
به گزارش خبرنگار جماران، نام موسی کلانتری برای همه آنهایی حتی نامی از شهدای دولت شهید رجایی شنیده باشند هم آشناست چه برسد به آنانی که روزگاری با او دور یک میز نشسته اند، یا توی یک صف نماز خوانده اند، یا برای راه اندازی پروژه ای هم سفر شده اند. موسی کلانتری فرصت کوتاهی داشت برای خدمت به این مردم و مرز و بوم. دشمن نادان به او فرصت زندگی بیشتر نداد. سی و سه سالگی یعنی اوج جوانی و شادابی و انگیزه و او که هم انگیزه الهی داشت و هم نیروی جوانی، مصمم بود تا زیرساخت های کشور را با آنچه که در سال های تحصیلش آموخته بود به روز کند. هفتم تیر ماه سال 60 اما بمبی در دفتر حزب جمهوری اسلامی آرزوهای بلند او را نادیده گرفت و او شد شهید دیگری از دولتی که بعدها رئیسش نیز به جمعشان پیوست. پسرش محمد کلانتری در گفت و گویی که سال ها قبل با او انجام شده است از شنیده هایش درباره پدرش اینگونه نقل کرده است:
به مال دنیا هیچ علاقه ای نداشت مخصوصاً بعد از ازدواج. مثلا تمام طلاهای مادرم را گرفت. خانواده ما خیلی پولدار بودند و در عروسی پدر و مادرم کلی طلا هدیه داده بودند. پدرم همه این طلاها را گرفت و به امام(س) داد. مبلمان و لوستر جهیزیه مادرم را هم بخشید. خانواده مادری ام از استیل برلیان مبلمان خریده و به عنوان جهیزیه داده بودند که پدرم همه را می بخشد. تفکرات ساده زیستی داشت. چشم و دلش سیر بود. شنیدم هنگامی که در دولت بود تلاش می کند حقوق وزرا از 7 هزار تومان بشود 3 هزار تومان؛ البته همان را هم خودش نمی گرفت. شنیدم یکی از وزرا به او اعتراض می کند که «تو وضعت خوب است؛ پدرت پولدار است و احتیاج نداری؛ من نوه دارم.» مرحوم آیت الله مهدوی کنی آمد بعد از شهادت پدرم در خطبه نماز جمعه گفتند که ایشان از دولت حقوق نمی گرفت. روی هم رفته آدم دست و دل بازی بود. البته غنی بود و نیاز مالی هم نداشت.
ظاهرا زمانی …












