مرد سالخورده هر صبح پیش از آنکه مغازهاش را باز کند، چند دقیقهای روی نیمکتی در میدان قدیمی شهر مینشست. سالها بود که همین کار را میکرد؛ به رهگذران سلام میداد، صدای گنجشکها را میشنید و از پشت درختان، گنبد و بامهای آشنای شهر را تماشا میکرد. اما یک روز، وقتی سرش را بالا گرفت، دیگر چیزی از آن منظره باقی نمانده بود. دیوار شیشهای برجی تازهساز، همهچیز را بلعیده بود؛ نه از درختان خبری بود، نه از آسمانی که هر صبح آغاز روزش را با آن گره میزد. نیمکت همان بود، میدان همان بود، اما شهر دیگر همان شهر نبود.







