پنج شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶ / Thursday, 22 February, 2018

روایت اسارت شهید تندگویان


روایت اسارت شهید تندگویان
اوایل‌ جنگ‌ بود، دشمن‌ به‌ میهن‌ اسلامی‌ فرصت‌ دفاع‌نداده‌بود به‌ طوریکه‌ هر روز به‌ حملات‌ خود شدت‌می‌بخشید. پالایشگاههای‌ جنوب‌ کشور در خطر بمباران‌و نابودی‌ بودند. جواد در سمت‌ وزیر نفت‌ لحظه‌ای‌ آرام‌ و قرار نداشت‌. در خواب‌ و بیداری‌ به‌ فکر پالایشگاههای‌کشور بود. ترسش‌ از این‌ بود که‌ مبادا دشمن‌پالایشگاههای‌ آبادان‌ و... را با بمب‌ و موشک‌ از بین‌ ببردو به‌ اقتصاد مملکت‌ لطمه‌ وارد شود. مرتب‌ به‌ بازدیدپالایشگاهها می‌رفت‌ و از اینکه‌ این‌ تأسیسات‌ را سالم‌ ونیروهای‌ مخلص‌ و جان‌ بر کفشان‌ را آماده‌ باش‌، از جان‌گذشته‌ و در حال‌ فعالیت‌ می‌دید، فوِالعاده‌ خوشحال‌می‌شد و خدا را سپاس‌ می‌گفت‌. هنوز چند هفته‌ای‌ ازسفرش‌ به‌ آبادان‌ نگذشته‌بود ولی‌ باز دلهره‌ داشت‌ ومی‌خواست‌ هر چه‌ زودتر پالایشگاه‌ آنجا را از نزدیک‌ببیند چرا که‌ معتقد بود در شرایط‌ سخت‌ و ناهموارجنگ‌، کار را باید از نزدیک‌ و در منطقه‌ هدایت‌ کرد.
معاونان‌ و همراهانش‌ در حیاط‌ وزارت‌ نفت‌ منتظرش‌بودند تا در کنار وی‌ به‌ طرف‌ آبادان‌ و آغاجاری‌ حرکت‌کنند. ماشین‌ حامل‌ جواد وارد وزارتخانه‌ شد و در کنار افرادمنتظر در حیاط‌ توقّف‌ کرد. جواد از ماشین‌ پیاده‌ شد. شلوارآبی‌ رنگ‌ِ مرتبّی‌ بر تن‌ داشت‌ و جلیقه‌ و موها، تمیز و مرتب‌بود. با تک‌ تک‌ معاونان‌ و همراهان‌ احوالپرسی‌ کرد و گفت‌:
برادران‌ وقت‌ تنگ‌ است‌. بهتر است‌ هر چه‌ زودتر راه‌بیفتیم‌. سپس‌ به‌ دیگر همراهان‌ مأموریت‌ داد که‌ به‌ بازدیدپالایشگاه‌ «بیدبلند آغاجاری‌» بروند. خودش‌ و معاونانش‌بوشهری‌، یحیوی‌، روحنواز و بخشی‌پور به‌ همراه‌ راننده‌اش‌،اسماعیلی‌ به‌ طرف‌ آبادان‌ به‌ راه‌ افتادند.
سفر آغاز شد. سه‌ دستگاه‌ اتومبیل‌ پشت‌ سر هم‌ درحال‌ حرکت‌ بودند. در اولین‌ اتومبیل‌، تندگویان‌، بهروزبوشهری‌، سیدحسن‌ یحیوی‌، عباس‌ روحنواز وبخشی‌پور نشسته‌ بودند و علی‌اصغر اسماعیلی‌ راننده‌بود. دو اتومبیل‌ دیگر به‌ فاصله‌ یک‌ کیلومتر از آنها درحرکت‌ بودند. وارد جادهٔ‌ اهوازـ آبادان‌ که‌ شدند، لحظه‌به‌ لحظه‌ خطر از بیخ‌ گوششان‌ می‌گذشت‌. یک‌ ماه‌ و چندروز از آغاز جنگ‌ تحمیلی‌ سپری‌ شده‌ و دشمن‌ تانزدیکیهای‌ آبادان‌ نفوذ کرده‌بود و همچنان‌ به‌ کشت‌ وکشتار خود ادامه‌ می‌داد. آن‌ روزها جادهٔ‌ اهوازـ آبادان‌تحت‌ تسلط‌ نیروهای‌ نفوذی‌ دشمن‌ قرار گرفته‌بود به‌طوریکه‌ آتش‌ جنگ‌ هر لحظه‌ به‌ طرف‌ این‌ شهرهانزدیکتر می‌شد. با وجود این‌، جواد ذره‌ای‌ ترس‌ به‌ خودراه‌ نداده‌ و حتی‌ به‌ همراهانش‌ نیز روحیه‌ می‌داد.
هر چقدر به‌ آبادان‌ نزدیکتر می‌شدند، جنگ‌ را بیشتر لمس‌ می‌کردند. آبادان‌ و اطرافش‌ به‌ منطقهٔ‌ جنگی‌ تبدیل‌شده‌بود. صدای‌ گوشخراش‌ موشک‌، خمپاره‌، تانک‌ ومسلسل‌ از زمین‌ و آسمان‌ آبادانیان‌ مظلوم‌ را در هم‌می‌پیچید. هر یک‌ از آنان‌ هر روز شاهد شهادت‌ بهترین‌عزیزانشان‌ بودند امّا با این‌ حال‌ و علیرغم‌ نبود امکانات‌لازم‌ جوانمردانه‌ دفاع‌ می‌کردند چرا که‌ ماندن‌ و شهادت‌را بر ترک‌ دیار ترجیح‌ داده‌بودند.
اکنون‌ اتومبیلها در زیر آتش‌ توپ‌ و تانک‌ دشمن‌، استوارو مصمم‌ با نظم‌ خاصی‌ به‌ حرکت‌ خود ادامه‌ می‌دادند.ساعتی‌ از طلوع‌ آفتاب‌ می‌گذشت‌ و جاده‌ سوت‌ و کوربود. گاهی‌ اوقات‌ نفربرهای‌ حامل‌ بسیجیها و نیروهای‌رزمنده‌، به‌ مسافران‌ در حال‌ حرکت‌ در جاده‌ روحیه‌می‌دادند. فریادهای‌ اللهاکبر، خمینی‌ رهبر، و پرچمهای‌سبز و قرمزی‌ که‌ رویشان‌ نوشته‌ شده‌بود: ما در جنگ‌پیروزیم‌. یا صاحب‌الزمان‌ ادرکنی‌ و... در وجود مسافران‌در حال‌ حرکت‌ روح‌ شجاعت‌ و مقاومت‌ می‌دمید.
در همین‌ حین‌ جواد در داخل‌ اتومبیل‌، در مورد لزوم‌بازدید از پالایشگاه‌ و مهم‌ بودن‌ سفر به‌ همراهان‌ توضیح‌می‌داد:
«در طول‌ یک‌ ماه‌ و چند روز شروع‌ جنگ‌ این‌ سومین‌سفری‌ است‌ که‌ به‌ آبادان‌ دارم‌. چند تن‌ از آقایان‌ در سفرهای‌قبل‌ با من‌ همراه‌ بوده‌اند. اثرات‌ آن‌ سفرها خیلی‌ زود آشکارو مسلم‌ شد. هدف‌ از این‌ سفر نیز تشویق‌ و ترغیب‌ نیروهای‌ارزشمند و فعال‌ پالایشگاه‌ مربوطه‌ است‌. امیدوارم‌ سفری‌خوب‌ و خوش‌ بوده‌باشد. خاطره‌ای‌ باشد که‌ همراهان‌ بعدهانیز از آن‌ به‌ خوبی‌ یاد کنند. قبول‌ دارم‌ که‌ سفری‌ بس‌خطرناک‌ است‌ ولی‌ مرگ‌ و زندگی‌ دست‌ خداست‌، اجل‌ هرجا فرا رسد، انسان‌ تسلیم‌ اوست‌ و...»
همراهان‌ آرام‌ و ساکت‌ به‌ سخنان‌ِ روحیه‌بخش‌ وامیدوارکننده‌اش‌ گوش‌ فرا می‌دادند. هر چند دقیقه‌ نیز ازپشت‌ شیشه‌های‌ گرد و خاک‌ گرفته‌ ماشین‌، دور و اطراف‌جاده‌ را می‌پاییدند. تابلوی‌ کنار جاده‌ ۵ کیلومتری‌ آبادان‌را نشان‌ می‌داد. کمی‌ قبل‌ از تابلو، با ساختمان‌ بزرگی‌ که‌به‌ نظر می‌رسید قبلاً مرغداری‌ بوده‌ مواجه‌ شدند.ساختمان‌ درست‌ چسبیده‌ به‌ جاده‌ بود. اتومبیل‌ سرعت‌خود را کم‌ کرد. در این‌ لحظه‌ عده‌ای‌ مسلح‌ ناگهان‌ ازپشت‌ دیوار ساختمان‌ کنار جاده‌ به‌ طرف‌ اتومبیل‌ هجوم‌آورده‌ و به‌ صورت‌ دایره‌وار جاده‌ را محاصره‌ کرده‌ وبستند. گوش‌ تا گوش‌ هم‌ ایستادند و فرمان‌ دادند: ایست‌!
راننده‌ نگاهی‌ به‌ سرنشینان‌، مخصوصاً تندگویان‌انداخت‌ و با اشارهٔ‌ سر آنها آرام‌ کنار جاده‌ توقف‌ کرد.خیلی‌ تعجب‌ داشت‌ که‌ داخل‌ خاک‌ خودشان‌ و در منطقه‌تسلط‌ نیروهای‌ ایران‌، با دستور عراقیها بازداشت‌ شوند.دو اتومبیل‌ پشت‌ سر وقتی‌ این‌ وضعیت‌ را دیدند، سریعاًدور زده‌ و به‌ سرعت‌ به‌ طرف‌ اهواز به‌ راه‌ افتادند. به‌دستور افراد مسلح‌، سرنشینان‌ این‌ اتومبیل‌ یکی‌ پس‌ ازدیگری‌ از داخل‌ آن‌ پیاده‌ شدند. جواد گفت‌: عزیزان‌ من‌،مقاوم‌ و هوشیار باشید. احتمالاً ما به‌ اسارت‌ نیروهای‌بعثی‌ درآمده‌ایم‌. حدس‌ او درست‌ بود. جواد عصبانی‌شده‌ و خطاب‌ به‌ عراقیها می‌گفت‌: شما متجاوز هستید.شما در خاک‌ ما چه‌ می‌کنید؟ این‌ جا خاک‌ ماست‌ و شماحق‌ ندارید پایتان‌ را در خاک‌ ما بگذارید.»
آنان‌ پس‌ از آزار و اذیت‌ فراوان‌، زیر آن‌ آفتاب‌سوزان‌، اسرا را در یک‌ نقطه‌ به‌ داخل‌ گودالی‌ بردند.حدود یکصد اسیر نظامی‌، در اطراف‌ گودال‌ نشسته‌بودند. دستها و چشمهایشان‌ را بستند. ناگهان‌ صدای‌رگبار گلوله‌ شنیده‌ شد. به‌ نظر می‌آمد که‌ شروع‌ به‌ کشتن‌اسرا کرده‌اند. جواد گفت‌: «بهروز! این‌ ناجوانمردان‌ الان‌همه‌ این‌ بی‌گناهان‌ را می‌کشند پس‌ بهتر است‌ خودم‌ رامعرفی‌ کنم‌. شاید اینها خیال‌ کنند که‌ مقامات‌ دیگر هم‌ باما اسیرند و مردم‌ را نکشند.»
بالاخره‌ جواد خود را معرفی‌ کرد و باعث‌ شد حداقل‌جان‌ صد نفر از جوانان‌ این‌ مرز و بوم‌ از مرگ‌ حتمی‌نجات‌ یابد. بعد از اینکه‌ جواد خود را معرفی‌ کرد، او را ازبقیه‌ جدا کرده‌ و همراه‌ خود بردند. پس‌ از این‌ صدای‌رگبارها قطع‌ شد و دیگر کسی‌ کشته‌ نشد.
دشمن‌ هنوز از هویت‌ افراد اسیر شده‌ خبر نداشت‌ ولی‌مسلماً می‌دانست‌ شخصیتهای‌ مهمی‌ را به‌ اسارت‌گرفته‌است‌. وقتی‌ که‌ جواد خود را معرفی‌ کرد،سخت‌گیری‌ آنها بیشتر شد. سه‌ ساعت‌ و نیم‌ در منطقه‌شلمچه‌ از آنها بازجویی‌ به‌ عمل‌ آمد. سپس‌ با یک‌خودروی‌ لندکروز (به‌ همراه‌ چند محافظ‌ مسلح‌) به‌ مقرلشکر شش‌ منطقه‌ «تنومه‌» از نواحی‌ بصره‌، اعزام‌ شدند.از آن‌ به‌ بعد جواد از سایر همراهان‌ جدا شد و به‌زندانهای‌ مخوف‌ عراِ انتقال‌ یافت‌.
در این‌ طرف‌ مرز خبر اسارت‌ جواد و همراهان‌ درمنطقه‌ در همه‌ جا پیچیده‌بود. یک‌ روز از این‌ اتفاِگذشته‌بود که‌ خبر به‌ دکتر چمران‌ رسید. او با پنجاه‌چریک‌ به‌ منطقه‌ اعزام‌ شد ولی‌ جواد یک‌ روز قبل‌ ازمنطقه‌ منتقل‌ شده‌بود. همان‌ شب‌ خبر اسارت‌ جواد ازتلویزیون‌ جمهوری‌ اسلامی‌ همراه‌ با اطلاعیه‌ روابط‌عمومی‌ نخست‌ وزیری‌ به‌ اطلاع‌ همگان‌ رسید.
حالا دوران‌ دیگری‌ از زندگی‌ جواد آغاز شده‌بود؛اسارت‌، بازجویی‌ و مقاومت‌. آنچه‌ در انتظارش‌ بودشکنجه‌، حبس‌ در سلولهای‌ انفرادی‌ مخوف‌ و تنگ‌تاریک‌ با سنگفرشی‌ از آجرهای‌ تیره‌، بدون‌ هیچ‌ گونه‌روزنه‌ای‌ به‌ آفتاب‌ بود. جواد از آن‌ روز به‌ بعد از آفتاب‌هم‌ محروم‌ شده‌بود. او مجبور بود با یک‌ پتو و پارچ‌ ولیوانی‌ پلاستیکی‌ زندگی‌ کند. دوران‌ مبارزه‌، به‌ نحوی‌دیگر برای‌ او در حال‌ آغاز بود.
از این‌ به‌ بعد جواد بود و راز و نیازهای‌ شبانه‌،مناجات‌ و تلاوت‌ قرآن‌، شکنجه‌ و آزار و همچنان‌مقاومت‌. روزهای‌ اول‌ خانواده‌ از اوضاع‌ او باخبر بودند.حتی‌ هدی‌ که‌ متولد شد، به‌ جواد خبرش‌ را دادند ولی‌بعد از آن‌ هیچ‌ خبری‌ از جواد نشد. جواد در آخرین‌نامه‌اش‌ که‌ خبر تولد هدی‌ را شنیده‌بود، چنین‌ نوشت‌:
«از دیدن‌ دستخط‌ زیبایتان‌ مسرور شدم‌. از دور روی‌سمیه‌ و پیمان‌ و مهدی‌ را می‌بوسم‌. اگر برای‌ نورسیده‌شناسنامه‌ نگرفته‌ای‌، نامش‌ را «هُدی‌» بگذار. انشاءالله که‌به‌ مبارکی‌ نام‌ و قدومش‌ همگی‌ به‌ هدایت‌ نایل‌ شویم‌.
به‌ امید دیدار همگی‌ شما. از همه‌ التماس‌ دعا دارم‌.
محمدجواد تندگویان‌»
در زندانهای‌ «الرشید و بعقوبه‌» دژبان‌ عراقی‌ خاطرات‌لحظه‌ به‌ لحظهٔ‌ جواد عزیز را در ذهن‌ دارد. این‌ خاطرات‌برای‌ همیشه‌ در سینه‌ تاریخ‌ حک‌ شده‌است‌.

منبع: یاس در قفس، جواد کامبخش بخشایش، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مطالب مرتبط

مصاحبه با دختر شهید آیت الله حسین غفاری


مصاحبه با دختر شهید آیت الله حسین غفاری
شهید آیت الله حسین غفاری در تاریخ ۱۲۹۷ در آذرشهر تبریز بدنیا آمدند و نام پدرشان عباس می‌باشد. ایشان یکی از مبارزین بودند که به همراه امام مبارزه داشتند در سال ۴۲ حضور فعال داشتند ایشان در حوزه علمیه با امام آشنا شدند ، و دروس حوزوی خودشان را ادامه دادند که تا حدی به درجه اجتهاد رسیدند . وی از همان ابتدا بنا بر شهیدی بر علیه رژیم در دست داشتند و اعتراضات شدیدالحنی با آنها داشتند ایشان چندین بار توسط ساواک دستگیر شدند و مورد شکنجه شدید ساواک قرار گرفتند و آثار شکنجه بر بدن ایشان بود ایشان بود ایشان نوارها و اعلامیه‌های امام را مستقیما از خود امام دریافت می‌کردند و در بازار و بین مردم پخش می‌کردند ایشان بار آخری که توسط ساواک دستگیر شدند مورد شکنجه بسیار قرار گرفتند که بر اثر آن در جلوی چشم خانواده با یک حالت خیلی فجیعی به شهادت رسیدند . روحشان شاد
▪ تاریخ و محل تولد ایشان را بفرمایید ؟
ـ محل تولدشان آذرشهر هستند از توابع تبریز ، و تاریخ تولد ایشان در سال ۱۲۹۷ می‌باشد .
▪ تاریخ و محل شهادت ایشان را بفرمایید ؟
ـ تهران ، زندان قصر در سال ۱۳۵۳ می‌باشد هفتم دی ماه
▪ محل دفن ایشان کجاست ؟
ـ همان دارالسلام می‌باشد .
▪ پایه تحصیلات ایشان را بفرمایید در چه حدی بوده است ؟
ـ اجتهاد داشتند . در همان حوزه علمیه.
▪ ایشان در همان مدارس فیضیه قم تحصیل کردند ؟
ـ بله در فیضیه قم تحصیل کردند .
▪ از پدرتان بهترین خاطره ای که برایتان به یادگار مانده بفرمایید ؟
ـ بهترین خاطره‌ای که در رابطه با زندگی خودمان که همیشه مواظب بودند که ما جوری باشیم که الگو باشیم برای دیگران ، حتی من آن موقع ماکسی لباس بلندقد شده بود ، تقریبا ده سال یا یازده سالم بود دوختم گفتند که من راضی نیستم که شما این را بپوشی چون ما دنبال مد نیستیم ، با این حال من این را دوختم و گذاشتم در چمدان رفتم تبریز میهمانی می‌خواستم این را بپوشم گفتم که اگر آقای من اینجا نیست خدای من اینجاست وقتی که برگشتم و این را برای پدرم تعریف کردم خیلی خوشحال شد و به من جایزه داد و گفت که بارک الله ما باید مثل حضرت زهرا و حضرت علی باشیم حالا در عرف اگر واقعا ایمان آنجوری نداریم ولی در عرف وجه اینها را حفظ کنیم . خیلی وقت می‌کردند در لباس پوشیدنمان ، در رفتارمان با مردم و این چیزها.
▪ از اخلاق و رفتار ایشان بگویید که با شما چطور برخورد می‌کردند ؟
ـ تا آنجایی که من یاد دارم خیلی خوش اخلاق بود یعنی هر چیزی را با اخلاق نیکو به ما یاد می‌داد با تعذی و مثل بعضی‌ها با تنبیه و اینها نبود. با تشویق. برایمان از حضرت امیرالمؤمنین برایمان تعریف می‌کردند با روایات ما را هوشیار می‌کردند هیچ وقت با تندی و اینها نبود بعد هم می‌گفت که من وظیفه‌ام است می‌گویم حالا می‌خواهی عمل کن می‌خواهی نکن خودت می‌دانی .
▪ یک مقدار از جو مذهبی خانواده شان بگویید ؟
ـ پدر جد ایشان همه‌شان روحانی بودند ، اینها در یک خانواده روحانی اینها بزرگ شده بودند ، از بچگی با آداب اسلامی آشنا بودند. عموی خودشان مجتهد بودند دایی خودشان مجتهد بودند ، وارد بودند به مسائل اسلامی .
▪ به نظرتان همان عامل خانوادگی باعث شده که ایشان راه مبارزه را در پیش بگیرند ؟
ـ بله ، بعد مطالعاتی که خودشان خیلی داشتند ، مطالعه کتابهای دینی و اینها ، مطالعه خیلی داشتند وگرنه برادرهای دیگرشان روحانی نیستند .
▪ از سابقه مبارزاتی پدرتان بگویید در قبل از انقلاب ؟
ـ اولین دوره‌ای که ایشان را بردند به زندان من پنج سالم بود ، که به یاد دارم که تا موقع شهادتشان برنامه‌هایشان همین بود .
▪ چه سالی با امام آشنا شدند ؟
ـ از همان حوزه که درس می‌خواندند با امام آشنا بودند .
▪ در رابطه با دستگیری ایشان هیچی نگفتند که شکنجه شدند ؟
ـ خیلی شکنجه می‌شدند. بعد از آن دوره زندان آخر به قدری شکنجه شدند که باعث شد ایشان به شهادت برسند . دوره سوم زندانش بود که ما رفتیم ملاقات ایشان در زندان شهربانی. آنجا من خودم دیدم که د ر اتاقی که نشسته بودند زیرشان چقدر آب بود ، قشنگ توی آب نشسته بودند . وقتی آزاد شده بود تمام بدنش باد کرده بود .
▪ مسجد الهادی به همت ایشان ساخته شد.در این رابطه کمی توضیح بفرمایید.
ـ در ساخت مسجد الهادی، پا به پای کارگر کار می‌کردند حتی در آجر چینی ، آجر می‌آوردند در تمام برنامه ‌هایش یا مسجدی که در بازار گلوبندک بنام شیخ فضل الله نوری ، این مکان قبلا مسجد بود ولی بعدا تخریب شد. اما با تلاش ایشان دوباره تبدیل به این مسجد ساخته شد و در این زمینه هم ایشان، پا به پای کارگر خودشان کار می‌کردند .
▪ از عبادات ایشان بفرمایید ؟
ـ بعضی موقعها من شب بیدار می‌شدم می‌دیدم که ایشان بیدار هستند تا می‌دید که ما می بینیم به بهانه‌ای می‌رفت دستشویی. نمی‌گذاشتند که ما بفهمیم برای نماز شب و تحجد بلند شده اند.
▪ ایشان با چه حالتی نماز می‌خواندند چیز خاصی در وجود ایشان ملاحظه می‌کردید ؟
ـ یک دفعه در مسجد بودند و من فکر می‌کردم که خواب رفتند. به مادرم گفتم که بابا خوابیده. مادرم گفت نه خیر سجده هایشان اینطوری است و خیلی طولانی است .
▪ در رابطه با فعالیت سیاسی ایشان بگویید؟
ـ در فعالیت سیاسی در رابطه با امام آن موقع که امام در نجف تبعید بودند تمام اعلامیه‌های ایشان را پخش می‌کردند. در منابری که می‌رفتند از شاه اسم می‌بردند و مخالفت می‌کردند یعنی اگر بعضی‌ها با طعنه و کنایه صحبت می‌کردند ایشان نه مستقیما با آنها مخالفت می‌کردند .
در جریان ۱۵ خرداد سال ۴۲ هم ایشان شرکت داشتند ؟ بله ، شب آن پدر من را گرفتند و صبح آن هم امام را گرفتند آوردند.
▪ پدر شما در این رابطه چه فعالیتی کردند ؟
ـ ایشان مسجد خاتم الاوصیاء رفتند منبر و شروع کردند به مخالفت و اینها که همان شبانه ساعت یازده محرم هم بود آمدند و دستگیر کردند و صبح آن امام را از قم آوردند تهران .
▪ ایشان کلا چند مرتبه زندان رفته بودند ؟
ـ خیلی ، هر دفعه سه ماه یا چهار ماه می‌رفتند ، چهار پنج دفعه‌اش را من خودم به یاد دارم که رفتند .
▪ آثار شکنجه بر بدن ایشان بود ؟
ـ بله ، پشت بدن سیاه بود ، جایش بود. بعد آن موقع برای ماه رمضان برای منبر رفتن را باید اجازه می‌گرفتند به آقا گفتند که بیا کلانتری اجازه بگیر. اما ایشان نرفته بود دوباره گفتند ولی بازهم نرفت دفعه سوم آمدند بردند کلانتری گفتند که چرا نیامدی اجازه بگیری گفته بود که اسلام اجازه نمی‌خواهد هر وفت که من تشخیص دادم که باید حرف بزنم صحبت می‌کنم بعد که گفتند یک مقدار زبانت را کوتاه کن.
▪ صحبت ایشان پیرامون چه چیزهایی بود ؟
ـ در مورد آرمانهای اسلامی بود. یعنی در رابطه با همان اسلام صحبتهایی که داشتند مخالفتهایی که داشتند با دولت و شاه در همان جلسات که یکی از آن حجاب بود که خیلی تأکید داشتند روی حجاب ، یکی هم مسائل همین پسرها و دخترها که مدرسه با هم می‌رفتند آن موقع خیلی روی این مسائل تأکید داشتند .
▪ شما خبر شهادت ایشان را چگونه دریافت کردید ؟
ـ به ما نگفتند که ایشان شهید شده رفتیم ملاقات ایشان روز ملاقاتی بود ، وقتی که رفتیم بعد از مدت طولانی یعنی یک ساعت و نیم- دو ساعت معطل شدیم تا اینکه آقا را آوردند ، وقتی که آوردند دیدیم که خودش نیامد ایشان را دو نفری بغل کرده بودند آوردند پشت میله‌ها. در آنجا من دیدم که آقا دستها و پاهایشان شل است در حالت عادی نیست. آن وقت با اشاره پرسیدم که چرا اینجوری است گفتند که خیلی زدند ، بعد از یکساعت جلوی خودمان ایشان تمام کردند یکساعت هم نکشید.
▪ موقع شهادتشان ۱۵ سال بود که به درجه اجتهاد رسیده بودند ؟
ـ بله
▪ ایشان را به چه نحوی شهید کردند ؟
ـ ایشان در زیر شکنجه شهید شدند ، با زدن و باتومهای برقی. از نظر روحی خیلی فشار می‌آوردند. من خودم دیدم که در پشت سرشان از بس که زده بودند فرو رفته بود. این را به چشم خودم دیدم
▪ ایشان موقعی که در زندان بودند برایتان پیامی فرستادند ؟
ـ نمی‌شد به بیرون چیزی فرستاد ولی خودمان در ملاقات رو در رو یک مقدار من اظهار ناراحتی می‌کردم. می‌گفتند ناراحتی ندارد ماها باید مانند خانواده موسی ابن جعفر امام کاظم علیه السلام صبر داشته باشیم.
▪ ایشان اعلامیه و نوارهای امام را مستقیما از خود حوزه تهیه می‌کردند یا با امام ارتباط داشتند ؟
ـ نه خیر از امام میگرفتند و امام این ها را مستقیما برای شخص ایشان می‌فرستادند .
▪ شما از همان ابتدا در تهران سکونت داشتید ؟
ـ بله ، پدر من ۴۲ سال بودند که از سالی که ازدواج کردند از همان سال آمدند تهران زندگی کردند.
▪ کلا ایشان چند فرزند دارند ؟
ـ یک دختر و دو تا پسر
▪ موقعی که ایشان شهید شدند فرزندانشان چند ساله بودند ؟
ـ یکی ۲۵ سال ، من هفده سالم بود و برادر کوچکم چهارده سالش بود .


وبگردی
ممنوعیت پروازهای «هواپیمایی آسمان» در اروپا
ممنوعیت پروازهای «هواپیمایی آسمان» در اروپا - پرواز تمام هواپیماهای «آسمان» در اروپا ممنوع است
استحاله! / بررسی نامه احمدی‌نژاد به رهبری
استحاله! / بررسی نامه احمدی‌نژاد به رهبری - دگرديسي‌هاي فراواني در ايران صورت گرفته‌است؛ اصولگرايان اصلاح‌طلب شده‌اند، تحول‌طلبان محافظه‌كار شده‌اند، مسئولان پاسخ ناكارآمدي‌هاي خود را از مردم مي‌خواهند و در تازه‌ترين نوع اين استحاله‌ها فردي كه بسياري مدعي هستند او برآمده از مهندسي انتخابات است با ارسال نامه به رهبرمعظم انقلاب درخواست برگزاري انتخاباتي آزاد، زودهنگام و به دور از مهندسي كرده‌است! محموداحمدي‌نژاد همان پديده خانمان براندازي كه براي…
سیف و بازی تکراری غیر مجازها !
سیف و بازی تکراری غیر مجازها ! - حرفهای تکرای بانک مرکزی در مورد صرافی ها و موسسات مالی غیر مجاز با یک جستجوی ساده در اینترنت.
مصاحبه دختری که با ریش به «آزادی» رفت با یورونیوز
مصاحبه دختری که با ریش به «آزادی» رفت با یورونیوز - فیلم - زهرا خوش نواز در گفتوگو با یورونیوز از مراحلی که برای آماده سازی ظاهرش طی کرد تا با چهره‌ای متفاوت وارد استادیوم شود گفت. او می‌گوید: «زمانی که از تونل گذر کردم و وارد ورزشگاه شدم و چشمانم به چمن ورزشگاه افتاد گریه‌ام گرفت.»
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش - باز هم زیر گرفتن ماموران امنیتی و نیروی انتظامی توسط یک ماشین دیگر سواری توسط اراذل خیابان گلستان هفتم
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران - کی از دراویش گنابادی با اتوبوس به مردم و مأموران پلیس در خیابان پاسداران تهران / گفته میشود تعداد شهدای ناجا در حمله آشوبگران فرقه ضاله گنابادی و حامیان نورعلی تابنده به ۴ تن رسیده است.
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای - به دنبال سقوط هواپیمای تهران-یاسوج ویدیو لحظه مواجه خانواده های جانباختگان را با وزیر مشاهده می کنید.
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو - تصاویری دردناک از حمله مرد موتور سوار با چاقو به یک مرد راننده در حضور همسر و فرزندش در شهرستان داراب استان فارس را در ویدئوی زیر می بینید. به نظر میرسد این اتفاق در پی جرو بحثی بر سر پارک کردن وسایل نقلیه روی داده است!
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی
    رایج ترین شغل بانوان در سال 2013 همچون دهه 50!
    این روزها متداول ترین شغل برای بانوان کدام است؟ بله، هنوز هم منشی گری متداول ترین گزینه است – با این حال بانوان بیشتر از آقایان مدارک علمی و دانشگاهی کسب می کنند، و در مدارج مدیریتی ارتقا می یابند و تعداد بانوانی که کسب و کار خودشان را شروع کرده اند در حا