![[روزبه کردونی] اینجا تاریخ پشت شیشه نیست](/news/u/2026-08-26/ettelaat-wp975.webp)
به دستور دکتر صالحی امیری وزیر میراث فرهنگی برای بررسی وضعیت پروژه آرامگاه شمس و زمان آمادهشدن آن برای بهرهبرداری به خوی رفتیم. در محل، نخستین چیزی که به چشم میآمد خودِ «ساختهشدن» بود؛ داربستها، اسکلت فلزی گنبد، آجرهای تازه، بتن و کارگرانی که در ارتفاع کار میکردند. بالای سازه نیمهتمام، پرچم ایران تکان میخورد.
برای دیدن مردی متعلق به هشت قرن پیش آمده بودیم، اما آنچه دیده میشد کاملاً امروز بود. بعضی آدمها بعد از رفتن، از تاریخ بیرون نمیروند؛ آرامآرام به جغرافیا و معنا تبدیل میشوند. شمس قرنهاست که نیست، اما هنوز نامش میتواند آینده را به گذشتهای دور پیوند بزند.
از خوی تا ارومیه، سفر کمکم از شکل یک مأموریت اداری بیرون میآمد. دیگر فقط مسئله زمان پایان پروژه شمس نبود؛ پرسش بزرگتری شکل میگرفت: این بخش از ایران را با چه چیزی باید به خاطر سپرد؟ پاسخ سادهای ندارد.
کنار دریاچه ارومیه، مردی محلی نشسته بود که همه او را «ناخدا» صدا میکردند. خوشحال بود؛ چون دوباره میتوانست قایقش را روی آب بیندازد. برای کسی که سالها خبر دریاچه را با عدد و تراز و گزارش دنبال کرده، بازگشت آب شاید فقط یک خبر باشد؛ برای ناخدا، بازگشت بخشی از زندگی بود. آب آرام تا دوردست کشیده شده بود و در بعضی جاها مرزش با آسمان پیدا نبود. قایقها روی سطح دریاچه حرکت میکردند و کسانی که کنار ساحل ایستاده بودند از سال قبل میگفتند؛ از روزهایی که آب عقب رفته بود و قایقسواری تقریباً ممکن نبود.دریاچه ارومیه فقط یک منظره نیست. سرنوشت آن با کشاورزی، منابع آب و زندگی مردم پیرامونش گره خورده است. اما اگر ارومیه همان دریاچه دانسته شود، هنوز وارد خود شهر نشدهایم.
در بازار قدیمی، ارومیه تصویر دیگری دارد. زیر طاقهای آجری، زندگی روزمره جریان دارد؛ مغازهها، ادویهها، حبوبات، فروشندهها، مشتریها و رفتوآمدی که شاید شکلش عوض شده باشد، اما اصلش همان مانده است. اینجا تاریخ پشت شیشه نیست؛ میان زندگی مردم ادامه پیدا کرده است.بازار یکی از بهترین جاها برای فهم یک شهر است. شهر فقط بنا و تاریخ نیست؛ عادتهای روزمره مردم هم هست. اینکه هر صبح مغازهای باز شود، کسی سلام کند، چیزی وزن شود، کسی قیمت بپرسد و همین رفتوآمد ساده، نسل بعد از نسل ادامه پیدا کند.
از بازار که …












