
آذر جوادزاده، متنی از سوزان سانتاگ را برای سایت انسانشناسی و فرهنگ ترجمه کرده است که متن آن را در ادامه میخوانید:
سالها پیش، مصاحبهکنندهای از من پرسید:
‑نویسنده محبوبت کیست؟
‑ فقط یکی؟
‑ بله.
‑ پس جوابش آسان است: خب، ویلیام شکسپیر[۲]
‑ اوه، هرگز فکر نمیکردم بگویی شکسپیر!
‑ به خاطر خدا، چرا؟
‑ خب، تو هیچوقت چیزی درباره شکسپیر ننوشتهای.
اوه. پس قرار است من همان چیزی باشم که مینویسم؟ نه بیشتر و نه کمتر؟ اما هر نویسندهای میداند که چنین نیست.
من آنچه را میتوانم مینویسم: یعنی آنچه به من داده میشود و آنچه به نظرم ارزش آن را دارد که من دربارهاش بنویسم. به چیزهای بسیاری، با شور و اشتیاق و خیلی عمیق اهمیت میدهم که هرگز وارد داستانها و جستارهایم نمیشوند. دلیلش این است که آنچه درباره آنها در ذهن دارم، از نظر خودم فاقد اصالت است (مثلاً هرگز گمان نکردهام درباره شکسپیر حرفی قانعکننده برای گفتن داشته باشم)، یا اینکه هنوز آزادی درونیِ لازم را برای نوشتن درباره آنها پیدا نکردهام.
کتابهایم خودِ من نیستند ‑ تمامِ من نیستند. و از بعضی جهات، من حتی کمتر از آنها هستم. کتابهای بهترم از من باهوشترند، بااستعدادترند، یا به هر حال با من تفاوت دارند. «من» که مینویسد، دگرگونشدهی «من» است که زندگی میکند ‑نوعی تخصصیافتن و ارتقایافتن، در راستای هدفها و وفاداریهای ادبیِ معین‑. اینکه بگویم من کتابهایم را میآفرینم، فقط در معنایی سطحی درست به نظر میرسد. آنچه واقعاً احساس میکنم این است که کتابها از طریق من، به دست ادبیات آفریده میشوند و من خدمتگزارِ ادبیات هستم.
همان من که کتابها از طریق او راه خود را پیدا میکنند، آرزوها و مسئولیتهای دیگری هم دارد. برای مثال: من به درستکرداری باور دارم. اما برای نویسنده، مسئله بسیار پیچیدهتر از این است. ادبیات درباره انجام دادنِ کار درست نیست ‑هرچند با بیانگریِ والا (در زبان) و خردمندی (جامعنگری، همدلی، حقیقتجویی و جدیت اخلاقی) سروکار دارد. وکتابهای من وسیلهای برای کشف یا بیانِ این نیستند که من چه کسی هستم. من هرگز شیفته این ایدئولوژی نبودهام که نوشتن نوعی درمان یا ابرازِ خویشتن است.
دلیل عمیقتری هم وجود دارد که چرا کتابها خودِ من …












