قیمت طلا امروز




 سایت خبرآنلاین / ۳ روز قبل / ۱۴۰۵/۰۵/۲۶

«به‌زودی بالا می‌آورم یا به خانه برمی‌گردم» / روایت بکت از آلمان نازی بعد از ۹۰ سال منتشر می‌شود

دفترچه‌های سفر ساموئل بکت به آلمان در سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم، پس از نزدیک به ۹۰ سال برای نخستین‌بار منتشر می‌شوند؛ یادداشت‌هایی که نشان می‌دهند خالق «در انتظار گودو» برخلاف تصور رایج، با دقت ظهور نازیسم و تغییرات جامعه آلمان را زیر نظر داشت و از آنچه می‌دید عمیقاً احساس انزجار و اضطراب می‌کرد.
 «به‌زودی بالا می‌آورم یا به خانه برمی‌گردم» / روایت بکت از آلمان نازی بعد از ۹۰ سال منتشر می‌شود

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از گاردین، ساموئل بکت، نویسنده ایرلندی، در یادداشت‌های سفرش به آلمان پیش از جنگ جهانی دوم، تصویری دقیق و گاه تکان‌دهنده از مواجهه خود با ظهور نازیسم ارائه کرده است؛ یادداشت‌هایی که برای نخستین‌بار این ماه منتشر می‌شوند و نگاه تازه‌ای به رابطه بکت با سیاست و تجربه زیسته او از توتالیتاریسم دارند.

وقتی ساموئل بکت در اکتبر ۱۹۳۶ از هامبورگ دیدن کرد، هنوز جنگ در افق نزدیک دیده نمی‌شد؛ اما تماشای واکنش‌های جنون‌آمیز و خشم‌آلودی که سخنرانی‌های آدولف هیتلر در میان مردم عادی آلمان ایجاد می‌کرد، این نمایشنامه‌نویس ایرلندی را متقاعد کرده بود که صلح نمی‌تواند دوام بیاورد. او در یادداشت روزانه‌اش در ۶ اکتبر نوشت: «آنها به‌زودی مجبورند بجنگند (یا منفجر شوند).»

شش دفترچه‌ای که بکت در جریان سفر شش‌ماهه خود در آلمان، از اواخر سپتامبر ۱۹۳۶ تا آوریل ۱۹۳۷، نوشته بود، روز ۲۰ اوت امسال برای نخستین‌بار توسط انتشارات آلمانی زوهرکامپ (Suhrkamp) منتشر می‌شود. این مجموعه، تصور رایجی را که بکت را شاعری صرفاً بدبین و گرفتار ناامیدی و سکون می‌دانست، به چالش می‌کشد؛ نویسنده‌ای که ظاهراً نسبت به سیاست واقعی و تحولات سیاسی زمانه بی‌اعتنا بود.

منتقدان گذشته، بر اساس نامه‌ها و بخش‌هایی از خاطرات او، به این نتیجه رسیده بودند که برنده نوبل ادبیات ۱۹۶۹ در جریان سفرش به آلمان بیشتر درگیر دنیای شخصی خود بوده و توجه چندانی به ظهور حکومت تمامیت‌خواه نداشته است. اما انتشار کامل این دفترچه‌ها نشان می‌دهد که بکت با دقت، نارضایتی و خشم ملی‌گرایانه‌ای را که پایه ایدئولوژی ناسیونال‌سوسیالیسم بود، زیر نظر داشته است.

او حتی تغییرات مد و پوشش مردم را ثبت کرده بود؛ از جمله رواج آنچه «کت هیتلری» می‌نامید. بکت همچنین مجموعه‌ای از «عبارت‌های مقدس» جنبش نازی را یادداشت کرده بود: Führer (رهبر)، Bewegung (جنبش)، Blut und Boden (خون و خاک) و Freiheit und Ehre (آزادی و افتخار). عباراتی که با وجود ثبت دقیقشان، او را منزجر می‌کردند. او در اول نوامبر ۱۹۳۶ به آلمانی نوشته بود: «گفت‌وگوی او درباره "قدرت از طریق شادی" مرا می‌کشد.»

بکت که بعدها در سال ۱۹۴۰ به مقاومت فرانسه پیوست، در آن زمان بیشتر انزجار خود را پنهان می‌کرد و تنها گاهی با رفتارهای ظریف، هنجارهای حکومت تمامیت‌خواه را به سخره می‌گرفت؛ برای مثال وقتی از او می‌خواستند سلام نازی بدهد، «دست اشتباه را بالا می‌برد».

مارک نیکسون، استاد ادبیات مدرن و مطالعات بکت در دانشگاه ریدینگ و یکی از ویراستاران این دفترچه‌ها، می‌گوید: «او می‌دانست که ممکن است دفترهای خاطراتش ضبط شوند. بنابراین باید مراقب می‌بود تا بتواند آنها را از آلمان خارج کند. شاید اگر این خطر بالای سرش نبود، صریح‌تر می‌نوشت. اما این دفترها آشکارا نوعی شورش علیه گفتمان عقلانی‌سازی نازی‌ها هستند.»

بکت در جریان این سفر از حدود ۳۰ شهر و منطقه آلمان، از جمله هامبورگ، برلین، درسدن و مونیخ دیدن کرد. هدف اصلی او دیدن آثار هنری و تقویت مهارت‌های زبانی‌اش بود. علاقه او به زبان آلمانی، که سومین زبانش پس از انگلیسی و فرانسوی بود، احتمالاً تحت تأثیر دیدارهای طولانی‌مدتش در فاصله سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۲ از دخترخاله و معشوقه‌اش پگی سینکلر و خانواده او در کاسل شکل گرفته بود.

کنجکاوی بکت درباره زبان و فرهنگ آلمان یادآور تجربه نویسنده آمریکایی ـ انگلیسی کریستوفر ایشروود است؛ کسی که در پاسخ به این پرسش که چگونه آلمان را در فاصله سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ ثبت کرده است، گفته بود: «من یک دوربینم؛ با شاتر باز، کاملاً منفعل، ثبت می‌کنم و فکر نمی‌کنم.»

اما بکت در شرایط روحی دشواری شاهد سقوط آلمان به سوی تمامیت‌خواهی بود. پگی در ماه مه ۱۹۳۳ بر اثر سل در آلمان درگذشته بود و پدر بکت نیز یک ماه بعد بر اثر حمله قلبی فوت کرده بود. اعضای باقی‌مانده خانواده سینکلر که تبار یهودی داشتند، در سال ۱۹۳۶ مجبور به ترک آلمان شدند.

تا زمانی که بکت سفر خود را به سمت کوکسهافن آغاز کرد، دو سال تحت روان‌کاوی قرار گرفته بود و دفترهایش سرشار از اضطراب عمیق، شکایت‌های روان‌تنی، بیماری‌های جسمی، نگرانی درباره عملکردهای بدن، مشکلات مالی و اضطراب ناشی از ناتوانی در نوشتن بود. گاهی تشخیص اینکه کدام بخش از اضطراب او شخصی و کدام بخش ناشی از فضای سیاسی تاریک اطرافش است، دشوار می‌شود.

او در ۱۵ ژانویه ۱۹۳۷ نوشت: «به‌زودی واقعاً بالا می‌آورم. یا به خانه برمی‌گردم.»

نیکسون می‌گوید: «بکت همان چیزی را که می‌بیند می‌نویسد و ارزش کارش همین است. در عین حال، این دفترها بخش مهمی از مسیر تبدیل شدن بکت به همان بکتی هستند که می‌شناسیم. او در دفترهایش مرتب به خودش می‌گوید باید مینیمال‌تر بنویسد؛ همان بکتی که بعداً می‌شناسیم، نویسنده‌ای که هر چیزی را که ضروری نیست کنار می‌گذارد.»

از نگاه نیکسون، مهاجرت بعدی بکت به فرانسه و مشارکت او در مقاومت فرانسه را می‌توان واکنشی به تجربه‌ای دانست که در آلمان نازی پشت سر گذاشت.

او می‌گوید: «بکت شاهد عینی تمامیت‌خواهی بود. ادبیات او به‌وضوح بر این تجربه استوار است.»

این دفترهای آلمانی که ۵۴۵ صفحه دارند و با دست‌خط بسیار ریز و دشوارخوان بکت نوشته شده‌اند، پس از مرگ او در سال ۱۹۸۹ در زیرزمین آپارتمانش در پاریس پیدا شدند. ادوارد بکت، برادرزاده او، این دفترها را کشف کرد و سپس همراه نیکسون و اولیور لوبریش، دیگر ویراستار مجموعه، برای انتشار حدود ۱۲۰ هزار کلمه از این نوشته‌ها همکاری کرد.

نیکسون این دفترها را نوعی شهادت شخصی بکت می‌داند؛ نوشته‌هایی که اساساً برای انتشار عمومی نوشته نشده بودند. برخی از مدخل‌ها حتی جنبه‌هایی ناخوشایند از شخصیت این استاد بزرگ ادبیات مدرن را آشکار می‌کنند؛ از جمله اظهارنظرهای زن‌ستیزانه و شرح دیدارهای او از روسپی‌خانه‌ها.

با این حال، نیکسون معتقد است ارزش این دفترها به عنوان سندی تاریخی تا حد زیادی از این واقعیت ناشی می‌شود که بکت هرگز آنها را ویرایش نکرد. به گفته او، «دلیل اخلاقی موجه بودن انتشارشان این است که بکت آنها را از بین نبرد؛ همان‌طور که برخی نوشته‌های دیگرش را نابود کرد.»

نسخه دوزبانه آلمانی ـ انگلیسی این مجموعه که توسط گابی هارتل ترجمه شده، در درجه نخست با هدف پاسخ به علاقه‌مندان تاریخ سیاسی منتشر می‌شود. نسخه انگلیسی‌زبان این کتاب که انتظار می‌رود آوریل آینده منتشر شود، بیشتر بر جایگاه این دفترها در تحول ادبی بکت تمرکز خواهد داشت. حق انتشار کتاب در کشورهای دیگری از جمله چین، فرانسه و ایتالیا نیز خریداری شده است.

«ساموئل بکت: دفترهای آلمانی» روز ۲۰ اوت توسط انتشارات زوهرکامپ منتشر می‌شود.

۵۹۵۹ کد مطلب 2261418



داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


بررسی «تاثیر هوش مصنوعی بر ترجمه» در دهمین رویداد «جمعه‌های تئاترشهر»

به گزارش گروه فرهنگ و هنر برنا به نقل از روابط عمومی مجموعه تئاتر شهر؛ دهمین رویداد «جمعه‌های تئاتر شهر» روز جمعه ۳۰ مرداد ماه به برگزاری یک نشست تخصصی با موضوع «تاثیر هوش مصنوعی برترجمه» توسط کانون نمایشنامه نویسان ومترجمان خانه تئاتر اختصاص پیدا کرده است.

آبتین گلکار مترجم، پژوهشگر و مدرس دانشگاه، نرگس یزدی مترجم، پژوهشگر و مدرس دانشگاه، حمید دشتی مترجم و مدرس ترجمه، محمدرضا ترک تتاری مترجم، نویسنده و مدرس ترجمه از جمله کارشناسانی هستند که دردهمین رویداد «جمعه‌های تئاترشهر» با موضوع «تاثیرهوش مصنوعی برتر جمعه» به ارائه نقطه نظرات خود می‌پردازند.

دهمین ویژه برنامه «جمعه‌های تئاترشهر» توسط کانون نمایشنامه نویسان و مترجمان خانه تئاتر ساعت ۱۹:۳۰ روز جمعه ۳۰ مرداد ماه ۱۴۰۵ در تالار مشاهیر مجموعه تئاتر شهر برگزار و ورود برای علاقه‌مندان و مخاطبان آزاد است.

اکران مستند «چریکه بهرام» با یادی از زنده یاد بهرام بیضایی به کارگردانی فرشید قلی پور، ویژه برنامه «حالا نوبت شماست (بخش اول) با محوریت نقد وبررسی عملکرد تماشاخانه‌های دولتی و خصوصی عرصه نمایش در مواجهه با مخاطبان»، برگزاری مراسم یادبود زنده یاد بهناز نازی و زنده یعقوب صباحی از بازیگران فقید تئاتر با نمایش فیلم تئاتر «درخشش در ساعت مقرر» به کارگردانی حمیدرضا نعیمی، پخش فیلم تئاتر «رمولوس کبیر» به کارگردانی نادربرهانی مرند، پخش فیلم مستند «تمرین آخر» به کارگردانی زنده یاد ناصر تقوایی و سخنرانی محمدحسین ناصربخت، رونمایی از نمایشنامه و کتاب «دشمن زن» به نویسندگی توفیق الحکیم و کارگردانی رحمت امینی، «نشست تخصصی آسیب شناسی نقد تئاتر ایران» با حضور سعید اسدی، رضا آشفته و رامتین شهبازی و پخش فیلم تئاتر «مکبت» به کارگردانی فرهاد مهندس پور، رونمایی از آلبوم «موسیقی تئاتر» سعید ذهنی از جمله رویداد‌هایی بوده که طی هفته‌های گذشته در قالب پروژه «جمعه‌های تئاترشهر»  برگزار شد.

ویژه برنامه «جمعه‌های تئاترشهر» از جمله رویداد‌های جنبی مجموعه تئاترشهر است  که طی آن برنامه هایی، چون «اکران فیلم تئاتر‌های موفق به صحنه رفته در تئاترشهر»، «اکران آثار سینمایی مستند مرتبط با حوزه تئاتر»، «رونمایی از کتاب‌های تخصصی حوزه تئاتر»، «نشست‌های پژوهشی و تخصصی حوزه هنر‌های نمایشی»، «مراسم نکوداشت چهره‌های شاخص عرصه تئاتر در ادوار مختلف»، «کارگاه‌های آموزشی»، «جلسات نمایشنامه خوانی» و برنامه‌های متنوع دیگر پیش روی مخاطبان قرار خواهد گرفت.

انتهای پیام/


چنگیز شیخلی درگذشت

چنگیز شیخلی که مدتی در بستر بیماری بود، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۵ درگذشت. به او، «پدر غارنوردی و غارشناسی ایران» لقب داده بودند.

چنگیز شیخلی متولد ۱۳۰۶ در شهر مشهد بود، در سال ۱۳۳۱ دیپلم ادبی خود را دریافت کرد و در انجمن فرهنگی ایران و انگلیس به صورت مکاتبه‌ای رشته باستان‌شناسی کمبریج را طی سه سال تحصیل کرد. او از ۱۲ سالگی کوهنوردی را از کوه سنگی مشهد شروع کرد و در مرداد ۱۳۲۴ به قله کلکچال و در خرداد ۱۳۲۶ به قله توچال و سپس به قله دماوند صعود کرد. در مرداد ۱۳۲۶ به عضویت باشگاه «نیرو و راستی»، که یکی از نخستین کلوپ‌های کوهنوردی ایران بود، درآمد.

نخستین حضور چنگیز شیخلی در غار به سال ۱۳۲۲ خورشیدی در منطقه حصار برمی‌گردد که از آن به بعد، به دنیای عجیب زیرِ زمین علاقمند شد. او در سال ۱۳۲۵ هیأت غارنوردی ایران را تأسیس کرد. دیگر اعضای این هیأت سیروس مستوفی و اکبر شفیع‌زاده بودند، در همان سال‌ها از سوی سازمان جغرافیایی کشور و فدراسیون کوهنوردی ایران چند برنامه هم به هیأت غارنوردی واگذار شد و به اتفاق عبدالواحد خنجی برای نقشه‌برداری غارهای منطقه چهارمحال و بختیاری اعزام شدند که نقشه‌هایش چاپ و هم‌اکنون نیز  در سازمان جغرافیایی ارتش موجود است.

‌شیخلی بیش از ۷۰ سال غارنوردی کرد و از پیشکسوتان این عرصه و همچنین از جمله کاشفان غارهای ایران به‌شمار می‌آید. او در این دوران بیش از ۵۰۰ غار را کشف کرد و ۱۶ جلد کتاب دستی در این زمینه نوشت، اما همچنان گمنام بود.

به گفته جواد نظامدوست، غارنورد و غارشناس، «چنگیز شیخلی» که یکی از قدیمی‌های کوهنوردی بود در دهه ۳۰ خورشیدی اختصاصا به غارنوردی پرداخت و نخستین انجمن غارشناسی ایران را تاسیس کرد، بیشتر روی غارهای افقی متمرکز بود و در دهه ۴۰ بسیاری از غارهای ایران را پیمایش کرده بود.


علی افشار: کج‌سلیقگی مدیران، سینما و تئاتر را به حاشیه کشانده است/ برخی سلبریتی‌ها در بزنگاه‌های ملی سکوت می‌کنند + فیلم کامل گفت و گو

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، 

برنامه «فولوفوکوس»خبرگزاری دانشجو (SNN TV)، میزبان علی افشار، نویسنده و کارگردان تئاتر و برنامه‌ریز سینما بود. او در این گفت‌وگوی صریح و انتقادی، از آسیب‌های ساختاری سینما و تئاتر، نقش مدیران در افول کیفی آثار، سکوت برخی سلبریتی‌ها در قبال آرمان‌های ملی، و تهدید «سینمای زیرزمینی» سخن گفت.

علی افشار، کارگردان و نویسنده تئاتر، با حضور در برنامه «فولوفوکوس»، ریشه بسیاری از معضلات کنونی سینما و تئاتر را «کج‌فهمی و کج‌سلیقگی مدیران فرهنگی» دانست و نسبت به «بیماری ذائقه» مخاطبان در اثر مدیریت‌های نادرست هشدار داد. او با انتقاد از سکوت برخی سلبریتی‌ها در قبال مسائل ملی و انسانی، تأکید کرد که حمایت از فلسطین و غزه، فراتر از یک برچسب سیاسی، مسئله‌ای انسانی و شرافتمندانه است. افشار همچنین از شکل‌گیری «سینمای زیرزمینی» و نقش جوایز جعلی خارجی در تشویق هنرمندان به سیاه‌نمایی انتقاد کرد.

کج‌سلیقگی مدیران؛ ریشه اصلی افول سینما و تئاتر

علی افشار در ابتدای سخنان خود، با اشاره به رفتار مدیران فرهنگی، گفت که «کج‌فهمی و کج‌سلیقگی» برخی از آن‌ها، بزرگ‌ترین آفت سینما و تئاتر امروز است. او با بیان اینکه مدیران میانی و پایین‌دست معمولاً رفتارهای عجیب‌تری از خود نشان می‌دهند، به یک خاطره از یکی از معاونان وزیر ارشاد اشاره کرد که در جشنواره فجر، بدون هماهنگی روی صندلی ردیف اول نشسته بود و افزود: «برخی مدیران با سخت‌گیری‌های ابلهانه، زمینه را برای شکل‌گیری جریان‌های زیرزمینی فراهم می‌کنند.» افشار با تأکید بر اینکه این مدیران «بازخورد مناسبی» از عملکرد خود ندارند، ابراز امیدواری کرد که انتصابات جدید در وزارت ارشاد، تحولی مثبت ایجاد کند، اما هشدار داد که اگر کج‌سلیقگی ادامه یابد، سینما و تئاتر نابود خواهند شد.

تئاتر در باتلاق بلاگرها و بیماری ذائقه مخاطب

افشار با انتقاد تند از وضعیت تئاتر کشور، گفت که امروز بلاگرهای فضای مجازی روی صحنه تئاتر می‌روند و بازیگران واقعی و پیشکسوتانی چون اکبر عبدی و رضا رویگری به حاشیه رانده شده‌اند. او این وضعیت را حاصل «مدیریت غلط» دانست و افزود: «مدیران با کج‌سلیقگی، ذائقه مردم را بیمار کرده‌اند. طرف نگاه می‌کند می‌گوید این کار هنری درجه‌یک است اما نمی‌فروشد، پس سالن را می‌دهم به کسی که با دو بلاگر هر کاری بکند، حتی لخت شود یا متلک سیاسی بندازد، تا دیده شود.» او تأکید کرد که تئاترهای کمدی امروز صرفاً تکرار ترندهای اینستاگرامی هستند و مخاطبان نیز همانند فضای مجازی به آن‌ها می‌خندند، در حالی که این «بیماری ذائقه» خطرناک است. افشار همچنین از رها شدن پیشکسوتان گلایه کرد و گفت: «وقتی هستند، کسی به آن‌ها بها نمی‌دهد؛ وقتی اتفاقی بیفتد، همه به یادشان می‌افتند.»

سینمای زیرزمینی و دام جوایز جعلی خارجی

یکی از بخش‌های مهم صحبت‌های افشار، هشدار درباره شکل‌گیری «سینمای زیرزمینی» بود. او با اشاره به فیلم‌هایی که بدون مجوز ساخته شده و در یوتیوب اکران می‌شوند، گفت که پشت این جریان، دست‌هایی هستند که با جوایز ساختگی و جشنواره‌های نامعتبر، هنرمندان را به سیاه‌نمایی از کشور تشویق می‌کنند. افشار توضیح داد: «یوتیوب شوخی‌ترین قسمت ماجراست. آن‌ها برایت دست می‌زنند، جایزه می‌گذارند و اسم و رسمت را درمی‌آورند، به شرطی که خط قرمزها را رد کنی، حجاب را کنار بگذاری و خواننده زن وارد فیلمت کنی.» او افزود که برخی جشنواره‌ها با دبیرخانه‌هایی در «پارکینگ خانه‌ها»، به هنرمندان خط‌شکن جایزه می‌دهند و متأسفانه خبرگزاری‌های داخلی نیز بدون تحقیق، این اخبار را پوشش می‌دهند. افشار این جریان را «تهدیدی جدی» برای اصالت سینمای ایران دانست.

سکوت سلبریتی‌ها؛ ترس از قضاوت یا لجاجت برای دیده شدن؟

افشار با انتقاد از فاصله‌گذاری برخی هنرمندان از آرمان‌های ملی، گفت که در شرایط جنگ و بحران، برخی سلبریتی‌ها از ابراز موضع درباره مسائل کشور خودداری می‌کنند. او این رفتار را ناشی از «ترس از قضاوت شدن» یا «لجاجت برای دیده شدن از طریق مخالفت با نظام» دانست و تأکید کرد: «تصور کن وسط جنگی هستی که داغ فرزند و پدر دیده‌ای. رهبر انقلاب و شهید خامنه‌ای به فکر هنرمندان هستند، اما برخی هنرمندان توجهی نمی‌کنند.» او با اشاره به اینکه این رفتار، «لطمه بزرگی به سینما و تئاتر» زده است، افزود: «نسل جدید هنرمندان در این شرایط پرورش یافته‌اند و خروجی آن‌ها مشخص نیست.»

  غزه، میناب و انسانیت؛ فراتر از برچسب‌های سیاسی

 

علی افشار در پاسخ به سؤالی درباره حمایت از غزه و فلسطین، این موضوع را فراتر از یک برچسب سیاسی یا حکومتی دانست و آن را «مسئله‌ای انسانی و شرافتمندانه» توصیف کرد. او گفت: «حمایت از فلسطین مال امروز نیست؛ حمایت از مظلوم است. حتی یک یهودی در کشور خودمان از حادثه میناب ناراحت شد، چون مسئله انسانیت است.» افشار با اشاره به فحش‌های فضای مجازی به افرادی مانند نوید محمدزاده پس از اظهاراتش درباره غزه، گفت که برخی گروه‌ها با برچسب‌زنی، فضای گفت‌وگو را مسموم می‌کنند. او در پایان، با نقل خاطره‌ای از سردار شهید قاسم سلیمانی که به او گفته بود «بمونید بنویسید، خوب و بدمان را با هم بنویسیم»، و همچنین جمله‌ای از ابراهیم حاتمی‌کیا درباره «تکبیر دومیه»، ابراز امیدواری کرد که روزگاری کشور «آنچه را که شایسته آن است، ببیند» و تأکید کرد که اگر حاج‌قاسم زنده بود، کسی جرئت تکرار برخی وقایع را نداشت.


استفاده از هوش مصنوعی و اسناد شهودی برای تاریخ‌نگاری

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو ، نشست «طلیعه مهر؛ تاریخ‌نگاری نو با پیوند شهود و تکنولوژی» همراه با رونمایی و بررسی کتاب «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر؛ چهل سال تلاش فرهنگی، اجتماعی و آموزشی (مهر ۱۳۶۴ تا مهر ۱۴۰۴)» نوشته محمود دامغانی از انتشارات نیکتاب، صبح چهارشنبه (۲۸ مرداد ۱۴۰۵) در سرای اهل قلم برگزار شد. در این نشست کریم نجفی‌برزگر؛ مدرس دانشگاه تهران و دبیرکل شبکه دانشگاه‌های مجازی جهان اسلام، سیدحمیدرضا قریشی؛ پژوهشگر و مدرس دانشگاه و محمود دامغانی نویسنده و پژوهشگر سخن گفتند. 

کریم نجفی‌برزگر در این نشست با اشاره به اهمیت ثبت خاطرات دهه شصت گفت: در تاریخ‌نگاری هند باستان بخش مهمی از میراث فرهنگی را «ملفوظات» یا ثبت سخنان بزرگان توسط شاگردان تشکیل می‌دهد. شاگردان خواجه نظام‌الدین اولیا دهلوی و امیرحسن سجزی سخنان استاد را می‌نوشتند و به این ترتیب منبع تاریخی ماندگار می‌شد. کاری که آقای دامغانی برای ثبت خاطرات مدرسه حقانی و دهه شصت انجام داده، از همین جنس است.

او با اشاره به برنامه آموزشی مدرسه حقانی و شهیدین بیان کرد: شهید بهشتی و شهید قدوسی برنامه‌ای ۹ و ۱۰ ساله برای طلاب طراحی کردند که در آن زمان مرسوم نبود. طلبه باید با شعر حافظ و سعدی آشنا می‌شد، ادبیات فارسی می‌خواند، زبان انگلیسی می‌آموخت، قرآن حفظ می‌کرد و حتی خط خوش تمرین می‌کرد. کلیله و دمنه از درس‌های اصلی بود. کتاب‌های حوزوی مانند جامع المقدمات نیز به‌صورت ساده‌شده و منسجم در اختیار طلاب قرار می‌گرفت.

نجفی‌برزگر با اشاره به تجربه خود در هند ادامه داد: در دانشگاه دهلی نشستی درباره روابط فرهنگی ایران و هند برگزار کردیم و محور آن کلیله و دمنه بود. این کتاب در دوره ساسانی از هند به ایران آمد و بعدها به چهل زبان ترجمه شد. هندی‌ها معتقدند ایرانی‌ها فرهنگ هندی را به جهان معرفی کردند. در آن نشست، اشعار کلیله و دمنه را از حفظ خواندم و رئیس دانشگاه تعجب کرد. این نشان می‌دهد که میراث ادبی ما چقدر ظرفیت دارد.

سیدحمیدرضا قریشی نیز در ابتدای سخنان خود با اشاره به سالروز کودتای ۲۸ مرداد گفت: این عملیات از سال ۱۳۲۵ و با اعتراض‌های کارگری و کشاورزی و بعد جریان ملی‌شدن صنعت نفت شکل گرفت. در سال ۱۳۲۷ انگلیسی‌ها با گلشائیان، وزیر دارایی وقت، وارد مذاکره شدند تا امتیازهایی بگیرند و ملی‌شدن صنعت نفت را به تعویق بیندازند. این روند تا ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ که صنعت نفت ملی شد، ادامه پیدا کرد. کودتای ۲۸ مرداد نیز با سرنگونی دولت مصدق و بازگشت شاه از ایتالیا به نتیجه رسید و دولت نظامی فضل‌الله زاهدی آغاز شد. این نزدیکی محمدرضا به بریتانیا و آمریکا تا سال ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت و انقلاب بود که این کودتا را به محاق برد.

قریشی با اشاره به اسناد منتشرشده، افزود: سیا اعلام کرده است که برای این کودتا یک میلیون دلار هزینه کرده است. شنبه ۲۴ مرداد به مصدق خبر دادند که امشب کودتا انجام می‌شود و باید افراد را بازداشت کنی. مصدق تنها توانست چهار روز کودتا را عقب بیندازد. در ۲۶ مرداد هندرسون از آمریکا آمد و گفت برای تعامل باید وضعیت کشور امن باشد. مصدق نیز دستور داد مردم خیابان‌ها را ترک کنند. همین اشتباه استراتژیک باعث شد کودتا پیروز شود. در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ مردم در خیابان ماندند و انقلاب پیروز شد. ما امروز نباید این اشتباه را تکرار کنیم.

او تاکید کرد: اعتماد به وعده‌های آمریکا اشتباه است. هانتینگتون سال‌ها پیش اعلام کرد با چهار هزار دلار و دو گردان توانسته‌اند ۲۸ مرداد را سامان دهند؛ اما امروز برای چنین کاری در ایران سیصد میلیارد دلار و سیصد هزار نیروی نظامی لازم است. ترامپ هم گفته است ما ۵۱ سال است با ایران مشکل داریم. این نشان می‌دهد سیاست آمریکا مقابله با ایران است، نه فقط جمهوری اسلامی ایران. در زمان شاه نیز همین مشکل وجود داشت.

محمود دامغانی نیز در این نشست، با اشاره به انگیزه خود از نگارش کتاب گفت: بسیاری از رویدادهای دهه شصت در سینه امثال من مانده و بروز پیدا نکرده است. اگر ما این رویدادها را بیان نکنیم، دیگران از نبود روایت ما سوءاستفاده می‌کنند. به همین دلیل تصمیم گرفتم این مقطع را به یک فرایند تاریخ‌نگاری تبدیل کنم.

وی افزود: برای نخستین‌بار در دنیا تاریخ‌نگاری را با پیوند هوش مصنوعی و اسناد شهودی انجام دادیم. هوش مصنوعی به‌عنوان یک قدرت دیجیتال در کنار مدارک شهودی و توضیحاتی که من ارائه می‌کردم، تاریخ جدیدی را ثبت کرد. تاریخ‌نگاری با هوش مصنوعی پیش از این به‌صورت ویراستاری یا تحلیل انجام شده، اما نگاهی که هوش مصنوعی همراه با احساس و تحلیل من به این موضوع داشت، برای نخستین‌بار است که در یک کتاب ثبت می‌شود.

دامغانی با اشاره به نام کتاب بیان کرد: من سال ۵۹ وارد حوزه علمیه قم شدم و به مدرسه حقانی رفتم. بعد از درگذشت واقف مدرسه، ورثه ادعای موقوفه کردند و محتوای مدرسه حقانی به مدرسه‌ای به نام «شهیدین» منتقل شد. نام شهیدین برگرفته از نام دو شهید بزرگوار، شهید قدوسی و شهید بهشتی است. به همین دلیل کتاب را «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر» نام گذاشتم.

وی افزود: از اوایل سال ۶۴ برای مدیریت و سرپرستی مدارس علمیه به هرمزگان رفتم. در بندرعباس مدرسه‌ای به نام مدرسه نبوی طراحی کردیم که در بازار بندرعباس و محل گمرک قدیم قرار داشت. دورتادور این مدرسه را با مغازه‌هایی برای تامین درآمد پایدار طراحی کردیم تا مدرسه وابسته به کمک‌های دولتی نباشد. این مدرسه امروز یکی از قدیمی‌ترین حوزه‌های علمیه کشور است. سال ۶۶ نیز درباره علت تاسیس این مدرسه با روزنامه کیهان مصاحبه کردم و توضیح دادم که هدف اصلی، تقویت وحدت میان شیعه و سنی بوده است.

دامغانی با اشاره به مسئولیت فرهنگی زندان‌های هرمزگان ادامه داد: سازمان زندان‌ها اوایل سال ۶۴ شکل گرفت و در هر استان اداره کل ایجاد شد. مدیرکل وقت زندان‌های استان نزد ما آمد و گفت به بخش فرهنگی نیاز دارند. من در آن زمان مسئول حوزه بودم و هم‌زمان در نیروی دریایی منطقه یکم تدریس می‌کردم. با این حال آیت‌الله احمدی فقیه امام‌جمعه تکلیف کرد که مسئولیت فرهنگی زندان‌ها را بپذیرم.

این پژوهشگر ادامه داد: در آن مجموعه حدود سه هزار زندانی داشتیم و بیش از سیصد نفر از آنان به گروهک‌های مختلف وابسته بودند؛ از مجاهدین خلق گرفته تا فدائیان و توده‌ای‌ها و اقلیت‌ها. اما تا پایان مأموریت ما در سال ۶۷، هیچ‌کدام از آنان در مسیر خشونت باقی نماندند و با ما همکاری داشتند. خود زندانی‌ها جزوه می‌نوشتند، تکثیر می‌کردند و در کلاس‌ها استفاده می‌کردند. حتی دعوت از امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس برای تدریس به زندانیان اهل سنت انجام شد که آن زمان بی‌سابقه بود. مجری یکی از برنامه‌ها نیز از میان خود زندانیان انتخاب شد.

دامغانی با اشاره به دعوت از امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس گفت: دو سوم زندانیان ما اهل سنت بودند. نزد آقای خطیب، امام‌جمعه اهل سنت، رفتم و گفتم چه کسی باید به این‌ها مسائل دینی درس بدهد؟ شما باید این کار را بکنید. هفته‌ای یک بار ماشین می‌فرستادند دنبال ایشان. ایشان می‌آمدند و برای زندانیان اهل سنت فقه و احکام خودشان را درس می‌دادند. این‌طور نبود که چون زندان دست من شیعه است، فقط فقه شیعه تدریس شود. ما این فضا را از بین برده بودیم و همه برابر بودند.

او همچنین به واقعه هواپیمای ایرباس ایرانی اشاره کرد و ادامه داد: وقتی آمریکا هواپیمای ایرباس شماره ۶۵۵ را زد، سه تن از نوه‌های همان امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس به نام‌های مسعود، آلا و سودا شهید شدند. اما تا امروز هیچ تجلیلی از این عالم سنی که این خدمت‌ها را در جهت وحدت انجام داده بود، انجام نشده است. این درد را بارها مطرح کرده‌ام و باز هم پیگیری می‌کنم.

دامغانی سپس به خاطره‌ای از زمستان سال ۶۳ اشاره کرد و گفت: در آن سال به واسطه آیت‌الله مصلحی به دیدار آیت‌الله اراکی رفتیم. جمعی از دوستان از جمله آقای نجفی و آقای شهریاری هم حضور داشتند. ایشان بیش از یک ساعت و ربع درباره مکاشفات عرفانی سخن گفتند. در همان جلسه از ایشان پرسیدیم نظرشان درباره حضرت امام چیست. ایشان جمله معروفی فرمودند: «اگر آقای خمینی روز عاشورا بود، شهدای کربلا ۷۳ نفر می‌شدند.» این جمله را ضبط کردم. بعد از اینکه ایشان به رحمت خدا رفتند، نوار را پیاده کردم و در مجله حضور چاپ شد. کل نوار هم در کتاب آمده است. این مکاشفه‌ای بود که ایشان از یک عارف نقل کردند و من از ایشان شنیدم.

وی با اشاره به فعالیت‌های پژوهشی خود در آن سال‌ها بیان کرد: در همین سال‌ها سه سال پشت سر هم در رشته مقاله‌نویسی در سطح کشور برگزیده کشوری شدم. مقالاتم تحت عنوان «استراتژی ابرقدرت خلیج فارس» چاپ شد و بعدها به کتاب تبدیل شد. این کتاب از سوی ستاد فرماندهی کل قوا به‌عنوان اثر برگزیده دفاع مقدس شناخته شد. سال ۶۶ هم در سمیناری که استانداری هرمزگان درباره اهمیت تنگه هرمز برگزار کرده بود، برای نخستین‌بار این موضوع مطرح شد.

دامغانی با اشاره به پیام سوم اسفند ۱۳۶۷ امام خمینی گفت: من نخستین کسی بودم که این پیام را در سه شماره روزنامه رسالت کالبدشکافی فرهنگی کردم. امام در آن پیام چند خطر بزرگ را برای انقلاب پیش‌بینی کرده بودند؛ خطر تحجرگرایی، خطر خشک‌مقدس‌ها و مقدس‌نماها و خطر روحانی‌نمایانی که آینده انقلاب را تهدید می‌کنند. متاسفانه همه این هشدارها مورد بی‌مهری قرار گرفت.

این پژوهشگر در بخش دیگری از سخنانش به درخواست خود برای ثبت میراث فرهنگی اشاره کرد و ادامه داد: باید مدرسه حقانی در کوچه آرامگاه قم به‌عنوان میراث فرهنگی به یک پایگاه میراثی تبدیل شود. ما دیدیم که بلدوزرها گنبد مسجد خرمشهر را که یادگار جنگ بود، پایین آوردند. اگر این گنبد در روسیه بود، آن را با شیشه حفظ می‌کردند. این‌ها مواردی است که باید به آن توجه کنیم.

دامغانی در پایان با اشاره به همکاری‌اش با مختار کلانتری در مسائل دفع اشرار جنوب شرقی گفت: در آن سال‌ها در خدمت ایشان بودیم. بعدها هم با آقای دکتر میر که از جانبازان لشکر ثارالله و از سربازان حاج قاسم بودند، همراه بودیم. این‌ها از نکات برجسته دهه شصت است که در کتاب سعی کردیم مستند بیان کنیم. از همه هم‌نسلی‌های خودم، متولدین سال‌های ۳۲ تا ۵۰، می‌خواهم خاطراتشان را بنویسند. هشتاد درصد شهدای ما از این نسل هستند. اگر ما افراد باقی‌مانده این وقایع را نویسیم، فردا همین واقعیت‌ها را تحریف می‌کنند.




 ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم

ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم

افشین علا شاعر برجسته کشور ناگفته‌های بسیار مهمی از گلایه‌هایش در فتنه 88 و نوع برخورد امام شهید را بیان کرد.

 ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

افشین علا: مردم آقا را دیده بودند و عاشقشان شده بودند؛ اما حاج‌آقا مجتبی را ندیده، عاشقشان شدند.

 واقعگرای پرشور

واقعگرای پرشور

اگر بخواهیم در ادبیات اروپای سده‌ نوزدهم نامی را پیدا کنیم که همزمان هم رمان‌نویس جامعه باشد، هم کاشف درون و هم کسی که از دل خیابان، اتاق اجاره‌ای، دفتر وام‌نامه، سالن اشراف، صومعه، بانک، روزنامه، مغازه عتیقه‌فروشی و خانه‌ محقر شهرستان، تصویری واحد از انسان بسازد، بی‌درنگ نام اونوره دو بالزاک (۱۷۹۹-۱۸۵۰) از خاطر می‌گذرد.

 تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟

تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟

در روزهای پایانی این هفته که مصادف با شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام و آغاز امامت حضرت ولیعصر (عج) است، «انتظار»، «پروژه ۷۴۹»، «سقوط در یخ»، «۸۸»، «تحقیقات جنایی پنجشنبه ها»، «ماموریت مادر دختری»، «بازی سرنوشت»، «دیپلو داینا»، «فرمانروای آب»، «گوتیا» و «مورو در برابر سولو» فیلم های جدیدی هستند که از شبکه‌های سیما پخش می‌شوند.

 مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز می‌شوند - تسنیم

مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز می‌شوند - تسنیم

روایت صادق آهنگران از نسل مداحان دیروز و امروز و ماجرای نماهنگ مشترک با حسین طاهری

 عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا

عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا

پگاه زارعی/ صبا، پس از ۱۴ سال دوری از قاب تلویزیون، سیدمحمد سادات اخوی امسال با برنامه «چهارگاه» به آنتن شبکه چهار سیما بازگشت و این بازگشت، با میزبانی برنامه «دچار» در شبکه نسیم ادامه یافت؛ برنامه‌ای که کوشیده از زاویه‌های ادبی، هنری و تاریخی به واقعه عاشورا نگاه کند. سیدمحمد سادات اخوی در این