
خبرآنلاین - رسول صَفرآهنگ- پرسش از اینکه آیا ادغام اقتصادی میتواند به کاهش پایدار تنش میان ایران و کشورهای عربی خلیج فارس و در سطحی وسیعتر، به کاهش احتمال درگیری میان ایران و ایالات متحده کمک کند، در ظاهر یک پرسش اقتصادی است، اما در واقع در محور یکی از مهمترین مباحث نظری روابط بینالملل قرار دارد. مسئله اصلی این نیست که تجارت به خودی خود صلحآفرین است یا سرمایهگذاری میتواند جایگزین قدرت نظامی شود. مسئله دقیقتر آن است که آیا میتوان ساختار انگیزههای دولتها را به گونهای تغییر داد که هزینه جنگ از منافع احتمالی آن فراتر رود و در نتیجه، انتخاب عقلانی بازیگران از تقابل به سمت مدیریت اختلاف حرکت کند.
جنگی که با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد و در ماههای بعد به رویارویی گستردهتر، اختلال در کشتیرانی و بحران پیرامون تنگه هرمز انجامید، نشان داد که امنیت نظامی و امنیت اقتصادی در خلیج فارس دیگر دو حوزه مستقل از یکدیگر نیستند. جنگ خیلی زود از یک منازعه نظامی میان ایران، آمریکا و اسرائیل به یک بحران اقتصادی منطقهای و جهانی تبدیل شد.
تردد کشتیها در تنگه هرمز به شدت کاهش یافت، هزینه بیمه و حملونقل افزایش پیدا کرد و بازار انرژی در معرض شوک قرار گرفت. بنابراین، نخستین اصلاح مفهومی آن است که جنگ مورد بحث را صرفاً «جنگ نظامی» تلقی نکنیم. در شکل ساده، اگر دولت الف و دولت ب هیچ رابطه اقتصادی مهمی با یکدیگر نداشته باشند، قطع رابطه یا حتی درگیری نظامی ممکن است هزینه اقتصادی محدودی برای تصمیمگیرنده ایجاد کند. اما اگر شبکهای از قراردادهای انرژی، سرمایهگذاری مشترک، خطوط انتقال، بنادر، بانکها، شرکتهای زنجیره تأمین، بازارهای مشترک و منافع بخش خصوصی شکل گرفته باشد، جنگ دیگر صرفاً به معنای شلیک موشک به سوی طرف مقابل نیست بلکه جنگ به معنای نابود کردن بخشی از منافع خود نیز خواهد بود.
این همان نقطهای است که نظریه وابستگی متقابل پیچیده وارد تحلیل میشود. در چنین وضعیتی، دولتها دیگر تنها از طریق روابط رسمی دیپلماتیک با یکدیگر ارتباط ندارند، بلکه شبکهای از روابط اقتصادی، اجتماعی و نهادی آنها را به هم پیوند میدهد. در نتیجه، بحران سیاسی در یک حوزه میتواند به سرعت به بحران در حوزههای دیگر تبدیل شود. این امر از یک سو آسیبپذیری ایجاد …












