
تمپلتون میگوید: «زمانی که سلکت را بنیان گذاشتم، همه کار میکردم. هر تصمیم خلاقانه، هر مفهوم و هر تعیین مسیر از من آغاز میشد.» این رویه نوعی «قرارداد نانوشته» در سازمان آنها شد. او توضیح میدهد: «تیم ما آنجا بود که فقط ایدهها و تصمیمات را اجرا کند، نه آنکه ایدهپردازی کند.»
به نظر، همه طبق تواناییها و مهارتهایشان کار میکردند: «من چشمانداز داشتم و آنها مهارتهای اجرای آن را داشتند. زمانی که به جلسات میرفتم، برنامهای کامل و آماده داشتم، آن را با اطمینان کامل توضیح میدادم، همه متقاعد میشدند و گفتوگوهای پس از آن فقط مشورت اعضای تیم درباره اجرای تصمیماتی بود که پیشتر اتخاذ شده بودند.»
مشکل این بود که مشخص شد این رویکرد، ناپایدار است. تمپلتون توضیح میدهد: «پس از مدتی به جایی رسیدم که دیگر نمیتوانستم همه کارها را انجام دهم: بار خلاقیت از یک سو و تصمیمگیریها از سوی دیگر زمان و انرژی بسیاری میخواست که از عهده یک نفر ساخته نبود. در این میان که همه چیز بر دوش من بود، با تیمی مواجه بودیم که هر روز بزرگتر میشد.» او از دو راهی بزرگی سخن میگوید که هر کارآفرین موفقی دیر یا زود باید با آن مواجه شود: «باید تصمیم میگرفتم: یا باید افراد بیشتری را در وظایف استراتژیک خلاقیت و تصمیمگیری دخالت میدادم یا به تماشای زوال آموزشگاه و سلامت خودم مینشستم.»
او ادامه میدهد: «من (تا آن زمان) فکر میکردم که در حال هدایت تیم هستم، اما در واقعیت در حال ساخت یک سقف (بازدارنده خلاقیت) برای آنها و برای آموزشگاه بودم.»
داستان تمپلتون، داستانی نامتعارف نیست. پژوهشگران شروع به بررسی جنبهای تاریکتر از اثرات یک رهبر …












