جناب آقای دکتر پزشکیان؛
برادر عزیز، رئیسجمهور محترم
سلام
چهلوپنج میلیون نفریم؛ کارگر و بازنشسته و خانوادههای آنان. همان مردمی که شاید صدایمان از بسیاری صاحبان قدرت کوتاهتر باشد، اما سالها با دستهای پینهبسته سهم خود را در ساختن این کشور پرداختهایم؛ همان پابرهنگانی که به شما اعتماد کردند و قدرت را به دست شما سپردند.
امروز اما صدای نگرانی بلند شده است؛ از کارگر و بازنشسته تا تأمین اجتماعی و شستا، از بیثباتی مدیریتی تا نگرانی درباره سرنوشت اموال و سرمایههایی که پشتوانه زندگی میلیونها نفر است.
و در میان همه این نگرانیها، چیزی بیش از همه آزاردهنده است: "احساس بیپناهی"
احساس اینکه درباره زندگی و آینده ما تصمیم گرفته میشود، اما ما آخرین کسانی هستیم که از آن باخبر میشویم.
آقای پزشکیان؛ شما کجایید؟
شما ما را به عدالت امیدوار کردید؛ به کلام علی(ع) و حکومتی که اگر برای برپا داشتن عدالت نبود، به اندازه آب بینی بز برای آن ارزش نداشت.
من میفهمم جنگ است، تحریم است، تورم است و هزار گرفتاری دیگر. حتی میفهمم اختیارات رئیسجمهور همیشه با مسئولیتهایش همخوان نیست.
اما نمیفهمم چرا در میان این همه گرفتاری، صدای کارگر و بازنشسته کمتر شنیده میشود.
موضوع فقط یک مدیر نیست؛ موضوع حس امنیت میلیونها انسان است. تأمین اجتماعی برای بازنشسته فقط یک سازمان نیست؛ حاصل تمام سالهایی است که کار کرده. برای کارگر فقط یک مجموعه اقتصادی نیست؛ بخشی از آیندهای است که هر ماه از دستمزدش برای آن کنار گذاشته است.
پشت هر ملک، شرکت و سرمایهای که درباره آن تصمیم گرفته میشود، عرق جبین نسلی از … …


































































































































































