قیمت طلا امروز




 سایت سوره سینما / ۱۴۰۵/۰۳/۱۷

کودکان میناب سوژه جدید محمدی و خواجه ‌پاشا شدند/ «۱۶۸» تازه‌ترین فیلم سوره - سوره سینما

سوره سینما-کودکان میناب سوژه جدید محمدی و خواجه ‌پاشا شدند/ «۱۶۸» تازه‌ترین فیلم سوره-فیلم سینمایی «۱۶۸» با موضوع کودکان شهید مدرسه میناب سوژه جدید منوچهر محمدی و بابک خواجه پاشا شد.
 کودکان میناب سوژه جدید محمدی و خواجه ‌پاشا شدند/ «۱۶۸» تازه‌ترین فیلم سوره - سوره سینما



۱۹ ساعت قبل / خبرگزاری برنا

روایت ادبی میناب در مصر منتشر شد

به گزارش برنا به نقل از روابط عمومی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، به مناسبت صدوشصت‌وهشتمین روز شهادت ۱۶۸ شهید حادثه مدرسه میناب، روایت ادبی ـ انسانی «طعم الجنة» با هدف گرامیداشت یاد و خاطره شهدای این حادثه و انتقال پیام آن به مخاطبان عرب‌زبان، به زبان عربی تهیه و در فضای رسانه‌ای مصر منتشر شد.

این اثر با فاصله گرفتن از قالب متعارف گزارش خبری و پیام رسمی، زندگی و خاطره میکائیل میردورقی، دانش‌آموز ده‌ساله مدرسه شجره طیبه میناب را دستمایه یک روایت انسانی قرار داده و با تمرکز بر رابطه مادر و فرزند، آخرین شام، آخرین عکس و رؤیاهای ناتمام یک کودک، تلاش کرده است واقعه را از سطح یک خبر و آمار به یک تجربه عاطفی و انسانی برای مخاطب تبدیل کند.

این روایت در رسانه‌هایی از جمله أخبار الوطن و وکالة برق غزة بازنشر شده و از این طریق، یک اقدام یادبود مناسبتی به محتوایی قابل انتشار در فضای رسانه‌ای عربی تبدیل شده است.

اهمیت این اقدام در آن است که یادبود ۱۶۸ شهید صرفاً در قالب بیان یک آمار یا بازگویی حادثه دنبال نشده، بلکه تلاش شده است هر یک از این اعداد در ذهن مخاطب، نماینده یک انسان، یک خانواده، یک زندگی و یک آینده ناتمام باشد.

انتخاب میکائیل به عنوان محور روایت نیز با همین هدف صورت گرفته است؛ کودکی ده‌ساله که برای مخاطب، پیش از آنکه «شهید یک حادثه» باشد، یک فرزند، یک دانش‌آموز و عضوی از یک خانواده است.

از منظر ارتباطات فرهنگی، انتخاب قالب داستانی و روایی برای مخاطب مصری نیز واجد اهمیت ویژه است. مصر از مهم‌ترین خاستگاه‌های ادبیات معاصر عربی بوده و ادیبان و داستان‌نویسان این کشور نقشی پیشرو و پیشران در شکل‌گیری و تحول ادبیات عرب داشته‌اند.

از این‌رو، مخاطب مصری با زبان داستان، روایت و ادبیات پیوند عمیقی دارد و پیام در این قالب می‌تواند گیرایی و ماندگاری بیشتری پیدا کند.

بر همین اساس، استفاده از روایت ادبی در «طعم الجنة» را می‌توان نوعی بومی‌سازی شیوه انتقال پیام متناسب با ظرفیت فرهنگی جامعه میزبان ارزیابی کرد.

روایت «طعم الجنة» با ملاحظات فرهنگی و ادبی متناسب با مخاطب عرب‌زبان تدوین شد. ساختار اثر به گونه‌ای طراحی شده است که مخاطب ابتدا با زندگی عادی یک کودک و رابطه او با مادرش همراه می‌شود و در ادامه درمی‌یابد که این روایت، بخشی از زندگی واقعی یکی از ۱۶۸ شهید مدرسه میناب است.

انتشار «طعم الجنة» را می‌توان اقدامی هدفمند در حوزه دیپلماسی فرهنگی و روایت‌گری برون‌مرزی ارزیابی کرد که با استفاده از ظرفیت ادبیات و متناسب‌سازی شیوه انتقال پیام با ذائقه فرهنگی مخاطب مصری، توانسته است یاد شهدای مدرسه میناب را از قالب یک مناسبت یادبودی فراتر برده و به یک روایت انسانی قابل ارتباط برای مخاطب عرب‌زبان تبدیل کند.

انتهای پیام/

 

 

 

 


۱۶ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


۳۳ ساعت قبل / خبرگزاری دانشجو

برگزیدگان پویش «طلوع ماه» معرفی شدند؛ اختتامیه پویشی از مستندسازی راویان آیین بدرقه

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، بهروز شعیبی مدیرعامل انجمن سینمای جوانان ایران، حبیب ایل بیگی مدیرعامل موسسه سینماشهر، رضا صیادی معاون دیپلماسی عمومی و تبلیغات خارجی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، حافظ احمدی، عباس کوثری، منوچهر محمدی، حسین دارابی، محمدرضا خردمندان از داوران این پویش، محمد صوفی معاون تولید انجمن سینمای جوانان ایران، مسعود نجفی مشاور رئیس و مدیرکل روابط عمومی سازمان سینمایی، سیدحجت طباطبایی مدیرکل حوزه ریاست سازمان سینمایی، محمد شکیبانیا، میثم کریمی مشاور معاون دیپلماسی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و... در این مراسم حضور داشتند.

بعد از پخش سرود جمهوری اسلامی ایران و آیاتی از قرآن کریم، شاهین جمشیدی که اجرای این مراسم را برعهده داشت، گفت: این پویش مجموعه‌ای از همه تصاویری است که هرکسی از زاویه دید خود و با ذوق یک رویداد تاریخی را ثبت کرده و امروز ما به تماشای آن نشسته‌ایم. فراخوان این پویش از ۱۳ تیر منتشر شد و مهلت ارسال آثار تا ۷ مرداد ادامه داشت و مجموع ۹۹ فیلم و ۶۶۰ عکس به این پویش ارسال شد و در نهایت ۳۶ اثر به مرحله نهایی راه یافتند.

بهروز شعیبی مدیرعامل انجمن سینمای جوانان ایران به عنوان یکی از متولیان برگزاری این پویش در آیین اختتامیه با اشاره به وسعت آن در سطح ملی گفت: اگر بخواهم چند جمله درباره این موضوع بگویم، فکر می‌کنم همه ما جمله‌ای را شنیده‌ایم که «هنرمند، فرزند زمانه خود است.» اما این جمله یک پیوست دارد که این روزها گاهی فراموش می‌شود و آن اینکه هنر، فرزند خلف جامعه خود است. هنرمند زمانی می‌تواند فرزند زمانه خود باشد که به او ارج و قرب و به صداقت‌ او احترام بگذاریم.

او افزود: امروز با وجود رسانه‌های متعدد و اینکه هر فرد خودش یک رسانه است، هنر، چه بخواهیم و چه نخواهیم، در جامعه ما در حال گسترش است. امیدوارم این تلاشی که هنرمندان دارند، ادامه پیدا کند. 

او ادامه داد: این روزها با تجربه‌ای که ما در انجمن داریم، متوجه شدم که این گستره دیگر محدودیتی ندارد. در سراسر کشور، جوانان و افراد زیادی را داریم که در حوزه رسانه فعالیت می‌کنند و بسیار شایسته احترام هستند. من تشکر می‌کنم از همه کسانی که در این پویش شرکت کردند و آثارشان را فرستادند. قطعاً آثار بسیار بیشتری تولید شده و امیدوارم آن‌ها را در فضاهای مختلف ببینیم.

او بیان کرد: تشکر می‌کنم از استادان ما که لطف کردند و دعوت ما را پذیرفتند و این، نشانه همان احترامی است که آن‌ها برای فضای هنر و فرهنگ قائل‌اند؛ فضایی که امروز کاملاً می‌توانیم حضور و تأثیر آن را در بستر جامعه حس کنیم.

در ادامه جلسه بهروز شعیبی، حبیب ایل بیگی، حافظ احمدی و عباس کوثری، برای اهدای جوایز بخش عکس پویش روی سن رفتند.

در بخش تک‌عکس، لوح نشان‌دار برنزی پویش و مبلغ ۱۰۰ میلیون ریال به عنوان عکس سوم به مهدی جعفری از قم اهدا شد.

لوح نشان‌دار نقره‌ای پویش و مبلغ ۱۵۰ میلیون ریال به عنوان عکس دوم به شهاب‌الدین قیومی از تهران تعلق گرفت.

لوح نشان‌دار طلایی پویش و مبلغ ۲۰۰ میلیون ریال به عنوان عکس اول به رضا رادپور برای عکس «سوگ» از مشهد اهدا شد.

در بخش مجموعه عکس، هیات انتخاب و داوری هیچ مجموعه‌ای را شایسته لوح نشان‌دار طلایی ندانست؛ با این وجود، دو لوح تقدیر به شرح زیر اهدا شد.

لوح تقدیر و مبلغ ۱۰۰ میلیون ریال به عنوان تقدیر دوم مجموعه عکس به جابر غلامی برای مجموعه «دیوارنوشته» از کیش تعلق گرفت.

لوح تقدیر و مبلغ ۱۵۰ میلیون ریال به عنوان تقدیر اول مجموعه عکس به علی سوته برای مجموعه «روز وداع» از لاهیجان اهدا شد.

در ادامه منوچهر محمدی، محمدرضا خردمندان، حسین دارابی اعضای هیات انتخاب و داوران بخش فیلم این پویش و رضا صیادی معاون دیپلماسی و تبلیغات خارجی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و بهروز شعیبی مدیرعامل انجمن برای اهدای جوایز بخش فیلم روی سن رفتند.

اهدای جوایز بخش فیلم 

نشان ویژه پویش و مبلغ ۲۰۰ میلیون ریال در بخش بهترین هوش مصنوعی به ژیلا دهقان برای نماهنگ «شب تمام شد» از شیراز اهدا شد.

نشان ویژه پویش و مبلغ ۲۰۰ میلیون ریال به عنوان بهترین نماهنگ به رضا رادپور برای فیلم «آخرین لبخند» از مشهد تعلق گرفت.

نشان ویژه پویش و مبلغ ۳۰۰ میلیون ریال به عنوان بهترین فیلم داستانی به یاشار ابراهیمی برای فیلم «تا آخرین سلام» از بجنورد اهدا شد.

نشان ویژه پویش و مبلغ ۳۰۰ میلیون ریال در بخش بهترین فیلم مستند به محمدرضا اربابی برای فیلم «هم‌سایه» از مشهد رسید.

محمدرضا اربابی بعد از دریافت جایزه خود گفت: این جایزه بسیار برای من ارزشمند است.

من در خیالات خودم آرزو می‌کردم حضرت آقا فیلم‌های مرا ببینند و فکر نمی‌کردم روزی برای فیلمی از شهادت ایشان جایزه بگیرم. این جایزه را به پدر مادر خودم تقدیم می‌کنم.

پویش عکس و فیلم "طلوع ماه" به همت انجمن سینمای جوانان ایران با همکاری سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی به کارگردانی خود پایان داد.




 ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم
۱۲ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم

افشین علا شاعر برجسته کشور ناگفته‌های بسیار مهمی از گلایه‌هایش در فتنه 88 و نوع برخورد امام شهید را بیان کرد.

 اصغر فرهادی «قلب سارایوو» را گرفت
۱۰ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

اصغر فرهادی «قلب سارایوو» را گرفت

اصغر فرهادی، کارگردان برجسته ایرانی و برنده دو جایزه اسکار، در مراسمی در تئاتر ملی سارایوو، جایزه افتخاری «قلب سارایوو» را به پاس «سهم برجسته‌اش در هنر سینما» دریافت کرد.

 عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا
۱۹ ساعت قبل / سایت صبانیوز

عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا

پگاه زارعی/ صبا، پس از ۱۴ سال دوری از قاب تلویزیون، سیدمحمد سادات اخوی امسال با برنامه «چهارگاه» به آنتن شبکه چهار سیما بازگشت و این بازگشت، با میزبانی برنامه «دچار» در شبکه نسیم ادامه یافت؛ برنامه‌ای که کوشیده از زاویه‌های ادبی، هنری و تاریخی به واقعه عاشورا نگاه کند. سیدمحمد سادات اخوی در این

 واقعگرای پرشور
۱۸ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

واقعگرای پرشور

اگر بخواهیم در ادبیات اروپای سده‌ نوزدهم نامی را پیدا کنیم که همزمان هم رمان‌نویس جامعه باشد، هم کاشف درون و هم کسی که از دل خیابان، اتاق اجاره‌ای، دفتر وام‌نامه، سالن اشراف، صومعه، بانک، روزنامه، مغازه عتیقه‌فروشی و خانه‌ محقر شهرستان، تصویری واحد از انسان بسازد، بی‌درنگ نام اونوره دو بالزاک (۱۷۹۹-۱۸۵۰) از خاطر می‌گذرد.

 عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم
۶ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

گزارش تسنیم از بیست و چهارمین یادواره 23 شهید روستای پیل نور.

 غفلت از دین؛ دومین اشتباه بزرگ مصدق که زمینه‌ساز کودتای 28 مرداد شد - تسنیم
۹ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

غفلت از دین؛ دومین اشتباه بزرگ مصدق که زمینه‌ساز کودتای 28 مرداد شد - تسنیم

جامعه شناس سیاسی درباره کودتا 28 مرداد گفت: نادیده گرفتن نقش دین و مذهب یکی از اشتباهات مصدق است.