
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، مریم عرفانیان، از نویسندگان شناختهشده ادبیات دفاع مقدس، در یادداشتی اختصاصی به حال و هوای شهر مشهد در روز تشییع بزرگمرد ایران، رهبر شهید انقلاب، پرداخته است. یادداشت او را میتوانید در ادامه بخوانید:
شوهرم تا دید من و دخترم لباس میپوشیم، گفت: «آمریکا دوباره آتشبس رو نقض کرده. چند جا رو زده، مخصوصاً جنوب کشور.»
همینطور که حرف میزد، چند بطری کوچک آب را یکییکی میگذاشت توی فریزر. عادت داشت وقتی نگران است، دستش را مشغول کند. من اما دست از لباس پوشیدن برنداشتم. چادرم را همانطور که توی کمد بود، کشیدم روی سر. حتی وقت صاف کردن چینهای چادر را هم نداشتم.
ـ ساعت تشییع رهبر تغییر کرده ... داستان آن «آدم حسابی» که برای ایران کم نگذاشت
ته صدایش یک لرز کوچک داشت. همان موقع درینگدرینگ موبایلم بلند شد. قرار بود مراسم هشت صبح باشد؛ اما شده بود یازده! گیره کوچک زیر گلو را با عجله به روسریام زدم.
از پشت سرم صدای شوهرم آمد.
ـ نظرت همینه؟ میخوای بری؟
برگشتم طرفش. جوابش را خودش بهتر از هر کسی میدانست. گفتم: «آره، مگه غیر اینه؟ چطور؟»
ابرو بالا برد و گوشه لبش را جمع کرد.
ـ آخه شبکههای آمریکایی شایعه کردن ممکنه مشهد رو بزنن ...
از زودباوریاش خندهام گرفت، گفتم: «به همین خیال باشن ...»
جدی نگاهم کرد.
ـ پس جلو نری …
دیگر گوش نمیدادم. اشتیاق عجیبی داشتم؛ اشتیاق دوباره دیدن آقایم را. دلم نمیخواست اگر خطری هم باشد، من توی خانه نشسته باشم و در مراسم شرکت نکنم. چند سال پیش بود که رفتم دیدار خصوصی رهبر. تاریخش فراموش نمیشود؛ درست مثل روز تولد بچهام توی ذهنم حک شده. مهر نود و هشت بود.
از بازرسیها که رد شدیم، به حیاطی بزرگ رسیدیم پر از دار و درخت. فکرش را هم نمیکردم توی تهران، توی دل شلوغی، آن همه آرامش در آنجا جمع شده باشد. به یاد خانه پدری افتادم، به یاد حیاطی با درخت گردو و توت که زیر سایهشان چای میخوردیم. تصویر حیاط بیت را قبلا در تلویزیون دیده بودم.
پلههای کوتاه و عریض ساختمان را زیر پا گذاشتیم، کفشهایمان را در آوردیم و دم در گذاشتیم. به کفشهای جفت شده نگاهی انداختم، یک …











