
سال ها پیش، کشاورز سالخورده ای هر روز صبح با دو کوزه سفالی به کنار چشمه می رفت. کوزه ها را از آب پر می کرد و با چوبی که روی شانه اش می گذاشت، آن ها را تا خانه حمل می کرد.
یکی از کوزه ها کاملاً سالم بود و تمام آب را به خانه می رساند؛ اما کوزه دیگر ترک کوچکی داشت و در طول مسیر، نیمی از آبش روی زمین می ریخت.
روزها، ماه ها و حتی سال ها گذشت. کوزه ترک خورده از خودش خجالت می کشید. سرانجام یک روز با ناراحتی به کشاورز گفت:
«من از تو عذر می خواهم. سال هاست که باعث هدر رفتن زحمتت می شوم. اگر کوزه سالمی داشتی، آب بیشتری به خانه می رسید.»
کشاورز لبخندی زد و گفت:
«امروز وقتی برمی گردیم، فقط به سمتی از جاده نگاه کن که تو قرار داری.»
در راه بازگشت، کوزه متوجه شد کنار همان سمت جاده، گل های رنگارنگ و زیبایی روییده اند؛ اما سمت دیگر راه خشک و بی روح است.
…










