
فرهنگی
گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده: بعضی وقتها، بعضی چیزها آنچنان با خاطرات جمعیِ آدمها درهم میآمیزد که میشود بخشی از فرهنگ عمومی آن مردم؛ میشود فولکلور.
آن بعضی چیزها میتواند داستانها و افسانهها باشد یا موسیقیها و رقصهای محلی. گاهی حتی یک آدم خودش میشود جزیی از فرهنگ عامه؛ خودش و سبک زندگیاش؛ یک سبکِ زندگیِ متفاوت و دلخواه یک جامعه؛ یک سبک زندگیِ مردمدار؛ یک سبک زندگی که آن آدم را افسانه کند و بِبَرد توی فهرست افسانهها توی فرهنگشان.
مثلا یک آدم مثل مرتضی شیخ، که بین مشهدیها به دکتر شیخ معروف بود و همین که اسمش میآمد، مرام و معرفت و سبکِ زندگی و مردمداری و طبابتش هم رژه میرفت جلوی چشم پیر و جوان و مرد و زن...
حکایت؛ حکایت 50 تا 80 سال پیش است؛ از حدود سالهای 1320 تا 1350؛ حکایتِ روزگاری که مردم یک شهر خیالشان بعد از امام رضا(ع) به مردی خوش بود که 24 ساعته در دسترس بود و طبیبِ دل و جسم خسته و دردمند مردم شهر.
مردم خیالشان راحت بود که هر وقت از شبانهروز؛ از صبحِ خروسخوان گرفته تا کله ظهر و دمِ غروب و نیمهشب، اگر دلشان از درد مچاله شد، سردرد امانشان را برید، از فراق یار یا سرمای زمستان تب کردند، یا از بدِ حادثه دست و پایشان شکست و خلاصه هزار و یک دردِ مرموز و لاعلاج سروقتشان آمد، یکی هست که جلوی درِ خانهاش لامپی نصب کرده که تماموقت روشن است؛ یعنی که هستم تشریف بیاورید، حتی نیمهشب. چراغی که فقط وقتی خاموش میشد که دکتر توی مطب بود یا در خانه بیماران.
مردم خیالشان راحت بود که اگر اتفاقی برایشان افتاد و توان رساندن خود را به دلیل ناتوانی یا بیپولی، به مطب نداشتند، یکی را میفرستند و شیخ خودش را با موتور به خانهشان میرساند و دست مرهم روی دردشان میگذارد و برایشان نسخه میپیچد و اگر بیمار آهی در بساط نداشت، دستمزدی نمیگیرد و پول دارو را هم حساب میکند.
دکتر شیخ مرد عجیبی بود؛ با همه فرق داشت؛ مرد نبود که! ابرمردی بود نیکورفتار و عاشق خدمت، که زمانه مثل او را ندیده بود! میتوانست بالای شهر مشهد مطب بزند و حق ویزیتهای آنچنانی بگیرد، اما این کار را نکرد، چون معتقد بود ثروتمندان امکانات پزشکی مناسبی دارند و باید برای نیازمندان …







