انگشتانم روی جلد ظریف کتاب میلغزید؛ کتابی که از قفسه چوب سادهای در گوشه خیابان برداشته بودم. عنوانش «مهاجر سرزمین آفتاب بود» بود. کتاب را باز کردم و چشمهایم روی جملهای قفل شد.