قیمت طلا امروز




 سایت رکنا / ۴ ساعت قبل

زن جوان شوهرش را به قتل متهم کرد/ راز یک ازدواج اجباری در کلانتری فاش شد

حوادث رکنا: زن جوانی که با طرح اتهامات نادرست علیه همسرش، زندگی مشترک خود را در آستانه فروپاشی قرار داده بود، با کمک مرکز مشاوره کلانتری شهرک فراجا در مشهد، راهی برای بازگشت به زندگی یافت و پس از جلسات مشاوره، تصمیم به آغاز دوباره زندگی مشترک گرفت.
 زن جوان شوهرش را به قتل متهم کرد/ راز یک ازدواج اجباری در کلانتری فاش شد

این بخش به‌صورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.

به گزارش رکنا، «من برای دیدن پسر خردسالم رفته بودم، اما شوهرم دست و پایم را بست و شیر گاز را باز کرد تا من را بکشد.» این ادعای تکان‌دهنده زنی جوان بود که پس از ورود به کلانتری شهرک فراجا مطرح کرد. با توجه به اینکه زن هیچ مدرکی برای اثبات حرف‌هایش نداشت و احتمال می‌رفت این اتهام ناشی از اختلافات خانوادگی باشد، سرهنگ آرش ایرانمنش، رئیس کلانتری شهرک فراجا، با صدور دستوراتی، شوهر این زن را به کلانتری احضار کرد و هم‌زمان گروهی از مأموران دایره تجسس این کلانتری را با هدف راستی‌آزمایی به محلی که زن مدعی وقوع سوءقصد شده بود، اعزام کرد.

با حضور مأموران در محل، آن‌ها به سراغ همسایه‌هایی رفتند که زن جوان مدعی بود جانش را نجات داده‌اند؛ شهروندانی که اختلافات شدید این زوج را تأیید کردند، اما در پاسخ به سؤالات مأموران درباره سوءقصد به زن، ابراز بی‌اطلاعی کردند. هم‌زمان شوهر او نیز در کلانتری با شنیدن اتهامات همسرش متعجب و خشمگین شد. او در حالی که از شدت خشم صدایش می‌لرزید، گفت: «هرچند همسر من سزاوار مرگ است، اما به خاطر پسر خردسالم، سه بار خودم جانش را از مرگ نجات داده‌ام.»

در ادامه فرایند تحقیقات پلیس مشخص شد زن به دروغ شوهرش را متهم کرده است؛ با این حال رئیس کلانتری شهرک فراجا دستور داد پرونده آن‌ها برای رسیدگی تخصصی در اختیار دایره مددکاری و مشاوره کلانتری قرار بگیرد. به دنبال این دستور، زن جوان به دایره مددکاری و مشاوره رفت. او خودش را عاطفه و بیست‌ویک ساله معرفی کرد و بلافاصله شروع به مطرح کردن اتهاماتی متناقض علیه شوهرش کرد تا اینکه رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری از زن جوان خواست بنشیند.

برای هیچ کس مهم نیستم

زهره سادات جهانیار، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری شهرک فراجا، پس از اینکه عاطفه روی صندلی نشست، از او پرسید: «می‌خواهی زندگی مشترکت را نجات بدهی؟» زن جوان برای پاسخ به این سؤال چند دقیقه سکوت کرد و سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «در این جهان کسی مرا نمی‌خواهد. حتی پدر و مادرم که از نابودی زندگی من پول درآوردند، من را نمی‌خواهند. شوهرم نیز با اینکه من خیلی از او سرتر و جوان‌تر هستم، مرا دوست ندارد. او می‌خواهد هرچه زودتر از دست من خلاص شود. اصلاً برای او بهتر است من بمیرم تا بتواند زندگی‌اش را از نو بسازد.»

والدین و شوهرم مرا نمی‌خواهند …