
در روستایی کوچک، مردی زحمتکش به نام «یوسف» زندگی می کرد. او ثروتمند نبود، اما همیشه می گفت:
«آدم با چیزی که دارد ارزشمند می شود، نه با چیزی که جمع می کند.»
یک روز صبح زمستانی، یوسف برای رفتن به بازار از خانه بیرون رفت. هوا بسیار سرد بود و زمین از باران شب قبل خیس شده بود.
در راه، جوانی را دید که کنار دیوار نشسته بود. لباس هایش پاره بود و پاهایش از سرما می لرزید.
یوسف نزدیک رفت و پرسید:
«پسرم، چرا اینجا نشسته ای؟»
جوان با ناراحتی گفت:
«برای پیدا کردن کار به این روستا آمده ام، اما پولی ندارم و کفش هایم هم خراب شده اند. نمی توانم بیشتر راه بروم.»
یوسف به کفش های خودش نگاه کرد. تنها یک جفت کفش سالم داشت و می دانست اگر آن را بدهد، خودش باید مسیر طولانی را با پای برهنه برگردد.
چند لحظه فکر کرد، سپس کفش هایش را درآورد و به جوان داد.
جوان با تعجب گفت:
«اما شما خودتان چه می کنید؟»
یوسف لبخند زد و گفت:
«پاهای من چند ساعت سرما را تحمل می کنند، اما شاید این کفش ها امید …










