
خبرگزاری مهر_گروه استانها، محدثه جواندلویی؛ مدرسهها که باز شود، بچهها از همان مهر تدارک تابستان بعدشان را میبینند و به عید نرسیده، لیست کارها و کلاسهایشان را ردیف میچینند. تابستان برای بچهها سخت، شیرین، تماشایی و دلچسب است؛ آنقدر که نمیخواهند ثانیهای بر ثانیهای دیگر سبقت بگیرد. دلشان میخواهد همیشه خدا تابستان باشد و بازیها و هیاهوی کودکانه و نوجوانانه!
اما این تابستان غم دارد. برای همه ما که اینجا در شمال شرقی کشور هستیم. ما تمام مادران و پدران سرزمینم، انگار پارهای از قلبمان را در «میناب» جا گذاشتهایم. آه از این تابستان و آرزوهای برجایماندهاش!
«میناب» همینجاست؛ در همین میدان اصلی شهر! زنگ جنگ را نواختند، به یکباره پیر شدیم و فرو ریختیم. اصلاً فرقی ندارد پدر باشی یا مادر، اولاد داشته باشی یا نه! حتی پدربزرگ و مادربزرگهایمان هم وقتی اسم «میناب» را میشنوند، اشک در چشمانشان حلقه میزند.
یک معلم، معلمزاده، بازیگر، نویسنده، نقال و ورزشکار، یکه و تنها شد مرثیهسرای مدرسه شجره طیبه میناب در وسط میدان شهر!
۱۶۸ روز قبل
سخن از «حمیده حقانی» است؛ همان که با شاهنامه قد کشید و معلمی با جانش آمیخته. مگر میشود دختر مرحوم «حقانی» بزرگ، نیکاندیش و مدرسهساز اسفراین، دلش برای فرزندانش در میناب تکهتکه نشود؟
و چقدر ذهنش روی ۱۶۸ روز قبل مانده که چطور معلمان مانند یک کوه دانشآموزان را به آغوش کشیدند تا شاید از موشک نامرد تا ماهک در امان بمانند! اما قصه طور دیگری رقم خورد و همهمان به یکباره داغدار شدیم....
«حمیده حقانی» دست به کار شد؛ هر آنچه برای تعزیهخوانیاش میدانست، مهیا کرد و در صندوق عقب ماشین گذاشت و سراغ دانشآموزانش شتافت! قصه را برایشان روایت کردند. گفتند و گریستند....
به کدامین گناه
محدثه رحیمی، فاطمه اکرمی، ریحانه نقیزاده، نورا نامور، فاطمه سادات رحیمی و محدثه جاویدی، دانشآموزان مدرسه صدرا در بجنورد، برای ساعاتی شدند دخترکان میناب!
«حمیده حقانی» هرچه در چنته ۲۱ سال فعالیت هنری، فرهنگی و پرورشی را داشت، با قلبش به میدان آورد و قصه «به کدامین گناه» را از روز نهم اسفندماه تلخ میناب روایت کرد.
اما این نمایش خیابانی از کجا کلید خورد؟
حوزه هنری انقلاب اسلامی …












