
فنجان را که وارونه میکنم، رسوبها سه تا نشانِ عجیب به من میدهند؛ نشانهایی که هیچکدام در کتابهای قدیمی فال قهوه نیست، ولی با دلم میگویم که مالِ امروزِ شمایند.
نشانِ اول: پلِ نیمهکاره
ته فنجان، جایِ همیشگیِ خطوط، یک پل کشیده شده که وسطش شکسته است. نه، این یعنی راه بسته نیست، یعنی قرار نیست همهی مسیر را یکباره بروید. امروز مجبور نیستید از اول تا آخرِ هیچ کاری را ببینید. کافی است تا همان جایی که پل هست، بروید و بقیهاش را به پریدن یا معلقماندن بسپارید. این نشانِ رهایی از وسواسِ تمامکنندگی است.
نشانِ دوم: ماهیِ کوچک در گوشهی لب
درست جایی که لبهایتان به فنجان چسبیده، یک ماهیِ ریز نقش بسته. ماهی یعنی چیزی زیرِ سطحِ آب در حرکت است، چیزی که شما نمیبینید ولی دارد برایتان موج درست میکند. امروز یک اتفاقِ کوچکِ بهظاهر بیربط، قرار است مسیرِ یک تصمیمِ بزرگ را عوض کند. پس به پیشپاافتادهها بیتوجه نباشید؛ یک پیامک، یک سلامِ ساده، یا حتی یک بویِ آشنا میتواند کلیدِ امروزتان باشد.
نشانِ سوم: جامِ واژگون، ولی خشک
نزدیکِ دستهی فنجان، یک جامِ کوچک را میبینم …











