
خطر اصلی، ناپدید شدن آموزش جدی نیست. خطر این است که خروجیهای ظاهری دانش و تخصص آسانتر از گذشته تقلید شوند. در چنین شرایطی، تمایز میان کسی که واقعا میفهمد و کسی که صرفا میتواند متنی متقاعدکننده تولید کند، دشوارتر میشود. بنابراین، کمیابی واقعی دیگر الزاما در توانایی تولید تحلیل یا ارائه پاسخ نیست، بلکه در توانایی تشخیص آن چیزی است که باید به آن اعتماد کرد، فهم سازوکارهای پشت یک مساله، ارزیابی شواهد، سنجش پیامدها و تبدیل دانش به تصمیم و اقدام موثر.
دانشکدههای کسب و کار پیش از این نیز دو تحول بزرگ را پشت سر گذاشتهاند. نسل نخست آنها با هدف حرفهایسازی مدیریت و تربیت مدیر برای سازمانهای پیچیده شکل گرفت. سپس، از دهه ۱۹۶۰، تحول پژوهشمحور باعث شد آموزش مدیریت از نظر علمی سختگیرانهتر و تحلیلیتر شود و بر اقتصاد، آمار، علوم رفتاری و علوم اجتماعی تکیه کند. این تحول کیفیت تفکر مدیریتی را افزایش داد و به شکلگیری چارچوبها و دانش گستردهای درباره شرکتها، بازارها و سازمانها کمک کرد. با این حال، هزینههایی نیز داشت: تمرکز بر مدلها، تحلیلها و چارچوبهای دانشگاهی گاه باعث شد فاصلهای میان تولید دانش و مسائل فوری سازمانها ایجاد شود.
هوش مصنوعی ممکن است آغازگر دوره سوم تحول آموزش مدیریت باشد. در جهانی که تولید زبان و تحلیل روان و قانعکننده بهسرعت فراگیر میشود، ارزش نهادهایی افزایش مییابد که بتوانند میان ادعا و واقعیت، نمایش و اثر واقعی، بهرهوری و مزیت رقابتی، خودکارسازی و خلق ارزش تمایز بگذارند. دانشکدههای کسب و کار باید دوباره به پرسش بنیادی خود بازگردند: چگونه میتوان به اداره بهتر کسب و کارها و سازمانها کمک کرد؟
این بازگشت به معنای افزودن چند درس تکنولوژی به برنامه درسی …











