
به گزارش جام جم آنلاین از پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلالاحمر؛ زهرا وقتی از آن روز حرف میزند، هنوز هم شوکه میشود. انگار صحنهای که دیده، همچنان جلوی چشمش است و تمام نمیشود. نام ستایش که میآید، صدای او، خندههای کوتاهش و آن سکوت خاصش هم با نامش میآید. ستایش فقط یک بچهی معمولی نبود. برای خانهشان آرامش بود، برای مادرش دلگرمی بود و برای خواهرش، همبازی و همدل: «ستایش وقتی شهید شد، ۹ سال و ۹ ماهش بود. خرداد تولدش بود و میخواست وارد ۱۰ سالگی شود. اما نرسید. هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، قلبم میلرزد. ستایش دختر خیلی ساکتی بود. با هم دعوا میکردیم، ولی زود هم آشتی میکردیم. او از آن بچههایی نبود که سروصدا راه بیندازد یا خودش را لوس کند. آرام بود، ساده بود و دل پاکی داشت.»
دختری که قرآن را دوست داشت
ستایش از همان سن کم، دلش با قرآن بود. بچهای نبود که فقط اسم قرآن را شنیده باشد. دو جزء قرآن را حفظ کرده بود و با همین چیزها بزرگ میشد. این باور، در حرفهای کودکانهاش هم پیدا بود و همین حرفها او را در چشم خانواده، عزیزتر میکرد: «ستایش حافظ دو جزء قرآن بود. همیشه میگفت هر کس حافظ قرآن باشد، آن دنیا میتواند شفاعت کند. همین را با ایمان بچگانه اما جدی میگفت. من وقتی از زبانش میشنیدم، تعجب میکردم که یک بچهی کوچک چطور اینقدر قشنگ حرف میزند. ستایش هم کوچک بود، هم آرام، هم عاقلتر از سن خودش. خیلی وقتها حرفهایش آدم را ساکت میکرد.»
حرفهای عجیبی که از قبل گفته بود
گاهی بچهها حرفهایی میزنند که همان لحظه جدی گرفته نمیشود، اما بعد، همان حرف تبدیل میشود به داغی که در دل میماند. ستایش هم چند روز و چند ساعت قبل از شهادتش، چیزهایی گفته بود که حالا برای خانوادهاش معنی دیگری داشت. انگار چیزی در دلش افتاده بود، انگار خودش حس کرده بود که رفتنی است: «یک هفته قبل از اینکه شهید شود، به مامانم گفت شنبه ما رو میخوان ببرن. ما آن موقع خانهی مامانبزرگم بودیم. مامانم ازش پرسید کجا داری میری؟ ستایش فقط خندید و گفت: هیچی. اما بعد، همان شنبه، همان اتفاق افتاد. ستایش همانطور که گفته بود، رفت. انگار خودش فهمیده بود. این حرفش هنوز در گوشم مانده و از ذهنم پاک نمیشود.»
شب تولد و دل بیقرار ستایش
آن …












