
پدر پشت فرمان مانده. مادر به سمت صندلی عقب برگشته و فرزندش را نگاه میکند؛ همان فرزندی که سالها برای بزرگ شدنش صبر کردهاند، برای مدرسه رفتنش، دانشگاه رفتنش و اولین شغلش. چمدانش را از صندوق عقب بیرون میآورد. چند قدم بیشتر تا ورودی فرودگاه نمانده، اما هیچکدام دل رفتن ندارند. کسی دلش نمیخواهد حرف بزند. پدر چیزهایی میگوید که بارها گفته: «مواظب خودت باش.» «اگر چیزی لازم داشتی بگو.» مادر بیشتر نگاه میکند تا حرف بزند؛ اشکها پشت پلکهایش میمانند. فرزند میخندد شاید برای اینکه غم دل پدر و مادر را کمتر کند. هیچکدام نمیدانند این خداحافظی برای چند ماه است یا چند سال. شاید خود فرزند هم هنوز جواب این سوال را نداند. آنچه از این فرودگاه خارج میشود فقط یک چمدان و یک مسافر نیست. سالها هزینه خانواده برای آموزش، مهارت و پرورش یک انسان نیز با او از کشور خارج میشود؛ سرمایهای که ساختنش زمان برده و بازتولیدش نیز آسان نیست.
چند متر آنطرفتر، فرودگاه به کار معمول خودش ادامه میدهد. مسافران میآیند و میروند، هواپیماها بلند میشوند و روی نمایشگرها نام شهرهای مختلف ظاهر میشود؛ اما برای این خانواده، رفتن فقط به معنای دور شدن یک فرزند نیست. آیندهای که سالها برای او در کنار خود تصور کرده بودند، حالا باید در جغرافیایی دیگر شکل بگیرد. اما همین تصویر را میتوان در مقیاسی دیگر در اقتصاد دید. سرمایه نیز، به شکلی دیگر، زمانی جابهجا میشود که صاحب آن آینده دارایی خود را در جغرافیایی دیگر مطمئنتر، قابلپیشبینیتر یا جذابتر ببیند.
این دو تصمیم یکی نیستند. مهاجرت یک متخصص با انتقال دارایی یک کارآفرین تفاوت دارد. مهاجرت درباره مسیر زندگی و کار یک انسان است و انتقال دارایی درباره مدیریت ریسک و بازده سرمایه. حتی …












