
داستان «کیسه زغال پیرمرد» یکی از زیباترین حکایت های پندآموز درباره صبر، یادگیری و تأثیر عادت های خوب بر زندگی است.
کیسه زغال پیرمرد
سال ها پیش، در روستایی آرام و سرسبز، پیرمرد دانایی با نوه اش زندگی می کرد. هر صبح پیش از طلوع خورشید، کنار پنجره می نشست و کتابی ارزشمند می خواند.
نوه اش که همیشه او را با دقت نگاه می کرد، روزی گفت:
«پدربزرگ! من هم هر روز کتاب می خوانم، اما وقتی کتاب را می بندم، بیشتر مطالبش را فراموش می کنم. پس خواندن چه فایده ای دارد؟»
پیرمرد لبخندی زد، اما چیزی نگفت.
او یک کیسه قدیمی زغال را که کاملاً سیاه شده بود، به نوه اش داد و گفت:
«پسرم، این کیسه را کنار رودخانه ببر، داخلش آب بیاور.»
پسر خندید، اما برای احترام به پدربزرگ، کیسه را برداشت و به سمت رودخانه رفت.
کیسه را پر از آب کرد، اما پیش از آنکه به خانه برسد، همه آب از سوراخ های ریز کیسه بیرون ریخت.
او با ناراحتی برگشت و گفت:
«پدربزرگ، این کیسه سوراخ است. آب را نگه نمی دارد.»
پیرمرد گفت:
«دوباره امتحان کن؛ این بار سریع تر بدو.»
پسر دوباره رفت، با تمام توان دوید، اما باز هم وقتی به خانه رسید، کیسه خالی بود.
کمی عصبانی شد و گفت:
«فایده ای ندارد! بهتر است یک سطل بیاوریم.»
پیرمرد …










