
نویسنده: بهرام مرادی، دانشآموخته دکترای روابط بینالملل
دیپلماسی ایرانی: در بخشی از ادبیات راهبردی جمهوری اسلامی نشانه هایی از آنچه می توان فلج تحلیلی نامید مشاهد می شود، وضعیتی که در آن حجم اطلاعات افزایش می یابد، اما توان تبدیل اطلاعات به ارزیابی واقع بینانه کاهش پیدا می کند. مسئله لزوما فقدان کارشناس یا کمبود داده نیست، مشکل ساختاری است. هنگامی که تحلیل به جای شناخت واقعیت، برای تثبیت یک روایت سیاسی تولید شود فاصله میان ادبیات رسمی و واقعیت روزبهروز بیشتر می شود.
تحلیل در محاصره روایت
در نظام های تصمیم گیری بسته، یکی از نخستین آسیب ها شکل گیری فاصله میان تحلیل و تصمیم است. تحلیلگر باید بتواند به سیاستگذار بگوید چه چیزی احتمالا رخ خواهد داد، حتی اگر آن پیش بینی ناخوشایند باشد. اما اگر ساختار سیاسی ارزیابی های منفی را نشانه ضعف، بدبینی یا همراهی با دشمن تلقی کند، به تدریج نوعی خودسانسوری تحلیلی شکل می گیرد. در این وضعیت تحلیلگر به جای آنکه بپرسد واقعیت چیست؟ ناخودآگاه می پرسد کدام روایت با چارچوب موجود سازگارتر است؟ این تغییر در پرسش، پیامدهای بزرگی دارد. تحلیل راهبرد سالم باید بتواند شکست را پیش بینی کند، احتمال موفقیت رقیب را بسنجد، هزینه تصمیم ها را محاسبه کند و در باره پیامدهای ناخواسته هشدار دهد. اما تحلیلی که صرفا برای ایجاد آرامش روانی تولید می شود، بیش از آنکه واقعیت را توصیف کند، کارکرد تبلیغاتی پیدا می کند. در چنین شرایطی، اطلاعات فراوان الزاما به شناخت بیشتر منجر نمی شود. ممکن است داده های متعدد گردآوری شوند، اما همه آنها در چارچوبی تفسیر شوند که نتیجه آن از پیش مشخص است. این همان نقطه ای است که تحلیل از ابزار شناخت به ابزار توجیه تبدیل می شود.
از توان مقاومت تا پیروزی راهبردی
یکی از خطاهای رایج در ادبیات نظامی، خلط میان توان تداوم مقاومت و پیروزی راهبردی است؛ این دو مفهوم با یکدیگر تفاوتی بنیادین دارند. این یک واقعیت نظامی است که کشوری ممکن است پس از تحمل حملات سنگین، همچنان توان پاسخگویی داشته باشد؛ اما از این واقعیت نمیتوان به تنهایی نتیجه گرفت که اهداف راهبردی آن کشور محقق شده یا توازن سیاسی به نفع او تغییر کرده است. پایداری در میدان نبرد، تنها یکی از مؤلفههای قدرت است. در تحلیل دقیق، باید سایر عوامل نظیر هزینههای …













