
ارسلان رسولی عمارلویی متخلص به سرگالش در یادداشتی با عنوان «چرا بسیاری از ما ایرانی ها مثبت فکر نمی کنیم و دائم می نالیم ! و از نداشتهها میگوییم؟» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
گاهی با خود فکر میکنم چرا وقتی از بسیاری از مردم میپرسیم «حال شما چطور است؟»، پاسخها بیشتر رنگ گلایه دارد تا امید. دوستی تعریف میکرد که در بسیاری از کشورهای دنیا، حتی کشورهای پیشرفته، افراد کمبرخوردار نیز وقتی از حالشان سؤال میشود، با لبخند پاسخ میدهند: «خوبم، ممنون.» اما در جامعه ما، گاه حتی کسانی که از نظر مالی یا اجتماعی وضعیت قابل قبولی دارند، ناخودآگاه پاسخهایی مانند «هی… زندهایم، شکر!» یا «ما خوب باشیم مهم نیست، بالایی ها خوب باشند کافیه!» بر زبان میآورند.
بیتردید مشکلات اقتصادی، فشارهای معیشتی و برخی کاستیهای مدیریتی واقعیتی انکارناپذیر است و نمیتوان از کنار آنها به سادگی گذشت. اما آیا درست است که همه گفتوگوهای روزمره ما به شکایت و نارضایتی ختم شود؟
آیا این عادت، خود به مرور زمان ذهن و روح ما را گرفتار ناامیدی نمیکند؟
سالها پیش ماجرایی برایم پیش آمد که هنوز آن را فراموش نکردهام. یکی از بستگانم همیشه از نداری و سختی زندگی گلایه میکرد. روزی شنیدم در یکی از تعاونیها گوشت و مرغ با قیمت مناسب عرضه میشود. خبر را به او دادم. او بلافاصله جلسه همسایهها را ترک کرد و به سمت فروشگاه رفت. من نیز از فاصلهای او را دنبال کردم. وقتی نوبتش رسید، دیدم به اندازه چند خانواده خرید کرده است. با تعجب پرسیدم: «این همه خرید برای چیست؟» با جدیت پاسخ داد: «میگویند ممکن است قحطی شود!»
آن روز فهمیدم که گاهی مشکل فقط «نداشتن» نیست؛ بلکه احساس کمبود و نگرانی دائمی است؛ احساسی که حتی در میان کسانی که امکانات مناسبی دارند نیز دیده میشود.متأسفانه این روحیه تنها به قشر خاصی محدود نیست. در بسیاری از جمعهای دوستانه، بهویژه میان همکاران، بخش عمده گفتوگوها حول مشکلات اقتصادی، گرانی و دشواریهای زندگی میگذرد. کمتر پیش میآید درباره موفقیتها، تجربههای مفید یا راههای بهتر زندگی صحبت کنیم. اگر کسی هم بگوید «خدا را شکر، از زندگیام راضی هستم»، گاهی با نگاه تردید به او نگریسته میشود؛ گویی رضایت داشتن، امری غیرعادی است.






