
به گزارش خبرنگار ایلنا، عرق هنوز به بناگوش نرسیده، روی پوست صورت تبخیر میشود. ساعت هشت صبح است؛ اما آفتاب در بندرعباس بینهایت بیرحم است و عقربه دما به سرعت به مرز ۵۰ درجه نزدیک میشود. شرجی هوا مثل تنپوشی خیس، سنگین و داغ، نفس را در سینه حبس میکند. در روز روشن و زیر این آفتاب سوزان که حتی قدم زدن ساده برای شهروندان عادی، کاری دشوار و طاقتفرساست، پاتوقها و خیابانهای شهر میزبان انسانهایی است که گویی گرما برایشان معنایی ندارد؛ انسانهایی در جستجوی نان....
اینجا در گوشه و کنار میادین اصلی، بازار مکارهی نیروی کار برای کارگران ساختمانی فصلی و روزمزد برپاست. صدها مرد با چهرههای آفتابسوخته، دستهای پینهبسته و بدنهای تکیده، خط فرضی و باریک سایهی دیوارها را دنبال میکنند. استقرار روزانه آنها در این نقاط، تنها به خاطر یک امید است: چشمانتظار ایستادهاند تا شاید ماشینی بیاید، ترمزی بزند و آنها را در ازای پولی ناچیز برای کارهای جانفرسای ساختمانی با خود ببرد.
نزدیک یکی از همین میادین، «احمد» روی لبهی سیمانی جدول نشسته است. خستگی از بند بندِ تنش میبارد و با دستمالی چرکمُرد، مدام صورت خیس از عرقش را پاک میکند. ۴۵ سال دارد و از روستاهای اطراف ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان به بندرعباس مهاجرت کرده است.
او با صدایی که خستگی، استیصال و غروری جریحهدار شده در آن موج میزند، از روزگارش میگوید: «خدا وکیلی تو شهر خودمون یه لقمه نون پیدا نمیشه بخوریم. من هر کاری بگی بلدم؛ گچکاری، رنگکاری، همهچی دستمه. ۴۵ سالمه اما هنوز تو ولایت خودم بیکارم. ناچار شدم تو این گرما و شرجی پاشم بیام بندر. خیلی وقتها اصلاً جا خواب ندارم، شبها تو خیابون و پارکا سر میکنم، اما چاره چیه؟ با این همه زحمت و جونکندن، آخر سر بازم شرمنده زن و بچهام هستم.»
شرایط احمد یک استثنا یا یک مورد خاص نیست؛ این تصویر، الگوی زیست و شناسنامهی عموم کارگران ساختمانی فصلی و روزمزد در این شهر بندری است. اکثر کارگرانی که در بندرعباس عرق میریزند، مهاجرند و بخش عمدهای از آنها از جنوب کرمان و استان سیستان و بلوچستان میآیند. قبل از جنگ، حقوق روزانه یک کارگر ساده ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان براساس عرف بازار بود، اما با بروز شرایط جنگی در منطقه، ضربه سنگینی …






