باشد!
ترجیح می‌دهید کدام‌ زن همکار شوهر شما باشد! - یک بنر تبلیغاتی که ظاهراً با هدف ترویج فرهنگ حجاب طراحی شده، سبب‌ساز واکنش‌های کاربران شبکه اجتماعی توییتر شده است. در این بنر، از رهگذران خواسته شده بین دو گزینه موجود، زنی چادری و زنی مانتویی، انتخاب کنند ترجیح می‌دهند کدام‌یک همکار همسرشان باشد!
فیلم قتل عجیب زن جوان توسط شوهرش در اسلامشهر!
فیلم قتل عجیب زن جوان توسط شوهرش در اسلامشهر! - در اتفاقی عجیب و غیر قابل باور فردی امروز به دلیل درخواست طلاق همسرش در خیابان اسلامشهر وی را با ضربات چاقو از پای درآورد، از سرنوشت این خانم اطلاع دقیقی در دست نیست.