
فرارو- سریال «کلاغ» به ساخته محمدحسین مهدویان، پس از ۱۱ قسمت به پایان رسید. این مجموعه از روز اول با ترکیبی وسوسهانگیز معرفی شد. امضای مهدویان در ساخت آثار امنیتی و تاریخی به علاوه یک خط عاشقانه پرمخاطره که قرار بود چاشنی تازهای به کارنامه او اضافه کند.
به گزارش فرارو، اینبار مهدویان از میدانهای آشنای سیاسی و امنیتی فاصله گرفت و سراغ مردی میانسال رفته بود که در دام عشقی پیچیده با دختری جوان افتاده بود. این رابطه خیلی زود از حد و مرز یک ماجرای شخصی عبور کرد و جلال را وارد بازی خطرناکی کرد.
اما مشکل از همانجایی شروع شد که جاهطلبی داستان نتوانست به کشش دراماتیک واقعی تبدیل شود. قسمتهای ابتدایی، اطلاعات را با احتیاطی وسواسگونه و قطرهچکانی جیرهبندی کردند و تلاش داشتند شبکهای از سوءظن میان جلال، سایه و ساختار امنیتی اطرافشان بسازند. وقتی تصویر جای روایت را میگیرد
از نظر فنی، «کلاغ» اثری قابل دفاع بود. نورپردازی، طراحی صحنه، لباسها و بازسازی فضای تاریخی، در بسیاری از لحظات به جهان سریال هویت بخشیده بودند. قاببندیهای مهدویان همچنان از همان دقت بصری همیشگی برخوردارند و فضای سرد و سنگین قصه را بهخوبی منتقل میکردند.
اما تصویر تنها زمانی ارزش پیدا میکند که در خدمت روایت باشد. به بیان سادهتر «کلاغ» ظاهرا بسیار بیشتر از عمق واقعی فیلمنامهاش به نظر میرسید. اگر فیلمنامه از قدرت بیشتری برخوردار بود همین جهان بصری میتوانست «کلاغ» را به اثری ماندگار بدل کند اما در نهایت، آرایههای فنی بیشتر نقش پوششی برای مشکلات فیلمنامه پیدا کردند تا جزئی از یک ساختار منسجم.
یکی از مهمترین ایرادهای «کلاغ» نسبت میان حجم داستان و زمان روایت است. این قصه در قالب یک فیلم سینمایی دوساعته و با ریتمی فشردهتر میتوانست ضربههای دراماتیک موثرتری بزند در ۱۱ قسمت کش آمده است.
بازگشت به قسمت اول این مسئله را آشکارتر میکند. مخاطب با پیشفرضی امیدوارکننده وارد داستان میشود و انتظار دارد …







