
«هنرمند را وقتی زنده است قدر بدانید.» این جمله را اکبر عبدی در آخرین گفتوگویی که با او داشتم، نه برای خودش، بلکه با حسرت در مورد بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، آتیلا پسیانی، فریما فرجامی، محمد علی کشاورز، بهروز رضوی، منوچهر اسماعیلی، عنایت بخشی گفت و به زندهیاد فردوس کاویانی اشاره کرد؛ هنرمندی که با وجود دکترای پانتومیم و کارگردانی تئاتر از آلمان، سالهای پایانی عمرش را در سکوت و انزوا گذراند. عبدی با ناراحتی میگفت: «ده سال کسی سراغش را نگرفت؛ نه مسئولان و نه خیلی از همکارانش. حالا که از دنیا رفته، همه پیام تسلیت میدهند و تاج گل میفرستند. چرا وقتی زنده بود، کسی به عیادتش نرفت یا کاری به او پیشنهاد نداد؟» امروز که خبر درگذشت اکبر عبدی را مینویسم، آن جمله بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا کرده است؛ انگار او ناخواسته از سرنوشت خودش سخن میگفت.
آخرین گلایههای یک بازیگر
آن روز قرار بود درباره سینما و تئاتر حرف بزنیم، اما گفتوگو خیلی زود از فیلم و نقش فراتر رفت و به درد هنرمند بودن در ایران رسید. وقتی از کمکاریاش پرسیدم، گفت: «نه با کسی قهر کردهام و نه کسی با من قهر است؛ اما نقشهایی که پیشنهاد میشود، در شأن این همه سال کار نیست. ترجیح میدهم در خانه بنشینم تا عقبهای که از خودم به جا گذاشتهام، خراب نشود.»
از وضعیت تئاتر دلگیر بود؛ از هنرمندانی میگفت که فقط به عشق صحنه ماندهاند و برای گذران زندگی راننده اسنپ یا دستفروش شدهاند. میگفت شأن هنرمند نباید به جایی برسد که دغدغه نان، جای دغدغه هنر را بگیرد. اما بیشترین گلایهاش از سینما بود. با همان صراحت همیشگی میگفت: «سینمای امروز چرت و پرت شده است.» معتقد بود فیلمهای ضعیف، هم بازیگر را خراب میکنند و هم ذائقه تماشاگر را پایین میآورند. از روزگاری گفت که فیلمهایی مانند «مادر»، «اجارهنشینها»، «آدمبرفی»، «ای ایران» و «ناصرالدینشاه آکتور سینما» ساخته میشد؛ آثاری که شخصیت خلق میکردند، نه تیپهای تکراری. حتی از بازیگران جوان هم دفاع میکرد و میگفت مشکل آنها نیستند؛ مشکل، سینمایی است که از بازیگر میخواهد همان نقش موفق قبلیاش را دوباره تکرار کند.
تلخترین بخش گفتوگو …













