قیمت طلا امروز




 خبرگزاری ایرنا / ۱۴۰۵/۰۵/۰۶

آغوش مادرانه دختر شهید برای دختر شهید

شیراز-ایرنا- روز اول جنگ، وقتی موشک‌های آمریکایی سقف خانه‌ها را در لامرد فرو ریختند، خجسته اسدی نه تنها صدای انفجار را شنید، بلکه بند دلش پاره شد. او فهمید که این اتفاق، مربوط به خانواده اوست.
 آغوش مادرانه دختر شهید برای دختر شهید
به گزارش خبرنگار ایرنا، حالا این را دیگر کل دنیا می‌دانند که آمریکا هیچ‌گاه جنگ را به معنای واقعی درگیری نظامی نمی‌فهمد. برای آنها جنگ یعنی آزمایشگاه است؛ آزمایشگاهی با گوشت و خون انسان‌هایی که هیچ نقشی در معادلات قدرت ندارند.

لامرد، در روز نهم اسفند ۱۴۰۴، تبدیل به همان آزمایشگاه شد؛ جایی که مدرن‌ترین موشک‌های آمریکا نه بر روی اهداف نظامی، که بر روی سالن ورزشی، کوچه‌پس‌کوچه‌های مسکونی و بر سر دختربچه‌ای دو ساله فرود آمد.

این حمله، یک شوک لحظه‌ای نبود بلکه یک طراحی از پیش‌محاسبه‌شده بود تا موشک‌های «پریزم» در لامرد آزمایش شوند؛ موشک‌هایی که در ارتفاع سی متری منفجر می‌شوند تا بیشترین کشتار انسانی را داشته باشند، این موشک‌ها، برای نبرد با یک ارتش مجهز ساخته نشده‌اند بلکه برای قتل‌عام مردم ساخته شده‌اند.

مردم شهر کوچک و غیر نظامی لامرد حتی تصور نمی‌کردند روز اول جنگ، موشک‌های آمریکایی سقف خانه‌شان را بدرد. در سی و پنج ثانیه، چهار موشک، هفتصد و بیست هزار ساچمه‌ ریز و برنده‌ تنگستن بر سر آنها فروریخت، یعنی برای هر نفر از سی‌هزار جمعیت لامرد، بیست و چهار گلوله‌ مرگبار!

اما این، تنها یک گوشه از جنایت است. ساعاتی پیش از آن مدرسه‌ای در میناب با موشک‌های تاماهاوک هدف گرفته شده بود و صدها دانش‌آموز، زیر آوار درس و مشقشان مدفون شدند. گویی استکبار جهانی با دو ضربه‌ همزمان، می‌خواست به جهان بگوید که برای او، مرز میان مدرسه و سالن ورزشی، میان کودک و نوجوان با رزمندگان ایرانی هیچ معنی ندارد؛ او فقط می‌خواهد آزمایش کند، ببیند این سلاح تازه‌ساخت صهیونیستی‌اش چقدر می‌تواند در میان جمعیت متراکم غیرنظامی، تلفات بگیرد.

اما لامرد، شهری در جنوبی‌ترین نقطه استان فارس که نظامی نیست، چه گناهی داشت جز اینکه در مسیر آزمایش قدرت استکبار قرار گرفته بود؟ چه گناهی داشت هنگامی که مردمانش برای افطار آماده می‌شدند و زنانش در آشپزخانه‌ها، برای بچه‌های روزه‌دارشان غذا می‌پختند؟ همان زنان و همان بچه‌هایی که ناگهان در میان دود و خون، خود را در کابوسی بزرگتر از هر خوابی دیدند.

روایتی از آغوش مادرانه در میان آتش و دود

این روایت مادری است که در میان آن همه جنایت، نه فقط دخترش که آرامش یک عمرش را در آغوش گرفت و به بیمارستان رساند. روایتی که نه از زبان مقامات و مسئولان، که از زبان قلب یک مادر شهید، جنایت استکبار را در خردترین و انسانی‌ترین جزئیاتش نشان می‌دهد؛ جایی که موشک‌های آمریکایی، برای همیشه یک خانواده را داغدار می‌کند.

خجسته اسدی، فرزند شهید بی‌سر فارس، احمد اسدی و همسر جانباز سرافراز ابراهیم اسدی‌نژاد، در گفت‌وگو با خبرنگار ایرنا به بازخوانی لحظات پرالتهاب نهم دی‌ماه و ماجرای شهادت دخترش، زهرا اسدی‌نژاد پرداخت و با تأکید بر مظلومیت این شهید والامقام، گفت: زهرا فرزند ارشد خانواده بود که در سی‌ام شهریورماه سال ۱۳۷۲ چشم به جهان گشود و سرانجام در روز نهم دی‌ماه در جریان موشک‌باران شهرستان لامرد به خیل شهدا پیوست.

وی افزود: لامرد نه به عنوان یک شهر نظامی، بلکه به عنوان منطقه‌ای اقتصادی در جنوبی‌ترین نقطه استان فارس شناخته می‌شود و هیچ پایگاه نظامی مهمی در آن مستقر نیست و همین موضوع نیز موجب شده که وقوع چنین جنایتی در آن روزهای پرمشقت، برای مردم غیرقابل‌باور باشد، اما تقدیر به گونه‌ای دیگر رقم خورد.

این مادر شهید ادامه داد: گویا خداوند ما را از یک سال پیش برای تحمل این فراق سنگین آماده کرده بود؛ در آن دوران خواب‌های عجیبی می‌دیدم و آن‌ها را به وضعیت جسمانی ناخوشایند همسرم نسبت می‌دادم، اما یک رویای صادقه که در آن پرچمی را از دستان شهید مدافع حرم «فرهاد طالبی» دریافت کرده بودم، مسیر روحی مرا را دگرگون کرد. همان زمان با وجود بیماری و شکستگی پا، به زیارت مزار این شهید والامقام رفتم تا کمی آرامش بگیرم.

این مادر شهید گفت: زهرا تا لحظات آخر عمر کوتاهش، محور مهربانی و خدمت به خانواده بود، او مرتباً برای پرستاری از پدرش به بیمارستان می‌رفت و حتی مسئولیت نگهداری از فرزندان خود و خواهر و برادر را برای کاستن از بار مسئولیت من بر عهده می‌گرفت و آن روز نیز، یک ساعت پیش از حادثه به دیدارم آمد تا جویای حالمان باشد.

وی در ادامه با یادآوری شوخی تلخ و پرمعنایی که در آن لحظات با دخترش داشت، بیان کرد: به زهرا گفته بودم اگر قرار بر حادثه‌ای باشد، باید با هم راهی بهشت شویم و زهرا با خنده‌ای معصومانه گفت که برای شما که پدری شهید در آن سو منتظر است و پارتی محکمی دارد، بهشتی می‌شوید. اما این شوخی در نهایت به حقیقتی تلخ تبدیل شد و زهرا در حالی که از تشنگی شدید آن روز ماه رمضان سخن می‌گفت، از در خانه بیرون رفت.

اسدی اینگونه ادامه داد: اصرار کردم که تا زمان افطار صبر کند اما او راهی کوچه شد تا به فرزندانش سر بزند، بی‌خبر از آنکه این آخرین دیدار ما در این دنیای فانی و بی‌وفا خواهد بود.

مادر شهیده زهرا اسدی‌نژاد درباره لحظه وقوع انفجار گفت: بلافاصله پس از شنیدن صدای مهیبی که تمام زمین را به لرزه درآورد، بند دلم پاره شد، با وجود اینکه در آن لحظات پرالتهاب حتی نمی‌دانستم منشأ صدا چیست، اما پیامی درونی به من القا کرد که این مصیبت برای من است و بی‌اختیار و بدون آنکه به خاموش کردن گاز یا شرایط خانه توجه کنم، پای‌برهنه به سمت کوچه دویدم.

او افزود: در میان دود و آتش غلیظی که فضای کوچه را فراگرفته بود و صحنه‌هایی که تنها در فیلم‌های دفاع مقدس دیده بودم، با حالی پریشان به دنبال گمشده‌ام می‌گشتم و در شرایطی که مغزم هم یاری نمی‌کرد، با مشاهده دمپایی‌های پخش شده و پیکرهای بر زمین افتاده، به دنبال نشانی از دخترم بودم که ناگهان صدای دختر دوم زهرا را شنیدم و متوجه شدم آن ندای درونی بی‌دلیل نبود.

وداعی در میان خون و آتش

این مادر شهید با بیان اینکه در آن لحظات سیاه تنها به نجات نوه‌هایم فکر می‌کردم، ادامه داد: با کمک یکی از همسایگان، نوه‌هایم امیرحسین و فاطمه‌زهرا را به داخل وانت همسایه منتقل کردم و پس از آن به سراغ دخترم، زهرا رفتم که غرق در خون در گوشه‌ای افتاده بود و با صدایی ضعیف، پیگیر وضعیت فرزندانش بود؛ وقتی تلاش کردم زهرا را بلند کنم، متوجه شدم به دلیل حجم زیاد خون‌ریزی، دستان دخترم دیگر یاری نمی‌کند و به ناچار خود او را در آغوش گرفتم و با کمک همسرش، پیکر نیمه‌جانش را به پشت وانت رساندم.

ااو ادامه داد: در میانه باران انفجارها و در حالی که جانمان در معرض خطر بود، به سرعت هرچه تمام‌تر به بیمارستان رسیدیم و جزو نخستین مجروحانی بودیم که در آن مرکز درمانی پذیرش شدیم، اما با کمبود تخت مواجه بودند و مجبور شدیم در سالن اورژانس بر روی زمین بنشینم و سر دخترکم را بر روی پاهایم بگذارم.

وی افزود: در آن دقایق نفس‌گیر، در حالی که لباس زهرا آغشته از خون بود، با تمام وجود تلاش می‌کردم تا او را آرام نگه دارم، اما زهرا با آخرین رمق‌های خود و با تلاشی بی‌پایان سعی داشت تا از وضعیت فرزندانش باخبر شود و جویای حال آن‌ها باشد.

تا پای جان از فرزندانت مراقبت خواهم کرد

مادر شهید زهرا اسدی‌نژاد، در ادامه تشریح وقایع روز حادثه و لحظات پرالتهاب حضور در بیمارستان، گفت: وقتی دخترم با چشمان کم‌سو در آغوشم به دنبال نشانه‌ای از امیرحسین و دیگر فرزندانش بود، سعی کردم با اطمینان دادن به او، آرامش را به قلب خسته‌اش بازگردانم و به او قول دادم که تا پای جان از آن‌ها مراقبت خواهم کرد.

وی افزود: در آن شرایط که بیمارستان غرق در هیاهوی مجروحان و بازماندگان بود، با مشاهده وخامت حال زهرا، یقه لباسش را باز کردم و ناگهان با پیکری غرق در خون و ترکشی بزرگ بر روی قلب دخترم مواجه شدم. در آن لحظه بود که فهمیدم جراحت زهرا بسیار عمیق‌تر از تصوراتم است. با دیدن این صحنه، زهرا را بر روی پارچه‌ای سفید در کف راهرو گذاشتم و با قلبی پر از درد و اضطراب به سمت پزشکان دویدم تا برای نجات جان دخترم التماس کنم، دست دکتری که در حال عبور بود را گرفتم و با گریه از او خواستم تا به فریاد دختر جوانم برسد، اما زمانی که زهرا را به سمت اتاق عمل می‌بردند، انگار می‌دانستم که این آخرین دیدار با پاره تنم است.

اسدی با چشمانی اشک‌بار، آخرین نگاه‌های رد و بدل شده میان خود و دخترش را مرور کرد. او گفت: زهرا تا دم در اتاق عمل نیز با اشاره‌ لب‌ها و چشمانش، همچنان پیگیر وضعیت فرزندانش بود. در حالی که از درون می‌سوختم با صدایی لرزان به دخترم اطمینان دادم که تمام وجودم را فدای فرزندانش می‌کنم تا او با خیالی آسوده راهی اتاق عمل شود، هرچند که در اعماق قلبم، تلخی این وداع ابدی را حس می‌کردم.

وی افزود: در حالی که در گوشه‌ای از بیمارستان در بهت و حیرت بودم و تمام لباسم پر از خون پاک دخترم بود، پسرم احمدرضا، با حالی پریشان و روزه‌دار به من رسید و دستان خونی‌ام را گرفت و گفت که خداوند، نشان «مادر شهید» را نیز به مدال‌های افتخارم افزوده و خواهرش به دیدار پدربزرگ شهیدشان رفته است. با وجود شنیدن این حقیقت تلخ، در آن لحظات شوک‌آور باز هم در پی انکار ماجرا بودم و به زمین نشستم.

مادر شهید، تکیه‌گاه کودکان یتیم

مادر شهید زهرا اسدی‌نژاد، در ادامه روایت تلخ روزهای پس از حادثه موشک‌باران لامرد، با اشاره به شرایط بحرانی نوه‌هایش گفت: در آن هرج‌ومرج، امیرحسین، کوچک‌ترین فرزند زهرا را در گوشه‌ای از بیمارستان رها کرده بودند و فکر می‌کردند که شهید شده است. در لحظه‌ای که شاید دیگر امیدی به زنده بودنش نبود، پسرم محکم به صورتش زد که به هوش آمد و بی‌رمق، نام دایی‌اش را به زبان آورد، سپس با انتقال سریع به اتاق عمل، از مرگ حتمی نجات یافت.

وی افزود: امیرحسین برای ادامه درمان به شیراز منتقل شد و من در حالی که عزادار از دست دادن دخترم بودم، باید تمام توانم را صرف مراقبت از یادگارهای زهرا می‌کردم و حتی فرصتی برای عزاداری و سوگواری نداشتم، چرا که باید در بیمارستان‌های مختلف، بیماری جسمی و روحی فرزندان داغدیده زهرا را به جان می‌خریدم.

این مادر شهید با بیان اینکه گویی زمان در آن روزها برایم متوقف شده بود و میان حقیقت و رویا سرگردان مانده بودم، ادامه دا: پس از یک هفته، در حالی که با فرزندان زهرا از بیمارستان مادر و کودک شیراز مرخص شده بودیم، در نزدیکی فیروزآباد برادرم تماس گرفت و مدام احوالم را جویا می‌شد، به او گفتم توان شنیدن دارم، بگو! که خبر از فاجعه‌ای دیگر داشت. خبر درگذشت همسر جانبازم، ابراهیم اسدی‌نژاد. با این خبر جانکاه، بار مسئولیتم صدچندان شد، چرا که کودکان خردسال زهرا، نه فرصتی برای سوگواری برایم می‌گذاشتند و نه مجالی برای وداع با همسرم.

او گفت: سخت‌ترین لحظه زندگی‌ام اعلام خبر شهادت زهرا به فرزندانش بود، حتی سخت‌تر از شهادت دخترم؛ درد فرزندان او از فراغ و دوری مادر بود و داغ این غم تا ابد به جان ما نشسته است.

این، پایان ماجرا نیست؛ این، آغاز روایت دیگر است

آیا می‌رسد روزی که چشم‌های مردم دنیا به روی جنایات بی‌پایان آمریکا و اسرائیل گشوده شود؟ آیا می‌رسد روزی که این جانیان جنایتکار تقاص دل مادران میناب و لامرد را پس بدهند؟ می‌رسد روزی که انتقام جگر گوشه‌های ایران گرفته شود؟

این، قصه‌ یک مادر است؛ مادری که می‌گوید «من آنقدر خوبم که هیچ‌وقت در عمرم اینقدر خوب نبودم»، نه از روی بی‌تفاوتی، که از روی ایمانی که می‌داند هر قطره خون شهید، نهالی برای ظهور خواهد شد.

لامرد، با همه‌ خرابی‌هایش، امروز یک پیام برای تمام جهان دارد، اینکه استکبار با موشک‌هایش می‌تواند سقف خانه‌ها را ویران کند، اما نمی‌تواند اراده‌ مادری را بشکند که برای تربیت نوه‌هایش، از دل خون و آتش، مسیر بهشت را انتخاب کرده است.



 کدام ایرانی اولین عکس «سلفی» را ثبت کرد؟

کدام ایرانی اولین عکس «سلفی» را ثبت کرد؟

دوربین را روی سه‌پایه و مقابل یک آینه بزرگ قرار داد؛ خودش در مقابل آن ایستاد و شاتر را زد...

 باجناق آقا + عکس | اولین گفتگوی باجناق رهبر شهید؛ یک روایت خواندنی | قلبم از جا کنده شد! | از طریق آقا مجتبی، پیگیری می کردیم

باجناق آقا + عکس | اولین گفتگوی باجناق رهبر شهید؛ یک روایت خواندنی | قلبم از جا کنده شد! | از طریق آقا مجتبی، پیگیری می کردیم

باجناق رهبر شهید انقلاب، در اولین گفت و گوی رسانه ای به تحریریه خراسان آمد.خاطرات حاج محمود عباس زاده پهلوان با بغض های دلتنگی از یک رفاقت دیرینه با آقا حکایت می کند.

 حسد همچون شراره‌ای اعمال نیک آدم را می‌سوزاند

حسد همچون شراره‌ای اعمال نیک آدم را می‌سوزاند

پاک‌کردن حسد از قلب به هر طوری که باشد واجب است و اظهارش حرام و چه گناهی بزرگ‌تر از بیزاری از آسایش مسلمان است؟! از جمله حقوق مسلمان بر مسلمان این است آنچه ر...

 ترکیه: اسرائیل دروغ میگوید و تنها به دنبال ناامنی در منطقه است!+ جزئیات

ترکیه: اسرائیل دروغ میگوید و تنها به دنبال ناامنی در منطقه است!+ جزئیات

دفتر ریاست‌جمهوری ترکیه ادعای دفتر نتانیاهو درخصوص چرایی حمله به پایگاه ابوظهور را کذب خواند.

 رونمایی از مجتمع اعدام اسرای فلسطینی + فیلم | اقدام وقیحانه بن‌گویر

رونمایی از مجتمع اعدام اسرای فلسطینی + فیلم | اقدام وقیحانه بن‌گویر

رسانه‌های اسرائیل تصویری از «ایتمار بن‌گویر»، وزیر امنیت داخلی این رژیم، منتشر کردند که در حال بازدید از پروژه‌ای برای احداث یک مجتمع ویژه اعدام برای اسرای فلسطینی است.

 چرا دویدن ناگهان باعث پهلو درد می‌شود؟

چرا دویدن ناگهان باعث پهلو درد می‌شود؟

درد پهلو هنگام دویدن، معمولا سمت راست و زیر دنده‌ها را درگیر می‌کند و یک درد ناخوشایند و درعین حال شایع و رایج است. گاهی احساس می‌کنیم که معده و شکم‌مان نیز...

 ایست شاخص کل بورس در آستانه مرز مهم | افزایش عرضه‌ها ، شاخص کل را از سقف روزانه عقب راند

ایست شاخص کل بورس در آستانه مرز مهم | افزایش عرضه‌ها ، شاخص کل را از سقف روزانه عقب راند

اقتصادنیوز: دماسنج اصلی بازار سهام که در مقاطعی از دادوستدهای روز گذشته تا ارتفاع ۵‌میلیون و ۹۷۰هزار واحد نیز پیشروی کرده بود، در نهایت با رشد ۰.۸۴درصدی در سطح ۵‌میلیون و ۹۴۷هزار واحد آرام گرفت.

 بحران داخلی اسرائیل بر سر چیست؟/ قدرت تا کی در دست نتانیاهو میماند؟

بحران داخلی اسرائیل بر سر چیست؟/ قدرت تا کی در دست نتانیاهو میماند؟

عملیات شمارش آرای انتخابات مقدماتی حزب «لیکود» در اسرائیل، صبح دیروز (سه‌شنبه) وارد مرحله سرنوشت‌ساز خود شد تا نقشه قدرت داخلی این حزب را در بحبوحه نگرانی‌های امنیتی، بازترسیم کند.