سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ / Tuesday, 20 February, 2018

شعر منصور منثور نیست!


شعر منصور منثور نیست!
چندی پیش مراسم بزرگداشت زنده‌یاد منصور برمکی، شاعر معاصر ۱۳۱۹۹-۱۳۸۶) به همت شیرین پایدار در شیراز برگزار شد که جمعی از چهره‌های سرشناس ادبیات امروز از جمله عبدالعلی دست‌غیب، ابوتراب خسروی، علی باباچاهی و... در آن به ایراد سخن پرداختند. متن زیر سخنان علی باباچاهی، منتقد ادبی و شاعر همنسل برمکی در این مراسم است که می‌خوانید.
به گمان من وقتی به تجلیل دوست شاعر از دست‌رفته‌ای می‌پردازیم و به تحلیل آثار او نظر داریم، ناخواسته با مرگ وارد گفت‌وگویی می‌شویم. در این گفت‌وگو گلا‌یه و شکایتی مطرح نمی‌شود، بلکه سعی می‌کنیم به مرگ بفهمانیم یا اینکه هستی به مرگ می‌فهماند که مرگ مولف یا غیاب او (به هر دو معنای فیزیکی و غیرفیزیکی آن) به معنای تصدیق غیاب او نیست، بلکه در واقع نفی این تصدیق است. درست است که آثار برجای‌مانده از هر مولفی نیات و ذهنیات او را به طور شفاف و بی‌کم‌وکاست نشان نمی‌دهد اما به تعبیر بکت بالا‌خره کسی این متن‌ها را نوشته و ... پس نمی‌توان به نقش‌آفرینی مولف بی‌اعتنا بود. ‌
از همین منظر، حضور و نه متافیزیک حضور منصور برمکی را در مجموعه آثارش به خوبی احساس می‌کنیم. علا‌وه بر این گمان می‌کنم در اینجا طرح نکاتی هنری که ارتباطی مستقیم با منصور برمکی ندارد، مشارکت او را در جمع ما بیشتر تصریح و تثبیت می‌کند. پس با اجازه دوستان ابتدا پرانتزی باز می‌کنم و بر چند نکته- البته به طور مختصر- درنگ می‌کنم:
۱) اگر اشتباه نکنم طرح عنوان شعر متفاوت یا به تعبیر من <شعر در وضعیت دیگر> و به تبع آن طرح مقولا‌تی مختلف در همین زمینه، اگر هیچ دستاوردی نداشت- که داشت و دارد سبب شد که بعضی از شاعران هم‌نسل من و نسل پیش از من بر تلا‌ش هنری خود بیفزایند.
به زبان عامیانه که بگویم، این دوستان بر سبزیجات خود که چندان هم پژمرده به نظر نمی‌رسید آبی پاشیدند و بر سر در محل عرضه میوه‌هایشان- که رنگ و جلا‌یی هم داشت لا‌مپ‌های قوی‌تری نصب کردند! من این را به فال نیک گرفتم و می‌گیرم. این دوستان پرمایه که به اشتباه خودشان را در سایه می‌دیدند، صلا‌ح کار را در این دیدند که امثال من خراب را خراب‌تر جلوه دهند. از نظر این دوستان فقط یک نفر در این میان، مقولا‌ت مطرح‌شده را بد می‌فهمید! همان یک نفری که نمی‌خواست برای همیشه، در سرزمین <غوکان بدآواز> ابوعطا بخواند! جالب اینکه بیشتر این سروران گرانمایه ده‌ها کتاب تالیفی و ترجمه شده فلسفی- هنری و مقالا‌تی را که در همین زمینه در مطبوعات چاپ می‌شد از سر بی‌حوصلگی تورقی می‌کردند اما با هوشیاری کامل مراقب تهاجم فرهنگی دشمنان قسم‌خورده شعر امروز وطن بودند و تحریم مطالعه آثار فلا‌سفه آن سوی آب‌ها هرچند با نگاهی انتقادی در فهرست بازبینی حراستی آنان قرار می‌گرفت! جالب‌تر اینکه صرفا با مطالعه این آثار نه آثار تئوریک و یا غیرتئوریک دیگر فلا‌سفه و یا نویسندگان فرنگی، از سمت این دوستان به رونویسی از گزاره‌های تئوریک محکوم می‌شدم! و از همین منظر دوستان ما خود را برحق و دیگران را باطل یا <بتیل> و <جوان و جاهل> می‌نامیدند! حال آنکه شعر و ادبیات، عرصه آزمون و خطا، تاثیرگذاری و تاثیرپذیری است و خیالمان باید از همه سو راحت باشد که با مطالعه هزارویک جلد کتاب در زمینه مورد نظر کسی شاعر و یا نویسنده پست‌مدرن نمی‌شود! اثر پست‌مدرنیستی باید مطالبات خودش را داشته باشد. ‌
۲) هر متن پیچیده‌ای را نباید منحط تلقی کرد و هر متن مشکلی را نیز نباید، مدرن، پست‌مدرن و کوفت‌مدرن نامید. فکر می‌کنم بهتر است کمی در قضاوت‌هایمان تجدیدنظر کنیم و فکر نکنیم که شعر امروز ایران با شعر کوتاه تو یا شعر نسبتا بلند من باید باید، باید سنجیده شود. صاحب <شازده احتجاب> حق دارد که نظرش را درباره شاعران موردعلا‌قه‌اش اظهار کند.
با ارائه این سند اما حق حرکت‌های تازه و بلندپروازی‌ها را نمی‌توان از دیگر شاعران گرفت. در عین حال آن مرد نازنین شعردوست، بعدها در ابعاد دیگر شعر امروز به جست‌وجو پرداخت و ناگزیر در برابر پرسش‌های تازه‌ای قرار گرفت. چاپ مقاله‌ای مفصل از این قلم زیر عنوان <مولفه‌های شعر پسانیمایی> و مقالا‌تی از دیگر شاعران متفاوت‌نویس در <کارنامه> او گواه حرف من است.
۳) وقتی نیما <پادشاه فتح>، <من لبخند> و ... را می‌نوشت، به فکر تصرف افق‌هایی بود که خیلی‌ها حتی تصور وجود چنین آفاقی را نداشتند. باید باور کنیم که نیما با نوشتن این شعرهای مشکل، تمرین ساده‌نویسی نمی‌کرد!
شاعران چندمرحله‌ای، سبکی را بر خود تحمیل نمی‌کنند، بلکه سبک، عاشقانه خود را به آنها تسلیم و تفویض می‌کند. رسیدن نیما به مرحله شعرهای <داروک>، <خانه‌ام ابری است> و ... به معنی نفی شعرهایی همچون <پادشاه فتح> و <من لبخند> و ... نیست. از طرفی شاعران چندمرحله‌ای همچون نیما با آزادی‌بخشی فاعلیت ذهن، معنای کلا‌سیک سبک را کنار می‌گذارند. برگذشتن از مرحله ظاهرا مشکل‌نویسی، توبه هنری و بازگشت ادبی محسوب نمی‌شود!
برمی‌گردیم به مبحث اصلی که شعرهای منصور برمکی است. ‌
تا آنجا که به یاد دارم منصور برمکی را در کتاب <عاشقانه‌ترین‌ها> زیرعنوان <دیروز- اکنونیان> آورده‌ام. بدین معنا که این شاعر گرچه متعلق به دهه ۴۰ و ۵۰ شعرنو فارسی است، اما در دهه‌های بعد نیز حضور هنری خود را اعلا‌م کرده است. خب! ببینیم منصور ما با شعر چه کرده و یا اینکه شعر با جان او چه کرده است؟
پیش از هر چیز بگویم که شعرهای منصور برمکی را در <فصل بروز خشم>، <ریشه‌های ریخته>، و <دهان بی‌شکل پنهان> به ویژه در دو مجموعه اخیر او دنبال کرده‌ام و با نخستین مجموعه شعرش، <با گریه‌های ساحلی> کار چندانی نداشته‌ام. پس با اجازه دوستان قطعه شعری از <فصل بروز خشم> که به صورت زیر درآمده برای شما می‌خوانم تا هم شاهد نوآفرینی برمکی در دهه‌های گذشته باشیم و هم در دو دفتر دیگر او به لحظات و قطعاتی از کلیت چند شعر که مستقل و جذاب و مجاب‌کننده به نظر می‌آیند، بپردازیم. نخست بشنوید:
<من سرنوشت آن پرنده زخمی را ‌
که هفت انفجار پیاپی تا امن‌گاه آشیانه بدرقه‌اش کرد
و در دهان جوجه هفتم
خون را به جای تغذیه قی کرد،
در خطه قدیمی پرواز زیستم.( >فصل بروز خشم، ص ۲۱)
و اما دنباله مطلب را پی می‌گیریم:
۱) شعر، ایجاد واقعیتی جدید در کنار واقعیت‌های موجود است. واقعیت جدید، غالبا مستقل، منفرد و خودارجاع است. این واقعیت می‌تواند فاقد مصداق بیرونی باشد. در عین حال می‌تواند واقعیت‌های بیرونی را به نفع خود مصادره ‌کند. مثلا‌ یک شعر با اتکا بر مثلا‌ واژه یا عنصر مادیان، ماه و ... که واقعیت بیرونی محسوب می‌شوند، واقعیت جدیدی پدید می‌آورد که مستقل از این عناصر است:
<هفت مادیان سرکش
ماه آبستن را
به لحظه‌ای زایش دلداری می‌دهند.( >دهان بی‌شکل پنهان، ص ۳۸)
اینگونه شعرها، فاعلیت ذهن معناگرای مولف را به بازی می‌گیرند تا شعر در عین بی‌معنایی، بی‌معنا نباشد و در عین با معنایی، بی‌معنا جلو کند. ‌
برمکی با این سه خط یا سه مصراع به هدف زده است اما حرف من این است که توضیحات بعدی که <ماه آبستن> را به <ماه خزه‌بسته رویا> گره می‌زند، از طراوت شعر می‌کاهد:
<ماه خزه‌بسته رویا
که غوغای آفتاب را
آرمیده است.( >همان، همان صفحه)
خواننده خلا‌ق می‌تواند در حین خواندن شعر، ملا‌حظات و توضیحات زیبا اما غیرلا‌زم را به نفع شاعر کنار بگذارد. ‌
باز قطعه‌ای مستقل و در خور توجه از همین شعر را می‌خوانم؛ شعری که با شماره ۱۳ مشخص شده است: ‌
<هیاکل پروانه‌های گوش
کنار روزنه‌ها و پنجره‌ها را رها نمی‌کند
تا واژه‌های گریزان ناگزیر، دیگر بار
بر بستر گلوگاه و حنجره
باز آیند.( >همان، ص ۴۰)
۲) ملا‌حظات هنری انواع و اقسامی دارد: ترس از نامتعهد بودن، ترس از عدم ایجاد رابطه هنری، ترس از ناهمسویی با قواعد و دستورات شعر مسلط، ترس از عدم مقبولیت در چشم منتقدان گرانسال و ... ‌
با این توضیح لا‌زم می‌دانم اشاره کنم به گفته متفکری که تصادفا اسمش دریدا یا فوکو یا چیزی در این حدود نیست:
نگاه مارکس به خلا‌قیت هنری!
از نظر مارکس، هنر، هدفی در خود است. او می‌نویسد: <میلتون به همان دلیل <بهشت گمشده> را پدید آورد که کرم ابریشم، ابریشم را.( >نگاه کنید: مارکسیسم و نقد ادبی، ص۷۳)
در مقیاسی خودمانی‌تر وقتی منصور برمکی خودمان می‌نویسد:
<تنها چهار دقیقه فرصت دارم
تا مرگ را
آیینه‌ای کنار دهانش بنشانم
و بوسه از بخار معطر برگیرم
با نیم دیگرم چه می‌رود از درد
تنها
چهار دقیقه فرصت دارم.( >ریشه‌های ریخته، ص ۹۳)
کرم ابریشم، ابریشم کافی را تولید کرده، گیرم که این ابریشم، شهرت زیره کرمان را پیدا نکرده باشد! دنباله این شعر که زیر شعر شماره ۴۷ در <ریشه‌های ریخته> آمده، گرچه طبعا خالی از لطف و جاذبه نیست اما به <ابریشمیت> این ابریشم چیزی نیفزوده است. این شعر ۶ صفحه‌ای با مصراع ترجیعی <تنها/ چهار دقیقه فرصت دارم>، می‌خواهد وحدت اورگانیکش را حفظ کند. منصور عزیز ما فکر می‌کند شعریت این شعر در دوردست‌ها قرار دارد بنابراین می‌کوشد آن را فرا چنگ آرد. چیزی که دم دست اوست، از گمشدگان لب دریا طلب می‌کند. قصد من در اینجا فقط تاکید بر خودبسندگی قطعاتی از برمکی است. سایر توضیحات در خصوص شکل و ساختار، جنبه حاشیه‌ای دارد. نمی‌دانم چه کسی گفته: <مهم ارتباط و انسجام نیست، مهم این است که حرف خود را به کرسی بنشانیم>! این موضوع اما درخصوص شعر <ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد> فروغ صدق می‌کند. ‌
۳) ‌این‌طور به‌نظر می‌رسد که مارکس هم با خواندن سفیدی‌های اثر میانه بدی نداشته است! جایی خواندم که نوشته شده بود: <از منظر مارکسیستی نیز در سکوت‌های معنادار و در درنگ‌ها و غیبت‌های متن است که می‌توان حضور ایدئولوژی را به قاطع‌ترین نحو ممکن حس کرد. منتقد باید این سکوت‌ها را وادار به سخن گفتن بکند.( >مارکسیسم و نقد ادبی، ص ۶۱)
در بازخوانی شعر منصور برمکی، در جست‌وجوی ایدئولوژی خاصی نیستیم اما همواره سکوت و درنگ و عینیت متن‌های این شاعر (و هر شاعر دیگری) اشتیاق مرا به بازخوانی شعر برمی‌انگیزد تا جایی که ایهام و ابهام مطبوع را با سکوت و درنگ و سفیدی‌های متن برابر می‌دانم.
<اکنون نیلوفران صدا و چکاوکان پژواک بازم‌یافته‌اند، ‌
پسران عقیق و هفت عروس زمرد
واژه‌هایم را معنا می‌گذارند:
هفت ستاره تابان و ماه
بر گذرگاه.( >دهان بی‌شکل پنهان، ص ۱۸)
در حاشیه این قطعات باید نوشت:‌<مهم چیزی است که هنرمند می‌آفریند، نه چیزی که می‌اندیشد.> این نکته را هم باید متذکر شوم که زبان مشروح برمکی به‌ویژه در <دهان بی‌شکل پنهان> مرا مدام به این کار وامی‌دارد که کوچه به کوچه و دربه‌در به‌دنبال قطعات درخشانی در شعرهای بلند او بگردم و البته پیدا می‌کنم.
۴) شعر منصور برمکی غالبا شعری <برزبانی> است، نه شعری <در زبانی.> بیان اعترافی از مشخصه‌های شعر برمکی است. در عین حال شاعر ما با بیانی کم‌وبیش آشنا نیز تخیل خواننده را به‌کار می‌گیرد. در این مواقع شاعر ما خواسته یا ناخواسته از سمت زبان رویایی، به شعری <در زبانی> و نه لزوما <اعترافی> دست می‌یابد.
<می‌خواستم کنار دست تو باشم
و تا کنار دست تو
شب را
با راه‌های بافته می‌آمدم اگر
صبحی کنار دست تو
آماده می‌شدم.( >ریشه‌های ریخته، ص ۵۰)
۵) این اواخر دریافته‌ام که گویا کاشف شکل‌های تعبیه‌شده در درونم هستم. بدین معنا که برون‌ریزی‌های ذهنی - زبانی من به‌صورت اشکالی شعری ارائه می‌شوند که برایم قابل پیش‌بینی نیستند. با این وصف نمی‌توانم منکر وقوف و فاعلیت ذهن باشم. به‌نظر من شعر فرآیند بی‌خبری محض نیست، بلکه جلوه صورتمند بی‌خبری و استشعار است. با این حساب، شاعرانی که می‌گویند شعر ما را می‌نویسد و نه ما شعر را، شاید تا حدودی با خودشان تعارف دارند. درست است که خون باید بجوشد اما شاعر هم خواسته یا ناخواسته باید بکوشد و آن شاعر بزرگی هم که می‌گوید: من چه گویم یک رگم هشیار نیست، به این گفته خودش استشعار دارد. او در هشیاری از ناهشیاری خود حرف می‌زند. تسلط بر اوزان و قافیه و دیگر فنون و شگردها در حوزه استشعار معنا پیدا می‌کند. جز اینکه در لحظه سرایش،استشعار، خودش را به بی‌خبری بزند. به‌عبارتی چشم‌هایش را ببندد تا بی‌خبری، هر گناهی که دلش خواست مرتکب شود!
در شعر منصور برمکی، آگاهی و استشعار حضور پررنگ‌تری دارد. تلا‌ش آگاهانه این شاعر در به سامان رساندن شعرش اگر چه ذوق خواننده را نمی‌آزارد، اما به‌خوبی قابل رویت است. من اینجا و در خاتمه قطعه‌ای از زنده‌یاد برمکی را می‌خوانم که شدیدا در تضاد با نکته‌ای است که هم‌اینک مطرح کردم. پس تصادفی نیست که در جایی نوشته‌ام: من آدم متناقضی هستم.
و اینک شعر برمکی:
<برهنه است و نمی‌خواهد
که آب
آینه باشد
و آب،
آینه بی‌قرار می‌خواهد
بر این برهنگی ناب، پیرهن باشد
برهنه است و نمی‌خواهد،
-‌‌ماه.( >ریشه‌های ریخته، ص۹)


منبع : روزنامه اعتماد ملی

مطالب مرتبط

شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید


شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید
فتاده تخته‌سنگ آن‌سوی‌تر، انگار کوهی بود. / و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی. / زن و مرد و جوان و پیر، / همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای، / و با زنجیر. / اگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهی/ به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آن‌جا که رخصت بود، / تا زنجیر.
این سطرهای زنجیروار از کلمات موزون نشسته کنار هم، آغاز شعر «کتیبه» مهدی اخوان ثالث (م. امید) است. شاعری که خود را راوی افسانه‌های رفته از یاد و آرزوهای رفته بر باد می‌نامید و چهارم شهریور ۱۳۶۹ درگذشت.
شاعری که ادامه منطقی شعر فردوسی و نظامی است. ادامه شعری که وظیفه داستان‌گویی را به عهده گرفته بود و از پس آن هم برمی‌آمد. ادامه عصری که فرهنگ شفاهی/ شنیداری بر مردمان مسلط بود. عصری که شعر رسانه همه چیز بود و به همه، حتی آن‌ها که سواد نداشتند، آنچه را که باید می‌دانستند، می‌گفت.
اما اخوان شاعر عصر تصویر و سینما هم هست. عصری که فرهنگ نوشتاری به مرور جای خود را به فرهنگ تصویری می‌دهد و بهترین شعرهای اخوان روی چنین مرزی حرکت می‌کنند. تلفیقی از بیان شعر و فیلم‌نامه به اضافه سطربندی‌هایی که به جز عروض نیمایی، علتی دیگر هم دارد و وجهی دیداری به شعر روایی او می‌بخشد.
شعر کتیبه، نه نشان‌دهنده موقعیت جبری انسان است و نه بیان‌گر یاس فلسفی و ناامیدی اجتماعی او. کتیبه، نشان‌دهنده موقعیتی است که در آن، انسان آنچه را که جبر نیست، مثل سرنوشتی محتوم می‌پذیرد. فلسفه‌ای ندارد که در آن به بن‌بست برسد. هرچه هست عدم تفکر و تعقل است. اجتماعی ندارد که از بهبود اوضاع آن ناامید شود، فقط جمعیتی زنجیر شده به یکدیگر هست که معنای زنجیر را فراموش کرده است.
بند اول شعر روایت روشنی از نگاه انسان‌ها به دور و غفلت از نزدیک است. دیدن تخته‌سنگی که در فاصله قرار دارد و ندیدن زنجیری که جزیی از آنان شده. کلام فخیم و مطنطن اما رام و نرم اخوان، طوری روایت را آغاز می‌کند و پیش می‌برد که همراه زنجیر موزون کلماتش، صدای جنبیدن و خزیدن آدم‌ها را می‌شنویم.
درست مثل شروع فیلمی سینمایی که ابتدا در دوردست تخته سنگی را به بیننده نشان می‌دهد و بعد روی آدم‌هایی با سنین مختلف حرکت می‌کند و سرآخر علت نزدیکی آن‌ها را به هم نشان می‌دهد: زنجیر. آدم‌هایی که به هم دلبستگی ندارند و پایبند هم نیستند، پایبند زنجیر‌اند. به سوی دلخواه می‌روند اما نگاهی به زنجیری که باید از پای خود بگشایند، نمی‌کنند. خواننده شعر زنجیر را می‌بیند و منتظر حرکتی برای باز کردن آن می‌ماند.
ندانستیم/ ندایی بود در رویای خوف و خستگی‌هامان،/ و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم. / چنین می‌گفت:/ « فتاده تخته سنگ آن‌سوی، وز پیشینیان پیری / بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت...» / چنین می‌گفت چندین بار/ صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت./
اخوان روایت شعرش را درست مثل تعریف کردن ماجرایی که خودش به چشم دیده، چنان با دقت و ظرافت و شک در گفتن همراه می‌کند که خواننده شعر برای لحظه‌ای به واقعیت آن‌چه می‌خواند شک نمی‌کند. به تعبیری، شاعر و راوی درون شعر بر هم منطبق شده‌اند. نام شعر کتیبه است و انگار خواننده دارد متنی قدیمی یا ترجمه‌ای از آن را می‌خواند. فخامت زبان روایی اخوان، در این شعر به واقع‌نمایی و باورپذیری این روایت کمک می‌کند.
در همین سطرها، باور به موهومات گذشته به جای تلاش در زمان حال، هم‌چنان خودنمایی می‌کند. خستگی جمعی باعث شنیدن صدایی در رویای این جمعیت اسیر و در بند می‌شود. باز هم صدایی را در رویا از دور می‌شنوند اما صدای زنجیر پاها به گوش‌شان نمی‌‌رسد. صدایی از گذشته‌ای نامعلوم، در زمان و مکانی نامشخص را دریافت می‌کنند اما نسبت به صدای زنجیری که آزادی آن‌ها را سلب کرده، کر شده‌اند. خواننده شعر اما صدای زنجیر را در روایت به وضوح می‌شنود و همچنان برای باز شدن آن لحظه‌شماری می‌کند.
و ما چیزی نمی‌گفتیم. / و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم. / پس از آن نیز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهی/ گروهی شک و پرسش ایستاده بود. / و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی./ و حتی در نگه‌مان نیز خاموشی./ و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود./ شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید، / و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید، / یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را / و نالان گفت:‌ «باید رفت »/ و ما با خستگی گفتیم: «لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت» / و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آن‌جا بود. / یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: / «کسی راز مرا داند / که از این‌ رو به آن ‌رویم بگرداند» / و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم. / و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.
این جمعیت پابسته به زنجیر چنان به وضع موجود عادت کرده‌اند و دچار رخوت و کاهلی شده‌اند که می‌خواهند صدای رویای جمعی خود را هم ناشنیده بگذارند. تخته‌سنگ، مثل علامت سوالی که در ذهنشان حک شده باشد، رهایشان نمی‌کند.
به خصوص که صدایی به آن‌ها دیکته کرده که رازی کهن بر آن نقش شده است. شاید اگر برای رهایی خود از زنجیر و نقشی بر پای آن‌ها گذاشته بود و نقشی که در زندگی فعلی آن‌ها بازی می‌کرد و بعد رسیدن به تخته‌سنگ تلاش می‌کردند، نتیجه بهتری عایدشان می‌شد. اما تکیه روایت اخوان بر حضور زنجیر و نادیده ماندن‌اش، می‌تواند راز ناگشوده این کتیبه باشد. جمعیت اسیر وقتی حاضر به از جای جنبیدن می‌شود که یکی که زنجیر سنگین‌تری دارد گوش خودش را به خاطر صدایی که از رویا شنیده، لعنت می‌کند. یکی که سختی بیشتری را متحمل می‌شود باید حرکت کند تا بقیه به دنبال او راه بیفتند. اما نکته مهم در روایت شعر، این است که حتی جلودار هم فقط به فکر راز نوشته شده بر تخته‌سنگ است و به سنگینی زنجیرش عادت کرده. دوم این که بقیه آدم‌ها به تبعیت زنجیر به دنبال او می‌روند نه به خاطر رهبری‌اش.
قهرمان آن‌ها برای شروع حرکت به سوی تخته‌سنگ، بیچاره‌ترین آن‌هاست. هر بار که نامی از زنجیر در روایت شعر به گوش می‌رسد، خواننده شعر امیدوار است که یکی از آدم‌های شعر هم متوجه این صدا شود، اما روایت مسیر خودش را طی می‌کند و خواننده را به دنبال خود می‌برد.
در این روایت استعاری، فردی که زنجیر‌اش قدری رهاتر است و آزادی عمل نسبی بیشتری دارد، می‌تواند خودش را به بالای تخته‌سنگ برساند و راز نوشته شده روی آن را بخواند. این‌جا آزادی ناچیز و قدرت خواندن و حرکت کردن، هم‌رتبه می‌شوند.
اما به ذهن همین فرد هم نمی‌رسد که برای چه دارند تلاش می‌کنند. هدف از خواندن راز نوشته بر سنگ، جز تغییر وضع موجود و رسیدن به آزادی چیست. آدم‌های این شعر حاضراند برای تغییر وضع موجود وضعیت سنگ را تغییر دهند و آن‌طور که به آن‌ها دیکته شده، پشت‌وروی‌اش کنند، اما حضور سنگین زنجیر را نادیده می‌گیرند.
هلا، یک... دو... سه... دیگر بار /هلا، یک... دو... سه.... دیگر بار. / عرقریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم. / هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار./ چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی./ و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال، / ز شوق و شور مالامال./ یکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بود، / به جهد ما درودی گفت و بالا رفت. /خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند / (و ما بی‌تاب) / لبش را با زبان تر کرد ( ما نیز آنچنان کردیم)
و ساکت ماند. / نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند. / دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد. / نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم: / «بخوان!» او همچنان خاموش./ «برای ما بخوان!» خیره به ما ساکت نگا می‌کرد. / پس از لختی/ در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد / فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد. / نشاندیمش./ به دست ما و دست خویش لعنت کرد. / «چه خواندی، هان؟»/ مکید آب دهانش را و گفت آرام: /«نوشته بود / همان، / کسی راز مرا داند، /که از این رو به آن رویم بگرداند.» / نشستیم / و/ به مهتاب و شب روشن نگه کردیم. / و شب شط علیلی بود.
در روایت اخوان، حتی زمان مکث‌ها، تکرارها، حالت‌های خستگی، نحوه حرکت آدم‌ها و احساس آن‌ها در قبال رخدادها و آنچه که بر سرشان آمده، رعایت می‌شود. سطرها کوتاه و بلند می‌شوند، کلمات هم حروف، صدا را تشدید می‌کنند و پایان هر سطر با حرکت و سکون خود، نحوه حرکت را تصویرسازی می‌کند. روایت شعر، تبدیل به گزارش لحظه به لحظه تلاش جمع برای برگرداندن سنگ می‌شود. جزئیات اعمالی که اتفاق افتاده انگار که از پروژکتور بر پرده سینما افتاده باشد و زمان فیلم هم برابر زمان واقعی باشد، به تصویر کشیده می‌شود.
اسیران زنجیر تخته‌سنگ را جابه‌جا می‌کنند اما وضع خودشان بهتر که نمی‌شود هیچ، احساس فلاکت و درماندگی بیشتری هم می‌کنند. به عبارتی وضع موجود آن‌ها تغییر می‌کند اما بدتر می‌شود، چرا که امید واهی آن‌ها به سنگی که رازی رهایی‌بخش از گذشته‌ای دور بر آن حک شده به کلی از بین می‌رود. اخوان این بدتر شدن موقعیت را با تغییر عبارت « و شب شط جلیلی بود» به « و شب شط علیلی بود» در دو بخش از روایت شعر نشان می‌دهد. شب همان شب است، فقط بیهودگی حرکتی که صورت گرفت، آن را تحمل‌ناپذیرتر کرده است.
حضور زنجیر تا پایان روایت ادامه دارد و این استعاره دیگری است از ادامه اسارت آدم‌هایی که نگاه می‌کنند اما نمی‌بینند. این جا دیگر خواننده شعر هم از پاره شدن زنجیر و آزادی انسان‌ها ناامید می‌شود. شاعر موفق شده خواننده را تا آخرین لحظه شعر همراه خود ببرد و در پایان به او هم احساس شکست را منتقل کند، هرچند نه به علت همزادپنداری با آدم‌های شعر، به خاطر آنچه که خواننده می‌دید و می‌دانست باید صورت گیرد و نگرفت.
راز این شعر چیست؟ این که رازی وجود ندارد و پشت و روی تقدیر چیزی نوشته شده که دانستن و ندانستن آن تفاوتی ندارد؟ یا حضور مستمر و باز نشدنی زنجیر در روایت شعر، راز این شعر است. اگر جز این باشد راز نوشته شده بر تخته‌سنگ، یک ضد راز «ابزورد» است. نوشته معناباخته‌ای که فقط قصد فریب دادن دارد و اتفاق افتادن موقعیتی است که اخوان ثالث در شعر «زمستان» آن را هشدار می‌داد: «شب با روز یکسان است» .
کتیبه استعاره از اسرار فرازمینی و معمای هستی نیست. روایت شعر اجازه چنین برداشتی را نمی‌دهد. اگر آدم‌ها خود را از اسارت زنجیر آزاد می‌کردند و بعد به یکسان بودن دو روی تخته‌سنگ پی می‌بردند، شاید می‌شد چنین نتیجه‌ای گرفت. اما زنجیری که بخشی از وجود این آدم‌ها شده و اصلاً به آن فکر نمی‌کنند، مانع این امر می‌شود. غیاب آزادی مساله اصلی این شعر است.
کتیبه شعری روایی است که با تصویرسازی‌های کلامی و موسیقایی، موقعیت انسان دربند مانده را نشان می‌دهد. انسانی که آزاد نیست چون اسیر خرافات و موهومات گذشته مانده است و به جای انجام کاری بنیادین یعنی آزاد کردن خود از زنجیر، تمام توان خود را صرف کاری بیهوده می‌کند: گوش دادن به گذشته‌ای که معنایی جز فریب انسان ندارد.

وبگردی
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش - باز هم زیر گرفتن ماموران امنیتی و نیروی انتظامی توسط یک ماشین دیگر سواری توسط اراذل خیابان گلستان هفتم
تهدید نیروی انتظامی توسط دراویش ساعتی قبل از درگیری در پاسداران
تهدید نیروی انتظامی توسط دراویش ساعتی قبل از درگیری در پاسداران - تهدید نیروی انتظامی توسط وحوش #دراویش، ساعتی قبل از جنایت تروریستی با اتوبوس:«فقط نیم ساعت وقت دارید تا باید بدون قید و شرط برادرمون رو آزاد کنید...»
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران - کی از دراویش گنابادی با اتوبوس به مردم و مأموران پلیس در خیابان پاسداران تهران / گفته میشود تعداد شهدای ناجا در حمله آشوبگران فرقه ضاله گنابادی و حامیان نورعلی تابنده به ۴ تن رسیده است.
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای - به دنبال سقوط هواپیمای تهران-یاسوج ویدیو لحظه مواجه خانواده های جانباختگان را با وزیر مشاهده می کنید.
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو - تصاویری دردناک از حمله مرد موتور سوار با چاقو به یک مرد راننده در حضور همسر و فرزندش در شهرستان داراب استان فارس را در ویدئوی زیر می بینید. به نظر میرسد این اتفاق در پی جرو بحثی بر سر پارک کردن وسایل نقلیه روی داده است!
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه - برخی از خانواده‌های مسافران هواپیمای تهران - یاسوج که صبح یکشنبه (۲۹ بهمن) در ارتفاعات سقوط کرد، در حوالی مناطق احتمالی وقوع حادثه حضور یافته‌اند تا از نزدیک در جریان عملیات جست‌وجوی لاشه هواپیما قرار بگیرند. نیروهای حاضر در محل نیز برای آنها توضیح می‌دهند که چرا کار این عملیات با دشواری‌هایی مواجه است.
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی
    پنج راه عملی برای مدیریت انتظارات مشتری
    اگر یک کسب‌وکار مبتنی بر خدمات را رهبری می‌کنید، شاید بتوانید برای ما داستان‌هایی ترسناک از مشتری‌های بد و پروژه‌های نامطلوبی تعریف کنید که سرانجام خوبی نیافتند