
من هنوز چهره مادرم را ندیدهام؛ اما در خلوت این تاریکی رازآلود، تمام آرزویم این است که نخستین پرتو نوری که بر مردمک چشمانم میتابد، بازتاب سیمای مهربان او باشد. دلم پر میکشد برای روزی که پلک بگشایم، در زلالی نگاهش غرق شوم، عطر تنش را نفس بکشم و در حریم امن و بیانتهای آغوشش، جهان را فراموش کنم.
دوست دارم با زمزمههای زلال لالاییاش که چون نسیمی بر جان بیقرارم میوزد، آرام به خواب بروم؛ و سحرگاهان، با طنین مخملین صدایش که با مهر سلامم میدهد، چشم به زندگی باز کنم. مادر برای من فرشتهای زمینی است؛ تجلی رحمت حق که پروردگار آسمانها، بهشت جاودانش را به پاس رنج و عطوفت مادری، زیر پای او فرش کرده است.
در رؤیاهای کوچکم میبینم که روزی نخستین گامهای لرزانم را برمیدارم و خندههای شوقانگیز مادرم، خانه را سرشار از نور میکند. دلم پر میزند برای آنکه انگشتان ظریفم را در پناه دستهای استوار و خستهناپذیر پدرم قفل کنم، در سایهسار تکیهگاهش گام بردارم و بالندگیام، مرهمی بر خستگی روزگارش باشد.
اما نمیدانم در آن سوی این دیوارهای بسته چه میگذرد... چه طوفانی در دنیای آدمها برپاست که حضور کوچک من، چنین هراسی افکنده و درهای اشتیاق را به رویم بسته است.
آنان فرسنگها دورتر از ادراک من، در غیاب بیدفاعم به شور مینشینند؛ نقشه میکشند و برای بودن یا نبودنم حکم میرانند. بیآنکه بدانند در اعماق این سکوت، قلبی کوچک از ترس فروپاشی، بیوقفه و شتابان میتپد؛ قلبی که فریاد تمنایش در هیاهوی مصلحتاندیشیهای دنیای بزرگترها گم شده است.
من با جثهای بینهایت کوچک و نحیف، در این دنیای تاریک وکوچک ، تنها، مضطرب و بیسرپناه ماندهام. وحشت تمام جانم را تسخیر کرده است؛ میترسم این پلکهای ناگشوده، پیش از آنکه طلوع خورشید را ببینند، برای ابد به خواب عدم فرو روند. از دستهای سرد و بیرحمی میترسم که شاید به جای گهواره، گورستان آرزوهایم را رقم بزنند.
کاش اگر تصمیمی در سر داشتید، پیش از بستن امید من میگرفتید! اکنون دیر است... جان در من دمیده شده، تپشهای قلبم آغاز گشته و حیاتم در خاک وجود مادر ریشه دوانده است.
خداوند مرا هدیهای ناب از خزانه غیبش قرار داد و جان من، امانتی الهی و مقدس در دستان شماست. مبادا این امانت کبریایی را به …












