
به گزارش رکنا به نقل از عصر ایران ، در آن صبح موعود، ستار که نوجوانی سیزده، چهاردهساله بود، مطابق معمول از خانهشان در محله امیرخیز بیرون زد. طبق عادت همیشگی به حاشیه آجیچای رفت و شروع به قدمزدن کرد. فکر آینده لحظهای از ذهنش جدا نمیشد. پدرش، حاج حسن، از او طلب خونخواهی برادرش، اسماعیل، را کرده بود. ستار میدانست که هنوز در سنوسالی نیست که بتواند انتقام برادرش اسماعیل را از بیگلربیگی یا امیرنظام تبریز بگیرد.
اما بالاخره باید بهگونهای خودش را ثابت میکرد تا دیگران بدانند خونخواهی برادرش را فراموش نکرده است.
با همین افکار کلنجار میرفت که چشمش به دو مرد هیکلدار و اسبسوار افتاد که به سویش میآمدند. وقتی به کنارش رسیدند، نامش را پرسیدند و هنگامی که فهمیدند ستار، پسر حاج حسن است، خیالشان راحت شد.
از او خواستند اگر میتواند، آنها را به جایی ببرد تا ساعتی استراحت کنند. ستار ابتدا قصد داشت آنها را به خانه خود ببرد، اما بعد دلش به این کار رضا نداد و آنها را به باغ بزرگی به نام «داشقاپی» در بیرون شهر برد.
وقتی به آنجا رسیدند، آن دو سوار اسبهایشان را در باغ بستند و خودشان نیز به بالاخانه داخل باغ رفتند. ستار هم همراهشان رفت. این دو سوار، صمدخان و احمدخان، رؤسای خوانین حسنبیگلو بودند که قریه حسنآباد آذربایجان را در حکومت خود داشتند.
ستار با هوش ذاتی خود خیلی زود فهمیده بود که آن دو نفر در حال فرار هستند، اما از ترس گیر افتادن تصمیم گرفتهاند در جایی پنهان شوند تا در موقع مقتضی به حسنآباد بازگردند.
ستار ذرهای ترس و تردید به خود راه نداده بود، چون میدانست این دو برادر، که فرزندان مصطفیخان بودند، به مرام و مردانگی شهرت داشتند و رسم فتوت نبود که درخواست کمک آنها را بیپاسخ بگذارد. اما واقعیت آن بود که فضولیاش هم گل کرده بود. بالاخره دل را به دریا زد و از آن دو حقیقت ماجرا را پرسید.
صمدخان که برادر بزرگتر بود، خنده شیرینی کرد و گفت: «قاطرچیهای ولیعهد، مظفرالدین میرزا، همان مظفرالدینشاه، را به سزای عملشان رساندیم. این قاطرچیهای ولیعهد، ذخیره هیزم زمستان رعیت جماعت را تاراج کرده بودند. »
ستار احساس …












